
صدای دختر بچه
یک دو سه .... سه
نیلی بلد تر بگو
یککک دوو سهههه
صداش گم شد ، اصلا از کجا میومد ؟
- همه جا سیاهه احمق کجایی ؟
صداش بزرگتر بود ، انگار انگار بزرگ شده بود
- پخخخخخخخخ
صدای جیغ ، جیغ دخترانه همه جا بود .
بسه ، نفس عمیق. تمومش کن ! خواهش میکنم .
- ماهی ببین به خدا اگر منو خیس کنیا ! نزدیک نشو نیا نیا
اما آمد ، بلا فاصله صدای آب آمد ، مثل بادکنک ترکید ،
هی ! چرا نمیتونم بفهمم صدای کیه ؟
- بیا با هم بریم
- هستم
- به بقیه میگی ؟
- به ماهرخ میگم .
کجا میخواست بره ؟ کی ؟
دستش خیس شد ، غلیظ تر از آب بود ، بو میداد ، خون بود !
اما خون کسی دیگری بود ؟ نه مال خودش ب......
صدای جیغ آمد و سیاهی فرار کرد ،
اوه چشماش بسته بود ! چرا زودتر نفهمیده بود .
هی ! صاحب صدا رو پیدا کردم ! او زنی که در سیاهی غوطه ور بود ، چقدر آشنا بود اما توی خاطراتش موهاش سیاه تر بود ، صبر کن اینجا همه همین شکلین .
سرش را که چرخاند فهمید ، اون همان جا بود ، اون جهنم ،
صندلی ها همه کنار هم نشسته بودند و جنازه ها روی آنها ، اما نه ، همه آنها مثل جنازن پس چرا نفس میکشن ؟ همه چشم هاشون پف داره ، مثل جنازه ای که قراره بترکه ، اون هم توی سیاهی گیر افتادن ، چتر بالای سر صندلی ها بود ، امممممم اسمش چتره ؟ نمیدونم . روی ستون جلوی من که نوشته اجاره سایه بان با شماره تلفن ، این اطراف تا ته چیزی نیست جز ، جز مرگ .
توی ردیف اول نشسته بود ، اگر کمی سرش را بلند میکرد میتوانست چاهی که داشت بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشد رو ببینه ، اخخخ ، دستش رو نگاه کرد خون ازش میچکید خب فکر کنم برای همین بود که دستم خیس شده بود ، همیشه پوستبغل ناخنمو میکنم ، ولی الان داره میسوزه .
انگشتش را در دهانش فرو برد و مکید ،
اما ناگهان چشمش به عکس افتاد که پارچه سیاه داشت زره زره آنرا میخورد .
چی ؟ اون .... اون ....
نه نه نه نه نه
دوباره صدای جیغ اما اینبار مال خودش بود .
حالا همه چیز با عقل جور در میآمد .
او بود ، خودش بود ، ماهک بود .
آن دختر ، آن صدا ، اکنون اورا میدید ، با مو های دم اسبی قهوه ای روشن و پیراهن صورتی ، پوست سفید با چشمان ریزی که به صورتش میآمدند ، دنبال او میدوبد ،داشتند بازی میکردند ، آن هم خودش بود ، قد بلند تر با مو های سیاه که تا شانه اش میرسید و تلی که هم رنگ بلیز آبی رنگش بود .
ناگهان همه چیز تغییر کرد ، آنها بزرگ شده بودند با لباس مدرسه نه ... فقط آن نیست ، کمی جلوتر آنها همان دو دختر کوچک بودند اما بزرگ شدند ، داشتند میخندیدند اما یادش نمیآمد به چه . صورت خندانی داشتند ، جفتشان وقتی میخدیدند چال لپ هایشان را به نمایش میگذاشتند ، اما ... اما
او دیده بود ، او صورت بیجانش را دیده بود ، چشمانی که باز بود اما نمیدید ، پوستش سفید بود ، دیگر نمیخندید ، او .. او ... او جنازه دوستش را دیده بود .
او فهمید چرا آنجاست ،
کسی دوستش را کشته بود .