
از خودم میپرسم چه شد که این دخترِ سرکش و خجالتی، برایم جالب شد؟ اوّلین چیزی هم که مرا به او نزدیکتر کرد، کنجکاوی بود. یک روز که با درماندگی، خستگیاش را به خانه برمیگرداند، نگاهش کردم و نمیدانم بعد از چندمین پلک بود که حس کردم دوست دارم همیشه نگاهش بکنم...
او، آرام است؛ و به شکل شگفتانگیزی، مشتاق! سرسخت است و بسیار پسزننده. از محاسبه بیزار است و برای فراموش نشدنِ محاسباتش، روی برگههای یک سر رسید قدیمی، یادداشتشان میکند. عاشقِ نوشتن است، امّا شبیه عاشقی که از بی میلیِ معشوق میترسد، نمینویسد؛ و یا کم، در کمترین مقدارِ ممکن، مینویسد.
راه رفتنِ آدمها، باز و بسته شدنِ درها، سایهی پرواز پرندهها روی زمینِ زیر پاهایش، بوی شامپوهایی که موهایش را با هیچکدامشان نشسته، فومِ نوشیدنیهای وابسته به اسپرسو، اسپرسوهای پُر کافئین، و کافئینهای ناکارآمد، برایش جالباند. با بلندتر شدنِ این لیست، او هم برای من جالبتر میشود.
سهشنبه که داشتیم به سرکار میرفتیم، توی آینهی ماشین چشمهایش را دیدم و به او لبخند زدم؛ او هم به من لبخند زد. من و او، سالها راه آمده بودیم تا هر دو در یک زمان، به هم لبخند بزنیم.
از صدای خندههایش خوشم میآید؛ شبیهِ ترَک برداشتن چهارچوبهاییست، که برای او نیستند. هر بار در محاصرهی غصّهها برای بغل گرفتنِ زانوهایش مینشیند، لشکریانِ مسلح را با کفِ دستهایم میشکافم و کنارش میایستم. به خشمِ چشمهایی که عبورِ مرا باور نکردهاند نگاه میکنم، و با ترس و در سکوت، برای بوسیدنِ خشکیِ گونههایش، خم میشوم.
زمان زیادی گذشت تا او مرا به اسم کوچکم صدا بزند و بگوید "خیلی تو مُخی!" و با چرخاندن سرم را به سمتش، بزند زیر خنده. همان خندههای خوب...
یادم میآید پسری که از او خوشش میآمد، به دوست مشترکشان گفته بود "نمیتونم ببینم با یکی دیگه میخنده." این را که شنیدم، با پرخاش از او پرسیدم "برای خندیدنت هم باید نگران یکی دیگه باشی؟!" و او با آرامشی که مرا یادِ چیزهای زیادی میانداخت، پرسید "اونی که بلد بود آدمها رو درک کنه رو کجا قایمش کردی؟"
او، آدم جالبیست. نه چون من میگویم که هست؛ چون هست، میگویم. از روی اشتباهاتش مشق مینویسم و هر بار در درسی قبول میشود، روی پلهای که ایستاده مینشینم، سرم را بالا میگیرم و میگویم "بِشین ببینم!" مینشیند و با خنده میگوید "میرم به همه میگم اخلاقت خیلی بده!" در حالِ خوردنِ خندهام میگویم "برو بگو!" و او بلندتر میخندد...
او، نجاتم میدهد؛ از همهی "نمیتونم"ها. کمکم میکند که کم بیاورم تا نترکم. کنار نسخهی ترکیدهی من میماند و با هیچ نتوانستنی، از تواناییهایم، نا امید نمیشود...
شک ندارم که من با او پیر میشوم؛ امّا یک پیرِ خندهرو...