
چپتر 1 : جوخه
این اولین قسمت از داستانی است که مرز بین نجاتدهنده و دیکتاتور را از بین میبرد.
راهروهای ساختمان فرماندهی سرد و بیروح همانند سیستم.بوی سیگار و اضطراب میداد.
«دیر میشه.»
«مهم نیست. جلسهای که با یه مشت احمق تشکیل شده، ارزش وقت ما رو نداره.»
«این احمقها ژنرالهای ردهبالان.»
«و هنوز احمقاند. تنها چیزی که میفهمن پوله.»
درِ اتاق کنفرانس بسته شد.
مردان با یونیفرمهای پر از مدال دور میز نشستند. سکوتی سنگین حکمفرما بود.
ژنرال ارشد گفت:
«همه میدونید چرا اینجاییم. کِستِنوود در حال سقوطه. با ورود آکیرما، توازن جنگ داره برمیگرده. راهحل؟»
هیچکس جواب نداد. فقط صدای سوختن سیگار.
ژنرالی مسن، با موهایی که سالها پیش سفید شده بود، پروندهای را روی میز گذاشت.
روی جلد نوشته شده بود: فوقمحرمانه – درجه بالا.
آرام گفت:
«باید برشون گردونیم به جنگ.»
اتاق منفجر شد. فریاد، اعتراض، خشم.
ژنرال ارشد کوبید روی میز:
«ساکت! منظور از اونها کیه؟»
سکوت.
بعد یک صدا، لرزان اما واضح:
«جوخهی نامیرا.»
نام مثل سم در هوا پخش شد.
«جوخهای که هیچوقت شکست نخورد. هیچوقت تلفات نداد و الان در زندان هستن.»
ژنرال ارشد اخم کرد:
«پس چرا توی زنداناند؟»
پروندهی دیگری باز شد.
تصاویر… اجساد… آتش.
بیست سال پیش.
عملیات «خط آخر».
سامانهی موشکی دچار «اختلال» شد.
جوخه بهعنوان دشمن شناسایی شد.
و نیروهای خودی… شلیک کردند.
از هزار نفر، فقط یک نفر زنده ماند.
سرهنگ برلین وان دِگورچاوو.
فلشبک:
بدنهای سوخته. فریادها. سکوت.
مدال شجاعت را جلوش گذاشتند.
نگاه کرد. پس زد.
«مدال برای خودتون.»
سالها بعد، او آموزش داد، انتخاب کرد، ساخت.
پنجاه عملیات. صفر تلفات.
لقب آمد: نامیرا.
و دوباره، ترس.
داوطلبها زیاد شدند. ستایش سربازها خطرناک شد.
قدرت، دوباره، تهدید شد.
در یک عملیات، برلین دستور شلیک داد.
به آکیرما.
دنیا دید.
دنیا فراموش نکرد.
حالا، صد هزار نفر از جوخه در زندان بودند.
بقیه… ناپدید.
«تعداد کل؟»
پاسخ روی پرده افتاد:
۵۰۰٬۰۰۰ نفر.
نیروی زمینی. هوایی. دریایی. پزشکی. مهندسی.
یک ارتش کامل.
ژنرال ارشد زیر لب گفت:
«این جوخه نیست… این کابوسه.»
تصویر بعدی:
پرنسس الیزابت چهارم.
رهبر بخش مهندسی.
تصویر بعدی:
زیردریاییهای هستهای رادارگریز.
لقب: اعماق اقیانوس.
بحث بالا گرفت. ترس، عرق، مخالفت.
ژنرال ارشد بالاخره گفت:
«آزادشون میکنیم.»
سکوت مرگبار.
زندان
پانصد نفر، منظم، هماهنگ.
شنا.
«۹۹۷… ۹۹۸… ۹۹۹… هزار. بلند شید.»
برلین جلو ایستاده بود.
بیروح. آرام. خطرناک.
