ملیکا حصارکی·۱۵ روز پیشخطوطی، برای خوانده نشدنمیزِ کار نویسندهای، که توی یک قصّهی نانوشته، ملاقاتش کردم.عهد بستن، درست زمانی که در آستانهی سقوطی، سخت است. و نشکستناش، سختتر.تکرارِ…
ملیکا حصارکی·۱۸ روز پیشبر همان عهد که بودم، بر آنم، هنوزوعدهام این بود که هر روز، حتّی اگر چیزی برای نوشتن نداشتم، بنویسم. این کار برایم معنای ادامه دادن داشت؛ یک تمرین، در کاری که تویَش، خوب نی…
ملیکا حصارکیدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۲۰ روز پیشسومین درنگدرنگ عزیزم، سلام. همزمانِ با نوشتنِ این نامه، نشستنام شبیه سرخوردگیِ پیرزنیست، که در جوانی بافتن را یاد نگرفته است.در من، دختر بچّهای…
ملیکا حصارکی·۲۱ روز پیشباید انگشتهایم را پس بگیرماین شومی، تهنشین نمیشود. میچرخم و خم میشوم، توی خودم. اگر ترانه بودم، صدای کدام خواننده، مرا به آهنگِ کدام آهنگساز، میدوخت؟ وحشتیست،…
ملیکا حصارکیدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۲۱ روز پیشدومین درنگدرنگ عزیزم، سلام. چه تنهایی تنها کنندهاست، در میانِ آدمها حسِ بی کسی داشتن. آدمهایی، که دوستشان دارم. تو، حس کردهای که مرا دوست داری؟ ا…
ملیکا حصارکیدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۲۳ روز پیشاوّلین درنگداشتم به تو فکر میکردم. شبیه همیشه. چه پیوندِ قریبِ غریبیست! از این بندها، بیرون نمیآیم. تردید دارم دلیلش، نتوانستن باشد؛ نخواستن است. و…
ملیکا حصارکی·۲۳ روز پیشاز احتمالهاشاید این تراسِ خونهایه، که ندارمش...شاید صندلیِ خالیِ کافهای، که نزدیکِ این خونه، نیست. شاید پیالهای، که از چهل سالگیِ هیچ شرابی، تَر نش…