اصلا نمیدونم نوشتن اینجارو ادامه بدم یا نه . انگیزه ام کم شده براش ، از وقتی اینترنت وصل شده .
البته نه توییتر دارم نه اینستاگرام . صرفا چون کارم با اینترنته ( یا قراره باشه )، ترجیح دادم رو کار تمرکز کنم .هرچند نوشتن اینجا وقت خیلی زیادی نمیگیره ازت ، نمیدونم شاید فقط تنبلم ، یا اون دوپامین حاصل از نوشتن متن خوب برام تکراری شد.من دوران مدرسه انشاهای خیلی خوبی مینوشتم ، ازینایی که معلم و کل کلاس برات دست میزنن و با علاقه تا آخر گوش میدن .
ولی خب نوشتن و دیگه از همونجا رها کردم ، تو دوران قطعی نت عضو شدن اینجا بهم کمک کرد که بفهمم نه هنوزم بدک نمی نویسم، بعد ده سال و اندی دور بودن .و خب همینم خیلی خوشحالم کرد ، انگار یک توانایی و استعداد قدیمی و مرده رو زنده کردم .
راستی شما میدونید چرا خونواده عاشق توضیح واضحات هستن ؟ و یک دستوراتی بهت میدن که انگار خودت تا حالا به ذهنت خطور نکرده .
مامان میگه یکار کنید امسال که نه دیگه حداقل سال بعد مهاجرت کنید ، و من اینطوریم که انگار من از خدام نیست که همین امسال بریم ، میخواستم بهش بگم که تو هیچوقت ذره ای تو کارام بهم کمک نکردی نکردی که هیچ ، انتظاریم نیست ، تازه همیشه وقتی افتادم رد شدی یک اردنگی هم بهم زدی .الانم بیرون گود نشستی میگه لنگش کن ، ببخشید من نمیدوستم که باید امسال برم و برام بهتره ،فقط منتظر بودم شما بهم یادآوری کنی .
قسمت دردناکش این بود که بهم گفت دارم حس کمبود پیدا میکنم ، گفتم جلوی کی جلوی مردم ؟ ( چند روز پیش رفته بود مراسم ختم و احتمالا فامیل هارو دیده و حرف زده ) . میخواستم بهش بگم که من وسیله عدم کمبود تو جلوی فامیلم؟ چرا همیشه مرکز همه چی باید باشی . ولی نگفتم چون بحث بیشتر حرصیم میکرد ،بجاش گل گاو زبون خوردم که آروم شم و بیام اینجا بنویسم .
انقدر پرانول خوردم که بعضی وقتا سرگیجه میگیرم ، پس گل گاو زبون خوردم .
یا خواهرم که میگه انقدر کلاس اون کلاس نرو یکی و ادامه بده و توش استاد بشو .و برو همونو درس بده .
نفسم بالا نیومد ولی سعی کردم کنترلش کنم ، که اخه خواهر من تو از من چی میدونی ؟ همش سرکاری و داری من و از بیرون میبینی .
من بخاطر روحیه م بخاطر مقابله با افسردگی بعد ریجکتی سر خودمو با کلاسای مختلف گرم کردم ، هر کدوم که خوشم اومد ادامه میدم ، هر کدوم که صرفا برای امتحان کردن بود و و خوشم نیومد و ادامه نمیدم .
من دیگه هیچی و به خودم زور نمی کنم و با خودم مهربون میشم ، خیلی وقته به این نتیجه رسیدم هیچ کس دلش بهم نمیسوزه حتی مادرم .( دوست پسر عزیزم استثناس)
هرچند هنوزم شبا کابوس ریجکتی و بچه هایی که رفتن و منی که موندم و میبینم .
ولی خب مسئله اینه که از هیچکدوم ازین کلاسایی که رفتم پول در نمیاد ، خودم میدونم دیگه دارم میبینم مربیامو .
ولی توضیح ندادم براش ، خسته ام از توضیح .
متنفرم وقتی خونواده یا دوستان بدیهیات رو برات توضیح میدن انگار که خودت طفل پنج ساله ای .
انگار که خودت ابلهی .
امروز خیلی چیزا رو مخم بود ، از زود شارژ کم کردن گوشی احمقم و کم شدن شدید هلث باتری و قک دور پنیک کردن که چجوری عوضش کنم اگه همینطوری ادامه پیدا کنه و اینکه واقعا هیچ گوشی دیگه ای جز ایفون نمیتونم داشته باشم واقعا نمیتونم :((((
من ناشکر نیستم ، زندگیم اونطور نبوده که هیچوقت شدید بی پولی بکشم ، تنها وقتی که یادمه دانشجو بودم و بخاطر هزینه های کلاس آیلتسم پول کم میوردم و نمیخواستم از مادرم بگیرم ،
غیر اون نمیگم لاکچری بوده ، اما طوری بوده تقریبا هر چی دوست داشتم خریدم یا هر کاری که دوست داشتم کردم ، نه که فورا ولی اکثراوقات حتما .
شاید چند ماه جمع کردم و رفتم اون چیز گرونو خریدم ، یا کلا نیاز به تایم داشته ، ولی انجام دادم .
تقریبا نذاشتم حسرت چیزی به دلم بمونه .
ولی این چند وقت واقعا میبینم که خواسته هام دیگه با دخلم نیمیخونه ، دیگهه خیلی گرون شده همه چی به طرز ترسناکی .
واقعا باید برم اون کارو شروع کنم، دیگه باید پول خودمو در بیارم .
مربی اریالم همیشه تو کلاس با لبخند نگاه میکنه ، میگه خیلی سخت کوشی . مربی رانندگیمم همینو میگفت ، یا اون یکی کلاس ، سرامیک و یا مربی باشگاه و بقیه .
یا وقتایی که تو دبیرستان سؤالای المپیاد ریاضی یا فیزیک و سر کلاس اولین نفر حل میکردم و معلمم میگفت تو یک چیزی میشی .
هیچی نشدم ولی .
نمیدونم همین الان منو بزار سر یک کار رندوم ، تا یاد نگیرم ول نمی کنم.
ولی نمیدونم چرا انقدر از شروع این کار میترسم ،نمیدونم چرا انقدر ترس شکست دارم .
ترس اینکه نتونم ازش به درآمد برسم .دوست پسرم بهترین استاد ممکن رو بهم معرفی کردم و مطالبم برام سخت نیست واقعا ، خودشم هم که هست کنارم و تجربه داره ، چرا انقدر به تعویق میندازمش؟
شاید چون این آخرین راه برای پول دراوردن و آسونتر شدن مهاجرت سال بعدمونه .
همینطور که این متن و مینویسم به جواب سوال اول کارم هم رسیدم .مینویسم اینجا ،
ولی خیلی کمتر از قبل ، بیشتر احتمالا وسیله ای برای خالی شدن مغزم باشه و رهایی از اضطراب و اسرایش و نشخوار فکری .
دیگه مثل قبل نوشته های جنرال با موضوعشان مختلف نمی نویسم .شایدم نوشتم ادمیزاد قابل پیش بینی نیست .
کاش کسی بخونه .