ویرگول
ورودثبت نام
شیرین آزادبخت
شیرین آزادبخت
شیرین آزادبخت
شیرین آزادبخت
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

معجزه

و چشمان تو بود که هزار بار

قلب مرا به سوی خود خواند.

در گوشم نجوا کردی:

«آرام بگیر، توسن بی‌قرار… آرام بگیر.»

و تو تاب ایستادن نداشتی

میان هجمه ی درد و بیقراری

من اما، با تمام قلبم و به وسعت دلتنگی،

به سوی چشمانت آمدم،

با شتابی برق‌آسا و قلبی گرم‌تر از خورشید.

آرام گفتی: «سرد است، درنگ کن.»

اما من باز آمدم… و نور را دیدم.

شیرین

۰
۰
شیرین آزادبخت
شیرین آزادبخت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید