دستم را آرام
بر دهان شب میبرم
و مشتی ستارهی سوخته
در ناتوانی ِ دستانم می لغزد…
و در پیچ وخم بی امانِ خاطره هایم
همچون توسنی بیقرار می تازد...
کجای دنیا
کجای ناامیدی
بیتوته کردهام؟
کجای عبث بودن
کجای این خفقان ِ بیانتها؟
من تا به کی، بیتو،
آسودهام؟
در تلاقی مرگ و زندگی
در تلاقی امید و یأس
و در پستوی هزارتوی سیاه ِ هستی
من تا کجا به دنبال تو دویده ام؟
به دنبال تو دویدهام؟