ملیکا حصارکی·۵ روز پیشآن خندههای خوباز خودم میپرسم چه شد که این دخترِ سرکش و خجالتی، برایم جالب شد؟
ملیکا حصارکیدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱۰ روز پیشششمین درنگزندگی، میتازد و مرزهای رنج و ارزشِ گنجهای تو را، جا به جا میکند...
ملیکا حصارکی·۱ ماه پیشخطوطی، برای خوانده نشدنمیزِ کار نویسندهای، که توی یک قصّهی نانوشته، ملاقاتش کردم.عهد بستن، درست زمانی که در آستانهی سقوطی، سخت است. و نشکستناش، سختتر.تکرارِ…
ملیکا حصارکی·۱ ماه پیشبر همان عهد که بودم، بر آنم، هنوزوعدهام این بود که هر روز، حتّی اگر چیزی برای نوشتن نداشتم، بنویسم. این کار برایم معنای ادامه دادن داشت؛ یک تمرین، در کاری که تویَش، خوب نی…
ملیکا حصارکیدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱ ماه پیشسومین درنگدرنگ عزیزم، سلام. همزمانِ با نوشتنِ این نامه، نشستنام شبیه سرخوردگیِ پیرزنیست، که در جوانی بافتن را یاد نگرفته است.در من، دختر بچّهای…
ملیکا حصارکی·۱ ماه پیشباید انگشتهایم را پس بگیرماین شومی، تهنشین نمیشود. میچرخم و خم میشوم، توی خودم. اگر ترانه بودم، صدای کدام خواننده، مرا به آهنگِ کدام آهنگساز، میدوخت؟ وحشتیست،…