ویرگول
ورودثبت نام
معصومعلی یوسفی
معصومعلی یوسفیهر از گاهی کاغذی سیاه می‌کمم‌و دلنوشته‌ای می‌نویسم .
معصومعلی یوسفی
معصومعلی یوسفی
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

خواب یک ذهن آشفته

خواب یک ذهن آشفته

این‌روزها خیلی باخودم حرف می‌زنم،

حرف‌های پراکنده وناقص، ذهنم مشغول است ونگران.

افکارم به مانند گنجشکی مضطرب‌ هرلحظه ازشاخه‌ای به‌شاخه‌ی دیگر می‌پرد.

واگویه‌ها، ذکر فاتحه‌ایست بر سنگ قبر رویاهایی که به دنیا نیامده دفن می‌شوند.

نفس که می‌کشم همراه با آهِ سردیست در حسرت آرزوهای برباد رفته‌‌ که بردل مانده‌.

خواب که می‌بینم آشفته هست و پراتفاق، اما در حافظه‌ی کوتاه مدتم نمی‌ماند، خیلی زود همچون بخاری درهم می‌پیچد و از نظرم مات و محو می‌گردد.

این ناتوانی در یادآوری و بازگو کردنِ خواب، آشوبی گنگ و عجیب در دلم برپا می‌کند،

یک نوع سردرگمی و ناامیدی شاید احساس ناتوانی وپیری‌!

چندبار تصمیم گرفتم تا بیدار شدم و هنوز خوابم را بیاد دارم آنها را بنویسم، ولی نشد.

از طرفی صحنه‌های عجیب‌و غریبی که در خواب می‌بینم آنقدر پیچیده و درهم هستند که شرح و بیانش بسیار دشوار است.

آدم گنگی شدم که کابوس دیده باشد، گیج‌و سردرگم.

خوابهای این روزها هرگز مانند زمان کودکی نیستند، همانکه ناباورانه پروازی بود سبکبال در آسمان بچگی.

خواب شیرین کودکی پرواز پرستویی بی‌خیال بود با اوج و فرود از حیاط خانه به بالای پشت‌بام و عبور از بالای کوچه و خیابان‌های شهر و محله.

دیگر بجای خیال‌ و رویاهای شیرین کودکانه، در خواب‌هایم خودم را در شهری غریب می‌بینم که از خانه دورافتاده‌ و راه را نمی‌دانم.

خودم را درمیان کوچه و بازارچه‌ و خیابانهایی می‌بینم با خانه‌ها و مسجد قدیمی و دیوارهای کاهگلی یا آجری بلند ولی نا آشنا.

بدنبال راهی می‌گردم برای برگشتن، بعضی از نشانه‌ها مانند پنجره‌ای‌ بر روی دیواری یا گنبد و گلدسته‌ای یا طاق هلالی شکلی برایم آشنا می‌آید، بنظرم می‌رسد که شاید قبل‌ترها از اینجاها رد شده باشم، درنتیجه کمی امیدوارتر می‌شوم و به چستجو ادامه می‌دهم.

بعضی‌وقتها صحنه‌ها عوض می‌شوند و مکان‌ها در هم می‌آمیزد،از وسط بازار وارد کوچه یا خیابانی می‌شوم و در انجا نمی‌دانم کدام اتوبوس باید سوار بشوم.

زمان و مکان سَیّلان می‌کند، انگار داخل وسیله‌ی نقلیه‌ای مانند اتوبوس یا قطار هستم ولی نمی‌دانم کدام ایستگاه باید پیاده شوم.

از پنجره در و دیوار و مغازه و ساختمان‌های اطراف مسیر نزدیک ایستگاهها را برانداز می‌کنم و دنبال علامت و نشانه‌ی آشنایی می‌گردم.

اما در هیچ ایستگاهی نمی‌ایستد.

انگار به‌سرعت و بدون توقف بسوی آینده می‌رود.

بر روی زمین افتاده‌ام ترس و وحشتی وجودم را فرا می‌گیرد، می‌خواهم فرار کنم ولی پاهایم بروی هم افتاده و بسیار سنگین است به زمین چسبیده نمی‌توانم تکانشان دهم.

در حال فرار از جایی‌ تنگ و باریکم ولی از ترس و وحشت افتادن از بلندی در گودالی بزرگ از خواب می‌پرم.

بعضی از خوابهایم پر است از نگرانی و اضطراب، مثل زمان مدرسه یا دانشگاه.

دلشوره دارم برای حضور در جلسه‌ی امتحان درسی که سوالهای آنرا اصلاً بلد نیستم .

بعضی اوقات که از خواب می‌پرم و از کابوسی که دیدم در حیرت، ولی راضی و شاکر از اینکه خدایا شکر که خواب بود و واقعیت نداشت.

مثل وقتی که هنگام تصادف وحشتناکی که ترمز ماشین خراب است و غیرقابل کنترل، به کسی یا جایی می‌زنم و از وحشت آن از خواب می‌پرم.