«برای امروز کافیه. برید.»
دستیارش نزدیک شد.
«لباس نظامی رو بیار.»
درها باز شدند.
زرهیها وارد شدند.
ژنرالها پیاده شدند.
ژنرال ارشد گفت:
«سرهنگ برلین وان دگورچاوو—»
«میشناسمت.»
«میخوایم صحبت کنیم.»
«یا جلوی همه… یا هیچ.»
سوت.
صفها شکل گرفتند.
ژنرال نگاه کرد.
چشمها…
نه خشم، نه ترس.
خالی.
پرسید:
«اینها روح ندارن؟»
برلین گفت:
«نگران نباشید ژنرال.»
ترس بیشتر شد.
«برای این جنگ، به همهشون نیاز دارم.»
بحث. محدودیت. تهدید.
برلین آرام گفت:
«یا همهچیز… یا هیچچیز.»
ژنرال ارشد خسته بود.
او فقط پایان جنگ را میخواست.
«قبول.»
نزدیک شد و گفت:
«به خط مقدم خوش اومدی.»
برلین پاسخ داد:
«این بار…
میجنگیم
تا جنگ
تمام شود.»
ژنرالها فهمیدند.
این جمله یعنی صلح نبود.
یعنی انتقام.
در ماشین زرهی، یکی گفت:
«اون انتقام میگیره.»
ژنرال ارشد لبخند زد:
«اونوقت… سامانه موشکی دوباره دچار اختلال میشه.»
و خندید.
آیا برلین راه رست را انتخاب خواهد کرد؟
پاسخ در فصل های بعد روشن میشود......
خلاصه
برلین، فرماندهای که سالها در جنگ و عملیاتهای
پنهانی زیسته، به نقطهای میرسد که دیگر به اصلاح تدریجی باور ندارد. وقتی دولتهای قدرتمند، جنگ را به یک صنعت تبدیل میکنند و انسانها فقط مهرهاند، او مسیر دیگری انتخاب میکند: پایان دادن به بازی، حتی اگر خودش آخرین قربانی باشد.
در کنار تیمی زخمخورده، یک هوش مصنوعی در حال فروپاشی، و گروهی مرموز از جنگجویان نامیرا، برلین به تهدیدی جهانی تبدیل میشود. کشورها علیه او متحد میشوند، رسانهها او را شیطان مینامند، و در همان حال مردمی هستند که او را تنها سدّ باقیمانده در برابر جنگهای بیپایان میبینند.
در دنیایی که میان «نجات» و «دیکتاتوری» فقط یک تصمیم فاصله است، برلین باید انتخاب کند:
جهانی که با زور آرام شده،
یا جهانی که آزاد است اما میسوزد.
و وقتی آخرین دکمه فشرده میشود،
دیگر هیچکس مطمئن نیست چه چیزی برنده
شده است.
متن پشت جلد
دنیا صلح نخواست.
دنیا فقط خسته شده بود.
وقتی دولتها دروغ گفتند،
وقتی جنگ به تجارت تبدیل شد،
و وقتی عدالت دیگر جرأت نفس کشیدن نداشت…
یک نفر تصمیم گرفت
کاری را بکند که هیچ کشوری جرأتش را نداشت.
برلین جنگ را تمام کرد،
اما نه با مذاکره.
کشورها سقوط کردند،
اتحادها شکستند،
و دنیا فهمید
بدترین دیکتاتوری
همیشه با نیت نجات شروع میشود.
از این به بعد
هیچ جنگی آغاز نمیشود.
نه بهخاطر صلح،
نه بهخاطر قانون—
بلکه چون برلین ناظر است.
و تاریخ؟
تاریخ همیشه قاتلانش را
یا میبخشد
یا میپرستد.
حال سوال این نیست که دنیا نجات یافت یا فقط به یک زندان بی نقص تبدیل شد.
سوال این است که اگر شما بودید، دکمه را فشار میدادید؟