ویرگول
ورودثبت نام
Hedika
Hedikaکمالگرای کنجکاو
Hedika
Hedika
خواندن ۸ دقیقه·۱۵ روز پیش

من یک پولدارنما بودم و هستم

امروز فکرم بهم ریخته ، یک چیزی خیلی آزارم میده .همین باعث شده که بیام اینجا شرمگین ترین اعترافات رو بکنم ، که تا حالا جلو کسی نگفتم، اهمیتی نداره کسی که نمیشناسه منو اینجا.

قبلش بگم که ببخشید اگه از کلمات انگلیسی استفاده کردم بعضی جاها ، و امیدوارم با خوندن متن حس خودشیفتگی یا هر چیزی نگیرید ، چون هر چی گفتم واقعا اتفاق افتاده و خب شما هم که من رو نمیشناسید و ندیدید.

دوست دارم اعتراف کنم که از بچگی و به طور ذاتی ابسسد (obsessed ) این بودم که پولدارتر از چیزی که هستم بنظر برسم .

بعضی وقت ها تو زندگیم پیش اومده که فکر میکردن من مرفه ام ، نمی‌دونم گوشی تو دستم بود یا لباس پوشیدن و حرف زدن و اصرارم برای داشتن تفریحات و کلاسای گرون و رفتن به جاهای لاکچری و خریدن وسایل گرون قیمت ، هر طور که شده .

همیشه فکر میکردم پول رو میشه جذب کرد ، یعنی اگه خودتو از ته قلب لایق بالابردن طبقه اجتماعیت ببینی، تو محیطایی باشی یا تفریح و مهارتایی داشته باشی که مخصوص قشر ثروتمنده ، حتی لباس پوشیدن و ظاهرت و حتی آدمایی که باهاشون رفتار میکنی ،در واقع از سن کم هدفم این بود که از قشر متوسط جامعه جهش کنم و برم به طبقه مرفه .

یادمه خیلی بچه که بودم هر وقت مادرم منو خرید میبرد دست میزاشتم رو چیزایی که به نظرم خاص بودن، دوست داشتم هر چی داشته باشم تک باشه و توجه بقیه رو جلب کنه تو زیبایی و خاص بودن ، دوست نداشتم کس دیگه ای از اون داشته باشه .

دوران ابتدایی کارم آسون بود ، تو یک مدرسه دولتی حاشیه ای درس میخوندم که سرآمد بودن بینشون کار سختی نبود ، بین بچه هایی از خونواده های کارگر و یا پدر و مادر معتاد .

راهنمایی و دبیرستان ولی اوضاع فرق کرد، رفتم تیزهوشان و اونجا دیگه ازین خبرا نبود ، اکثرا از خونواده هایی بودن که دستشون به دهنشون میرسید و بعضا خیلی پولدار .

اونجا بود که با حس کمبود و سرخوردگی بین اونا رو به رو شدم ، یکی دو سال اول خودمو باختم و حالم ناخوش بود ،ولی بعد یک مدتی و آشنا شدن با محیط مدرسه و بچه ها تصمیم گرفتم که برگردم به رویه سابق ، تظاهر کنم که منم مثل شما هستم ،منم خفنم ،بعضا با اغراق و دروغ .

نمیتونی تصور کنی وقتی مچ خودمو در حال دروغ گفتن و تظاهر کردن میگرفتم،چقدر حالم از خودم بهم میخورد ، بلافاصله بعدش حس بدی میگرفتم و تمام اینسکیوریتی (insecurity ) هام و کمبودهام بدتر میومد بالا.

من نمیتونستم قبول کنم که من یک دختر پولدار مثل اونا نیستم ، نمیتونستم قبول کنم که زندگیم معمولیه و یا قراره معمولی باشه.

دروغ چرا هنوزم نتونستم قبول کنم ، برای همینم کل عمرم بشدت بلندپرواز بودم و به کم نمیتونستم قانع شم، تو هیچی ، درآمد ،شغل ،ظاهر و سفر و حتی شوهر D:

همون حین که تو سن بلوغ بودم و پی بردم که با بعضیاشون واقعا نمیتونم تو یک سطح باشم ، هر چقدرم که دروغ بگم .هر چقدرم که تظاهر کنم، با پدیده دیگه ای آشنا شدم که برام غریب بود تا اونموقع ، توجه پسرها،

شاید اینطوری میتونستم حس کوچیک بودن درونیم رو کاور کنم.