آنوقت هست که ناباورانه در حالی که نفس‌نفس می‌زدم خدا را شکر می‌کنم که همه‌اش خواب بوده.

بندرت خواب خوب و خوشی می‌بینم، از آندست که وقتی هم بیدار می‌شوم ، افسوس می‌خورم که کاش بیدار نمی‌شدم یا کاش باز می‌شد بخوابم و ادامه آنرا ببینم، مثل زمانی که خواب دیدم او باز آمده است و در کنار هم هستیم بی دغدغه‌ی دنیا و مافی‌ها با هم اختلاط می‌کنیم.

یک‌شب خوابی دیدم که قسمت‌های مبهم و کمرنگی از آن‌را بیاد دارم.

در خواب دیدم فرزند خانواده‌ای هستم و مثل بقیه مردم عادی، روزگار می‌گذرانم اما اتفاق عجیبی برایم پیش آمد، والدین جدیدی پیدا می‌شود و ادعا می‌کند که من فرزند واقعی آنها هستم، نه فرزند خانواده‌ای که در پیش آنها بزرگ شدم.

والدین جدید بسیار مهربان و دوست‌داشتنی بودند.

در کنارشان احساس آرامش دلچسبی می‌کردم. در واقع یک نوعی نسبت به ایشان کشش و جاذبه داشتم ، انگار در خاطرات بچگیم از آنها تصویری در ذهنم جرقه می‌زد.

راستش خودم هم انگار گم‌کرده‌ای را پیدا کرده باشم احساس لذت و رضایت‌ شیرینی را تجربه می‌کردم.

هر چه بیشتر از این آشنایی با والدین جدید می‌گذشت وابستگی و تمایلم برای زندگی با آنها بیشتر می‌شد.

اما چطور بگویم،

نسبت به والدینی که عمری زحمت بزرگ کردنم را کشیده‌ بودند احساس تعهد و وفاداری می‌کردم.

بر سر دوراهی عجیبی گیر کرده بودم.

عقل‌و تنم جایی و روح و روانم جای دیگری کشیده می‌شد.

گویی در اوج لذت بردن از گناهی شیرین، عذاب وجدانی مانع کار می‌شد.

جدا شدن از کسانی که عمری در سختی‌ها و شادی‌ها شریک و همدرد بودیم هم برای من هم برای آنان سخت و دردآور بود.

هضم و پذیرش این واقعیت ظرفیت بالایی نیاز داشت.

لذا مجبور بودم این راز را فقط پیش خودم نگه‌دارم و از دیگران پنهان کنم.

ترس از این داشتم که نوع رفتار و برخوردم با والدینی که زحمت بزرگ‌کردن مرا کشیدن و خواهر برادری که با آنها همبازی، هم‌خانه و همدرد بودم، تغییر کند و آنها تعجب کنند.

ترس از اینکه برچسب ناسپاس بودن و حتی خیانت بر پیشانیم بخورد آزارم می‌داد.

این راز را در دل نهان کردم و در این برزخ دوگانه و تضاد درون سوختم و ساختم.

چاره‌ای نبود در هر فرصتی پنهان از چشم والدین قدیم به محله و کوچه و خانه‌ی والدین جدید کشیده می‌شدم.

در کوچه چشم به پنجره دوختم تا باز شود و دیداری تازه و عطر کلام محبت‌آمیز عاشقانه لبریز شود.

اما ناچار باید به خانه برمی‌گشتم.

به خانه که برگشتم به اتاق رفتم، قاب عکسی نصب بر دیوار دیدم.

عکس والدینم بود برادر و خواهرم اما رنگ باخته و مبهم بود.

نزدیکتر رفتم، با دقت نگاه کردم، گردوخاک زمانه بر روی آن نشسته بود.

با آستین لباسم پاکش کردم،

از انعکاس عکسی که در شیشه آن افتاد و خودم را نشان می‌داد حیرت زده شدم،

و عکس درون قاب همسرم بود و فرزندانم .

داشتم گیج می‌شدم.

از پنجره به کوچه نگاه انداختم کوچه و خانه‌ی قدیمی بود کم و بیش آشنا.

کامل‌زنی در حال آب‌دادن گلدان کنار پنجره بود.

گلی زیبا در گلدان خودنمایی می‌کرد.

از دور بوی خوش عطرش مشامم را پر می‌کرد.

بر دیوار اتاق آن خانه قاب عکسی بود اول فکر کردم عکس والدین جدیدم هستند اما آن هم غبار گرفته بود، دقت که کردم، انگار عکس همان خانم بود که گلدان را آب میداد در کنار بچه‌هایش.

از خواب پریدم کم و بیش و مبهم چیزی بیادم ماند و نماند.

نمی‌دانم خواب بود یا هذیان یک ذهن آشفته.

م . ع . یوسفی ۱۴۰۴/۱۰/۱۲

خواب
۳
۰
معصومعلی یوسفی
معصومعلی یوسفی
هر از گاهی کاغذی سیاه می‌کمم‌و دلنوشته‌ای می‌نویسم .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید