و چشمان تو بود که هزار بار
قلب مرا به سوی خود خواند.
در گوشم نجوا کردی:
«آرام بگیر، توسن بیقرار… آرام بگیر.»
و تو تاب ایستادن نداشتی
میان هجمه ی درد و بیقراری
من اما، با تمام قلبم و به وسعت دلتنگی،
به سوی چشمانت آمدم،
با شتابی برقآسا و قلبی گرمتر از خورشید.
آرام گفتی: «سرد است، درنگ کن.»
اما من باز آمدم… و نور را دیدم.
شیرین