میگذرد ،
قطعا میگذرد .
اما اگر دیر گذشت ،
یا سخت گذشت ،
بدان هنوز ابر ها میبارند ،
ماه میتابد ،
ستاره ها میآیند ،
نسیم میوزد .
اگر دشواری ها روزی را شب کردند ،
و گل ها گرد ناامیدی پاشیدند ،
هنوز درختان نارنج بهار میدهد .
هنوز کنج دنجی در خاطرات هست که بشینیم و چای بنوشیم ،
هنوز طنابی هست که دست در دست هم تاپ بخوریم و تاب بیاوریم .
حتی خاطراتش هم زیباست ،
هنوز در میان تمام شاخه های خشک ، درخت گیلاس شکوفه میدهد .
هنوز خانه قدیمی پدربزرگ هست ،
با حیاطی پر از درخت .
خانه ای که در خاطرات همیشه هست ،
شاید اکنون در آوار باشد ،
شاید چون در آغوش ماشین های سخت جان داده باشد ،
شاید دیگر نباشد تا وقتی از مقابلش میگذریم به یادش باشیم ،
یادی از روزگار خوش کنیم و لحظه ای رها باشیم .
اما هنوز نارنج میدهد ، آن درخت نارنج کنار باغچه ،
هنوز حرکت میکند تاپ درون حیاط ،
آنجا خانه است ،
خانه ای برای تنهایی ها ،
برای غم ها ،
تا به آنجا برویم و در حیاطش بچرخیم ، بدویم ، به گل ها آب بدهیم ،
و تا حالمان خوب نشود باز نگردیم .
وقت رفتن به خانه است ،
ما میرویم ،
به تکتک شکوفه های گیلاس ،
و به بوی خوش نارنج ، قسم ،
که با حالی خوش باز میگردیم .
