
بامداد جمعه بود که جنگ شروع شد و صبح سه شنبه تمام شد. روزهایی که ثانیههایش کش میآمدند و دقیقهها با تردید جایشان را به هم میدادند. روزهایی که جنگ فقط سرتیتر خبرها نبود. همه جا صحبت از «جنگ» بود؛ ترندترین کلمه آن دوازده روز. تلویزیون مدام مارش نظامی پخش میکرد و موجهای رادیو، پر بود از سرودهای حماسی.
من اما آن روزها، سر ناسازگاری داشتم با این کلمه: «جنگ؟ جنگ کجا بود؟ این سگ هار باز لگد پرانده و خیلی زود لگد محکمتری نوش جان میکند. این بزن بزنها هم چیز جدیدی نیست. فقط ناآرامی منطقهای است، مداخله نظامی است، منازعات سیاسی است، بحران دیپلماتیک است و ...» و صدها تعبیر دیگر که فقط اسمشان با جنگ فرق داشت.
«مگر جنگ با کسی شوخی دارد؟ اگر پای جنگ به جایی باز شد، دیگر هیچ وقت تمام نمیشود. اصلا چه کسی گفته کلمهها معصوم هستند؟!»
من از لفظ جنگ پرهیز میکردم تا شاید دامنه این آتشافروزیها از کلمه به متن و از متن به واقعیت در نیایند. غافل از آنکه جنگ تا روی پشت بامها و پشت پنجرههای خانههایمان قد کشیده و بالا آمده بود. آن هم نه خرامان و آهسته، بلکه سرزده و کوبنده!
اصلا راستش را بخواهید هیچ وقت فکر نمیکردم روزی بیاید که جنگندههای دشمن توی آسمان تهران خودی نشان بدهند و چپ و راست صدای انفجار بیاد و صدای پدافندهایی که شلیکهایشان زمین زیر پاهایمان را هم بلرزاند، چه برسد به تن و بدن ما!
اتفاقهای آن روزها را حتی سینمای بالیوود و هالیوود هم نمیتوانستند به تصویر بکشند. آخر چطور میشود توی یک ساعت عالیترین فرماندهان یک کشور را ترور کرد و بعد هم گوشه گوشه خاک این سرزمین، بمب و موشک ریخت؟ آن هم سرزمینی که عمق ریشههایش را نمیشود اندازه گرفت. نه، شدنی نبود. فقط فیلمهای تخیلی میتوانستند این حجم از تنش و دلهره را بریزند به جان مخاطبانشان. تازه همان فیلمها هم اولشان مینویسند: «تمام شخصیتها و رویدادهای این فیلم تخیلی هستند. هرگونه شباهت به اشخاص یا وقایع واقعی کاملا تصادفی و غیرعمدی است!»
All characters and events in this film are fictitious. Any resemblance to real persons or events is purely coincidental.
هرچه به تصویر فرماندهان شهید و همراهانشان توی بزرگراهها و بیلبوردهای اتوبانها نگاه میکردم، بیشتر توی حیرت دست و پا میزدم که من جمع این آدمها را یک جا و توی قاب تلویزیون ندیدم، پس چه طور کلکسیون دشمن اینقدر کامل بود؟! حتی یک نفر را هم از قلم نیانداخته بود.
دیگر باورم شده بود این مهمان ناخوانده و نحس، اسمش جنگ است! چه بخواهم چه نخواهم...
جنگ شاخ و دم نداشت.
جنگ ساز و دهل نداشت.
جنگ خودش را توی نیمه شبی که فکرش را هم نمیکردیم، هُل داد و مثل تیر نشست وسط قلب این گربه! همان موقع که خیلیهامان گفتیم: «بگیر بخواب. چیزی نیست. صدای رعد و برقه!»
رعد و برق کجا بود؟ آسمان آن شب، صاف بود و پر ستاره. اما یکهو همه ستارههایش پریدند و اوج گرفتند. آن قدر که شبهای بعد دل آدم از بیستاره بودن آسمان بدجور میگرفت.
این جنگ لعنتی چند روز بعد خاکستر مرده را توی خیابانهای شلوغ تهران پاشید. جوری که هیچ وقت تهران را خلوتتر از آن ۱۲ روز ندیده بودم. هیچ وقت...
جنگ تمام شد. صبح سه شنبه بود. گفتند آتش افروزی بس است. بروید پی کارتان. اما انگار فقط لباس نظامیاش را درآورده بود و حالا با لباسهای مبدل لابهلای زندگی روزمره آدمها گشت میزند و سایه شومش دست بردار نیست.
فاطمه را چند روز بعد از پایان جنگ دیدم. تب خال یک جای سالم دور لبش نگذاشته بود. بس که نیمههای شب از وحشت صداها و لرزش شلیکها از خواب پریده بود. میگفت قرار بود بعد از دو سال داروی لِوبل پسر کوچولویش را قطع کنند اما نوار ای ای جی آخری که از سرش گرفته بودند آنقدر علیه السلام نبود که دکتر دز دارو را کم کند و حالا باید به خاطر نویزهای لعنتی نوارش، شش ماه دیگر دارو مصرف کند. میگفت صدا انفجار و غرش پدافندها کار خودشان را کردند!
نگار را یک ماه بعدش دیدم. از زمان شروع جنگ تپش قلب گرفته بود و یک ماه بود که پرانول ۲۰ میخورد. خودش میگفت وزنههای سنگین گذاشتهاند روی قفسه سینهاش و آن لحظهها هوا کمیابترین ماده جهان میشود. انگار یکی همه اکسیژن اتاق را یک جا بلعیده و چیزی نمانده. جوری که هر بار (شاید هر چند دقیقه یک بار) باید نفس بلند بکشد تا بتواند این حجم سنگین را کنار بزند و نفس تازه کند. اما چه فایده؟ توی خانه آنها حتی نمیشود نفس بلند کشید. که اگر بکشی همه اهل خانه میآیند سراغت که: «یعنی چه این همه آه میکشی؟ جمع کن خودت را!» اینها را خودش یواشکی گفت.
و چه سخت است تحمل چهاردیواری اگر نشود بین دیوارهاش حتی یک آه کشید!
زینب پای تلفن از دختر کوچکش میگفت که بعد از جنگ دیگر روی تختش نخوابیده و هر شب نزدیکترین جا را به در اتاق انتخاب میکند و روی زمین و فقط با یک بالشت میخوابد. تا اگر دوباره صدای رعد و برق آمد، مثل برق از اتاق بزند بیرون. میگفت خوابیدنش هم دیگر مثل قبل نیست. انگار که با چشمهای باز میخوابد و توی خواب هم هوشیار است!
روایت امیر دردآورتر از همه اینها بود. کسی که آخرین روزهای بهار، تنها عضو باقیمانده یک خانواده چهار نفره شد! بعدازظهر بود که از خانه زد بیرون. رفته بود دستگاه اندازهگیری فشار خون پدرش را بدهد تعمیر و شلنگ پوسیدهاش را عوض کند. اما وقتی برگشت از خانه و خانوادهاش فقط تلی از خاک و آوار مانده بود. همه آنچه هفتهها بعد، از پدرش به او دادند یک کف دست بافت نرمی بود که شنکشها جمع کرده بودند!
حالا امیر مانده و داغی که دارد زیر فشارش له میشود و هیچ دستگاهی نمیتواند اندازهاش را بگیرد و بگوید چند نفر به یک نفر؟!
جنگ جمعه آمد و سه شنبه رفت. اما زندگی خیلیها را برای همیشه به دو نیم کرد: «قبل از جنگ» و «بعد از جنگ»...!
به وقت دوشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