اونموقع ها من گوشی نداشتم و با هیچ پسری تو عمرم حرف نزده بودم ، وقتایی که بعد مدرسه با دوستام پیاده برمیگشتیم ، یک پسره ای مثل خودم مدرسه ای از من خوشش اومده بود و اینو سعی می‌کرد نشون بده و باهام حرف بزنه ، و من انقدر خجالتی و کم سن بودم که حتی نمیتونستم به صورتش نگاه کنم.

بعدا وقتی یکی از بچه ها بهم گفت که این پسره ، پسر یکی از معروف ترین دکترای شهرمونه ،ناخودآگاه حس خوبی گرفتم ، حس غرور، حس برتری ،

نمی‌دونم چطوری بگم ، که پسر همچین آدمی از من خوشش اومده ، یعنی پسر یک خونواده درست حسابی و پولدار البته، بهتر از خودم .

و اولین بار هم بود که با پدیده ای دیگه ای رو به رو شدم ، حسادت بقیه دخترا ، وقتی یکی از بچه ها با خیال خودش که میخواست بین من و یکی دیگه رو بهم بزنه ، داشت بهم چغلی می‌کرد که طرف پشت سر من گفته که اخه مگه فلانی (من) خوشگله ؟! کجاش خوشگله که پسرا بهش توجه میکنن ؟

وقتی داشت اینارو میگفت به جای اینکه ناراحت بشم ، ته دلم حالم خوب بود. شبیه اون حس که تو مدرسه ابتدایی خیلی ریز ریز فخر میفروختم .

تو دانشگاه هم مشابه همین اتفاق افتاد ولی ،وقتی یکی از دخترا که شنیده بود یکی دو تا پسری که ازش خوشش میومد از من خوششون میاد ، بهم پیام داد و کلی فیس شیم و بادی شیم کرد (ظاهرمو تخریب و مسخره کرد ) و آخرشم گفت والا بنظر من که اصلا هم خوشگل نیستی فقط شانس داری و مهره مار داری انگار، بعضی دخترا مثل تو هستن .

حتی اونموقع هم با اینکه از توهیناش خیلی ناراحت شدم(ego من همینقدر شکننده و وابسته به حرف بقیه س) ولی وقتی بهم گفت خب میدونی ،من بهت حسادت میکردم حالم بهتر شد، حتی همین الانم که بعد چند سال یادم میاد حرفاشو عصبی میشم که چرا جوابشو بهتر ندادم اما با این حس که ببین من بودم کسی که بهم حسودی می‌شد ، خودمو آروم می‌کنم .

تو دانشگاه تعجب میکردم که همکلاسیام چطوری با هر پسرای همکلاسیم میسازن و باهاشون کنار میان (زندگی دانشجویی سخته خصوصا وقتی دوتاتون هم دانشجو باشید ، باید با کم بسازید ) و ته دلم فکر میکردم لیاقتم خیلی بیشتر ازین حرفاس. باز همون حس بود که دوست داشت برتر باشه و با بقیه فرق داشته باشه، اگه اینا با این زندگی میسازن ،من نمیخوام ، رابطه من نباید اینطوری باشه ، با یک ادم بالاتر از خودم باشه ، نه همکلاسیم که شرایطش عین خودمه ، و این رو به بقیه دخترا هم میگفتم ، که اون حس قدیمی رو احیا کنم ، همون حسی که دوست داشتم تو ده سالگی نظر بقیه پولدار و باحال و باکلاس باشم .

در واقع من به این نتیجه رسیدم که بیشتر ازینکه پول برام مهم باشه ، بالاتر کشیدن خودم و جزو جمعیت بالاتر طبقه تو جامعه باشم برام به طور وسواس گونه ای مهمه، اینکه جزو قشر elite باشم .و همینطوری هم به نظر برسم ، بین آدمای دور و برم .

البته خیلی کم رو تر و خجالتی تر و بی اعتماد به نفس تر ازین حرفا بودم که اشکارا پز بدم ، همیشه سعی میکردم زیرپوستی باشه و بلافاصله هم بعدش میزدم تو سر مال و خودمو میبردم پایین که احتمال زیاد از اعتماد به نفس کم من و حس کم‌ بودن ذاتی من و تایید طرف مقابل رو گرفتن میاد .

من شدیدا عقیده دارم اعتماد به نفس ذاتی هست و خصوصا وقتی بچه ای بن اون ساخته میشه ، من اون حس رو تو سالیان اولیه زندگیم نگرفتم ، هیچوقت .

