
ستاره ها ،
تنها روشنایی در آسمان نیستند ،
آنان که هرکدام منظومه خود را روشن میکنند ،
بدون آنها هر منظومه در تنهایی خود یخ میزند .
آنها در کنار همند که جهانی دیگر در آسمان میسازند ،
اگر آنها نباشند ،
ماه هم تنها میماند .
خورشید هم از تنهایی خسته میشود .
هر ستاره دوستی روی زمین دارد ،
هرشب ستاره راز دل دوستش را میفهمد ،
هر شب میفهمد که دنیا ما چقدر عجیب است ،
هر شب درد و دل میشنود ،
گاهی هم فقط هست تا دوستش او را ببیند ،
که بداند اگر در زمین تنها است ،
در آسمان تنها نیست .
در آسمان ماه هست ،
او هر شب میآید ، تا زمینی ها احساس تنهایی نکنند ،
خورشید است ، تا با روشنایی اش دل زمینی ها نگیرد ،
حتی ستاره ها هستند تا درد و دل بشنوند .
شبی مثل هر شب ستاره آمد تا با دوستش حرف بزند ،
آمد ،
از شهر گذشت ،
از کنار چراغ های خیابانی گذشت ،
از کوچه های تاریک ،
از خیابان های خلوت ،
گذشت و گذشت تا به خانه رسید ،
نزدیک پنجره شد .
او سرش را به پنجره تکیه داده بود و منتظر بود ،
مثل همیشه گفت ،
از صدای قدم ها با کفش هایش ،
از حال خوش گلهای کاکتوس ،
از رنگارنگی خانه ها ،
از زیبایی چراغ های شهر .
ستاره شنید و شوید و شنید ،
تصمیم گرفت امروز او هم چیزی بگوید ،
وقتی دوستش خوابش برد تصمیم گرفت به خواب دوستش برود ،
تا او هم بگوید ،
از زیبایی آسمان ،
از حفره های ماه ،
از نور خورشید .
او خوابید و در خوابش ستاره را دید ،
ستاره دستش را گرفت و تا آسمان برد ،
در آسمان حتی زمین هم زیبا تر بود ،
از دور نه دردی بود ، نه غمی
نه کسی بود ظلم کند ، نه کسی بود که ظلم ببیند ،
در آسمان همه با هم بودند ،
اگر خورشید نبود ، ماه هم نبود ،
اگر ماه نبود ستاره ها از تنهایی دق می کردند ،
اگر زمین نبود ، دیگر خورشید دلش نمیخواست بتابد ،
ماه نمیخواست بیاید ،
ستاره ها دوستی نداشتند ،
در آسمان همه بودند چون آدم ها بودند ،
همه بودند تا اگر در روز کسی از زمین خسته شد ،
آسمان را ببیند و بداند که این جهان باز هم هست ،
اگر در زمین خسته است ، هنوز آسمانی وجود دارد .
در آن خواب دوستش جهانی جدید دید ،
اما از فردا دیگر آن ستاره در آسمان نبود ،
آن ستاره میلیون ها سال بود که نبود ،
اما حیف که اخبار دیر به زمین میرسند .
اما دوست هرگز دوستش را تنها نمیگذارد ،
او باز هم هر شب به دیدار دوستش میرفت ،
اما این بار در خواب .