تاریکی همیشه به معنی تهی بودن نیست ،
او چیزی دارد که نمیخواهد ما ببینیم .
او چیزی برای پنهان دارد .
ما هم تاریک هستیم ، اما نه به ظاهر ، در ژرف وجودمان .
آن تاریکی شاید غمی باشد که نباید گفت ،
نظری که نباید دانست ،
فکری که نباید پرورش یابد ،
عقیده ای است که نباید بیان شود .
شاید آنها به تنهایی نه تاریک باشند ، نه نیازمند پنهان ،
اما همه ، آنها را به تاریکی محکوم کردند .
دنیای ما از جایی تاریک شد که
دیگر نشد ان را آنطور که هست بشناسیم ،
تاریخ را آنطور که بود بیاموزیم ،
اینده را به تصمیم خود جلو ببریم ،
عقایدمان ،
ارزش هایمان ،
خود واقعی مان را به آب روان بسپاریم تا بروند .
هنگامی که آنها رفتند ، آنها نبودند که بی ارزش شدند ،
ما هستیم که بدون آنها تهی میشویم .
وقتی که رفتند ، ما دیگر خودمان نیستیم ، ما فردی محکوم هستیم ،
محکومیم که زیر سقف آرزو هایمان دولا دولا راه برویم ،
محکومیم سکوت کنیم .
حتی روزی میرسد که دیگر از تفکر هم محروم میشویم ،
آن وقت است که باید بپذیریم هر چه خواستند بدانیم ،
بخوانیم هرچه خواستند بخواهیم ،
بگوییم هرچند گفتند بگوییم .
در اینجا آنها نیستند که مارا تاریک کردند ،
ما بودیم که به آنها
اجازه دادیم تاریکمان کنند .