خیلی خستم. نتیجهای نداره...
خستم و این خستهترم میکنه
هیچ راه دیگهای ندارم، باید برمش...
دلم میخواست ماشین زمان داشتم، شاید انتخابم الان رنج کمتری برام به باور میآورد...
گیر افتادم، توی خودم و خیلی چیزا
توی خودم و جبر جغرافیایی
توی خودم و جرئت نرفتن...
توی خودم و قفسی که نمیدونم واقعا من ساختمش یا دست منم نبوده بودنش...
حالا که نمیدونم چیکار کنم، وسط زمستونی که سپیدیش داره کم کم روح منم میگیره...
فکر میکنم زندگیم یه شوخیه، بازیه که خودم تنها چیزیام وسطش که مهم نیستم.
همیشه درآمد مهمتره
همیشه امنیت مهمتره
همیشه بازار کار مهمتره
من مهم نیستم.
اینا اگه نباشن خوب، منی هم نیست دیگه!
حالا باید انتخاب کنم، بین چیزی که دو سرش ختم میشه به نبودن من.
خیلی خستم.
ولی این بار، فقط از وجود خودم.