مادرم هیچوقت بهم اعتماد به نفس نمیداد و حتی بدتر . تخریب می‌کرد ،از وقتی خیلی خیلی کوچولو بودم ،شاید قبل مدرسه .

من اولین باری که از ظاهرم تعریف شنیدم وقتی بود که رفتم مدرسه ، تا قبل اون مادرم حتی یکبار هم بهم نگفته بود که تو خوشگلی .

سالها گذشته و من تعداد دفعات زیادی از ظاهرم تعریف شنیدم ، چه از طرف پسرا چه حتی دخترا. تو مدرسه دانشگاه ،باشگاه ،کلاسای بیرون ، خوابگاه و….

تعداد دفعات زیادی هم پسرایی اومدن سمتم که از من بهتر بودن ، تحصیلات و طبقه اجتماعی و مالی .

واقعیت اینه که هیچوقت ، هیچوقت اعتماد به نفس من درونی نبود ، از بچگی حس حقارت داشتم ، این حس حقارت و کوچیک بودن رو از مادرم و اطرافیانم گرفتم ، بچه آخر خانواده با مادری بی مهر و که رگه های خودشیفتگی داره .

فامیلی که با هر خونواده ای که وضع مالی بهتری داشتن بهتر رفتار میکردن و خونواده من که در اون پدری در کار نبود ( فوت شده ) و نسبت به بقیه وضع آشفته تری داشت رو با حساب نمیاورد .

به وضوح یادمه که تو ۴ سالگی حس مذخرفی داشتم که چرا با دختر دایی هم سن و سالم بهتر رفتار میشه و وقتی مهمونی خونوادگی هست من نامرئی ام. نه فقط من انگار من و خونواده ام. ( سالها بعد خواهر برادر من شغل و جایگاه خوبی و ساختن و همه چی بهتر شد و اونها هم الان نرمال رفتار میکنن ولی خب ، اون حس هیچوقت از بین نمیره .)

تا وقتی رفتم مدرسه من نامرئی و ندید گرفته شده بودم ، سنم کم بود و لی خیلی چیزارو درک میکردم .

وقتی بهش فکر می‌کنم اینجاست که میفهمم اینهمه تلاش من برای جهش از طبقه متوسط جامعه از کجا میاد ، ابسسد بودن من با جایگاه و طبقه و status از کجا میاد .

تمام این سالها با وجود تعریفایی که ازم شد ، توجه هایی که بهم شد ،حسادت هایی که بهم شد ، هنوزم ذره حس ارزشمند بودن ندارم ، در واقع اون ذره اعتماد به نفسی هم که دارم بشدت شکننده و تحت تاثیر عوامل بیرونی موقتی هست .

چون درون من اون دختر کوچولویی که تو مهمونی های فامیلی اخر هفته همه توجه ها به سمت دخترداییشه و کل خونواده اش رو بقیه به قول معروف آدم به حساب نمیارن هنوز ازین موضوع ناراحت و سرخورده س ، زندانیه .

با تراپیست قرار بود خاطرات اون دوران رو بازسازی کنیم که شاید مشکلم از ریشه حل بشه.

تو بچگی در نتیجه مکانیزم دفاعی ذهنیم تصور میکردم که خیلی خوشگل و پولدار و موفق شدم و فامیل مادریم رو ازشون انتقام میگیرم .

بعدا تو سنین بالاتر این حس انتقام شد از هر کی که بهم حرف بدی زد یا اذیتم کرد ، یا حتی اگه روزی من رو پایین تر دید و من پیشش مغلوب بودم،حالا همکلاسی دبیرستان یا دانشگاه یا همخونه ای .

همیشه دوست داشتم اون شخصیت آرمانی ای که تو چهارسالگی برای آروم کردن از خودم ساختم باشم .محبوب و موفق و زیبا و ثروتمند .

نمی‌دونم چقدر بهش رسیدم یا حداقل چقدر القا کردم که این هستم ، اما جدیدا این حس داره خرخره مو فشار میده ،هر چی این حس شدید تر میشه حس کمبود و desperate بودن و بی ارزشی هم درکنارش میزنه بالا . خیلی سعی کردم این حس رو درونیش کنم ، تراپی ، مدیتیشن ولی نشد.

اعتماد نفسمدرسهثروتفقرکودکی
۱
۰
Hedika
Hedika
کمالگرای کنجکاو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید