ویرگول
ورودثبت نام
پیراندیشِ کودک خو
پیراندیشِ کودک خوخفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
پیراندیشِ کودک خو
پیراندیشِ کودک خو
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

حُکم

دیروز همان که کودک را پرستیده بود و بعد بی‌صدا از اوج پرتش کرده بود پیغام داد. پیغام داد که کودک را می‌خواهد. و کودکِ لعنتی هنوز آنقدر زنده بود که از این خبر تب کند. تبی که از صبح در رگ‌هایم می‌دوید، تبی که نبضم را بالا می‌برد و نفسم را می‌برید. من گریه کردم. پیر هم برای اولین بار شکست و گریه کرد، شانه‌های پیرش می‌لرزید و دست‌هایش را مشت کرده بود روی زانوهایش. کودک هم که همیشه راحت می‌گریست. سه نفر بودیم در آن اتاق، سه صدا، سه جور اشک. اما میانِ آن همه باران یک تصمیم بود که مالِ هیچ‌کدام نبود. مالِ من بود.

کودک را گوشهٔ اتاق پیدا کردم. کز کرده بود زیر پنجره. می‌لرزید. تب داشت، تبی که از صبح، از همان لحظه‌ای که آن پیغام آمد، در رگ‌هایم راه افتاده بود. گونه‌هایش سرخ بود و چشم‌هایش برق می‌زد. «برگشته.» این را به محض دیدنم گفت. «من می‌دونستم برمی‌گرده. من هیچ‌وقت شک نکردم.» زد زیر گریه. شانه‌های کوچکش بالا و پایین می‌پرید و دست‌هایش را محکم به سینه‌اش فشار می‌داد، انگار می‌خواست قلبش را آرام کند. «من می‌دونم این بار فرق می‌کنه. من بزرگ‌تر شدم. من بلدم چطور نگهش دارم. فقط بذار برم پیشش. بذار برم...» پیر پشت سرم ایستاده بود، بی‌حرکت. ولی صدای نفس‌های لرزانش را می‌شنیدم که بغض توی گلویش را تکه‌تکه می‌کرد.

دست‌هایم را گذاشتم دور گردنش. گرمای تب از پوستش می‌زد بیرون، آنقدر ظریف بود که اگر محکم‌تر فشار می‌دادم پیش از خفه شدن می‌شکست. نگاهم می‌کرد، همان نگاه همیشه منتظر، همان که هنوز باور نداشت. گفتم: «می‌خواهی برگردی پیشش؟» سر تکان داد. آره. خنده‌ام گرفت، خنده‌ای که دهانم را تلخ کرد. «آن یکی چه؟ همان که بعد آمد و تو خواستی‌اش. یادت رفته چقدر گریه کردی که بگذاریم دوستش داشته باشی؟ گفتی این یکی فرق می‌کند. گفتی امن است. ما قبول کردیم. ما شکستیم. و حالا چه؟ حالا که آن تُرک کافر کیش بعد دوسال برگشته این یکی هیچ است؟» زل زد به من. دهانش باز شد، بسته شد. اشک‌هایش بند آمد. «آن آدم را تو عادت دادی. تو خواستی بماند.تو با آن شیوه‌ی فریبکارانه دلبری کردی و حالا ولش می‌کنی چون آن اولی برگشته. بگو. بگو خودخواه بودی.» لرزید. نه از تب، از شرم. دهان باز کرد، شاید برای گفتن ببخشید. نگذاشتم.

فشار دادم. انگشتانم سفید شد. صدای نفس‌هایش که به تقلا افتاد، صدای خرخرِ نای کوچکش که زیر دستم می‌شکست. پاهایش بی‌قرار روی زمین سُر می‌خورد و دست‌هایش کورمال به بازوهایم می‌کوبید، ضعیف، ضعیف‌تر. ناخن‌هایش در دستم فرو رفت، ولی آنقدر بی‌رمق که انگار خودش هم می‌دانست لیاقت دفاع ندارد. چشم‌هایش هنوز به در بود. مردمک‌هایش گشاد شد. آخرین هق‌هقی که از گلویش بیرون زد یک اسم بود...

پیر پشت سرم فرو ریخت. زانو زد روی زمین. صدایی که از سینه‌اش بیرون آمد ناله نبود، یک جور زوزهٔ خفه بود که انگار از یک حیوانِ پیر و بی‌پناه بلند می‌شود. دست‌هایش را گرفت جلوی صورتش، شانه‌هایش می‌لرزید. دیدم که آن نگهبانِ آهنین، آن سوگندخوردهٔ شکست‌ناپذیر، حالا یک بی پناه شکسته است روی زمین. گریه‌اش بی‌صدا نبود، گریه‌اش فضای اتاق را پر کرده بود. می‌خواستم بروم سمتش، کاری کنم، چیزی بگویم. نتوانستم. چون خودم هم گریه می‌کردم. آرام، بی‌صدا، اشک‌های داغی که از چانه‌ام می‌چکید روی جنازهٔ هنوز گرم.

ولش کردم. بدنش بی‌صدا سر خورد روی زمین. ایستادم بالای سرش. نفس عمیق کشیدم. بعد خندیدم. از همان عمقی که گریه را بیرون داده بودم حالا خنده بیرون می‌زد. بلند، بی‌وقفه، قهقهه‌ای که اشک‌هایم را به لرزه می‌انداخت. پیر زل زده بود به من، گریه‌اش بند آمده بود، مات و مبهوت. من اما می‌خندیدم. می‌خندیدم و اشک می‌ریختم. آخرین چیزی که از آن کودک در ذهنم ماند چشم‌های شرمگینش بود که شاید، فقط شاید، آخرش فهمیده بود چرا دارد می‌میرد.

دیگر هیچ‌کس را دوست ندارم. نه آن که پرستید، رهایم کرد و حالا خواستارم شده. نه آن که بعد از آن آوار آمد و خواستمش. فقط خودم را، این پیر شکستهٔ به زانو درآمده را، و خاطرهٔ سرد این جنازه را.

موهایم را کوتاه می‌کنم. دیدن هر زنی که با گیسوانش معصومیت می‌فروشد ضعیفم می‌کند. من ضعف نمی‌خواهم. یک ساعت دیگر وقت تراپی دارم. می‌روم تا لذت این کشتار را با کسی شریک شوم. بعد می‌روم پیِ دویدن، پیِ ساختنِ جهانی که در آن هیچ «دیگری»ای حق ندارد نزدیک شود.

کودک
۰
۰
پیراندیشِ کودک خو
پیراندیشِ کودک خو
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید