
درختی که هرگز بادی نبیند ، چه خبری از طوفان دارد ؟
در روزگاری که همه آنرا به بیرحمی میشناسند ،
شناخت همه از بی رحمی او یکی است ؟
عاقبت کسی که دشواری روزگارش تنها در روزمرگی گذرا تعریف میشود ،
چه آگاهی دارد از هراس بانگ مهیب دشمنی ها در شب تار ؟
زندگی برای همه نه روان است نه آسان ،
اما همه غم تاریخ بوم بر شان را دارند ؟
روزگار نه عادل است و نه معادل دیگری ،
نه نکته ای است در آن و نه گله ای از آن ،
اما بیایید بیندیشیم که شاید صحنه روزگار پیش از آن فکری در داستان زندگیمان داشته ،
شاید ما هستیم ، چون زود خسته نشدیم ،
شاید هستیم ، چون صبور تر بودیم ،
هستیم ، چون کس دیگری نمیتوانست باشد ،
سرنوشت مارا قرارداد چون میدانست از همه قوی تر بودیم ،
شاید میدانست میتوانیم ،
اما هزاران کاش که میگفت ،
آن روزی روشن است یا شبی تار ،
زیر نور مهتاب است یا انعکاس نور خورشید ،
اما تا زمانی که بفهمیم ، باید بمانیم .
در نهایت که میفهمیم ، و با آن در تک تک کوچه های شهر سرود توانستن سر میدهیم .