پیراندیشِ کودک خو·۱۸ روز پیشحُکمدیروز همان که کودک را پرستیده بود و بعد بیصدا از اوج پرتش کرده بود پیغام داد. پیغام داد که کودک را میخواهد. و کودکِ لعنتی هنوز آنقدر زنده…
پیراندیشِ کودک خو·۲۱ روز پیشچه شد که این شدم؟اسمم را اگر بپرسی میگویم «پیراندیشِ کودکخو» این اسم را از سرِ بیکاری روی خودم نگذاشتهام...
پیراندیشِ کودک خو·۲۲ روز پیشآبی برای گلها نیستهوا در این اتاق بوی تنهاییِ زخمیشدهی مرا میدهد. گلهایم زرد شدهاند و از بیآبی به احتضار افتادهاند.میپرسی چرا به گلها آب نمیدهم؟ چو…
پیراندیشِ کودک خو·۱ ماه پیشمأمنِ من، هجرانتنهایی برای من دیگر یک اتفاق نیست؛ عادتیست که به جانم دوخته شده، مثل آسترِ کهنهی لباسی که سالهاست از تن درنمیآورم...
پیراندیشِ کودک خو·۲ ماه پیشحکمِ جلبِ صبحگاهینورِ کمرمقِ صبحگاهی که به درونِ اتاق خزیده بود، نه نویدِ بیداری، که حکمِ جلبِ من به محکمهی بیرحمِ روزمره بود. با دستانی لرزان، شیرِ آب ر…