ویرگول
ورودثبت نام
صاد
صاد
صاد
صاد
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

غم به پایان می رسد اینجا

وسعت آسمان را، ابرهایی که بوی طوفان می دهند، پوشانده اند.

اکنون که طول و عرض خیابان ها را بی هدف طی می کنم، به این می اندیشم که احوالات من و این ابر چقدر مشترک است.

طوفانی غریب، این روزهای زندگی ام را بلعیده است.

از یک طرف درس های دانشگاه مثل بختک دست از سرم بر نمی دارند و از طرف دیگر دوری از خانه و خانواده و غمِ غربت و دلتنگی، راه نفسم را بسته اند.

آشفته و پریشان، خیابانی را از پی خیابانی دیگر به دنبال روزنه ای از نور طی میکنم.

نمیدانم چه می خواهم؛ آرامشی که از حجمِ حجیمِ غم هایم بگشاید یا که مکانی برای اینکه بگذارم این بغض فرو خورده ام سر باز کند؟

دیگر نمی توانم این حال زارم را تحمل کنم. به خودم قول داده بودم اینبار حرم نروم، اما طاقتم طاق شده است.

دور و اطرافم را نگاه میکنم. حتی نمی دانم کجا هستم.

اولین تاکسی ای را که جلویم نگه داشت، سوار شدم. گفتم حرم!

بر پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و چشمانم را بستم.

وقتی رسیدم حرم چه بگویم؟ بگویم باز هم عبدِ بی معرفتتان آمده؟ بگویم فقط هنگامی که غم گریبان گیرم می شود پیشتان می آیم؟

اینبار مقصدم را کوچه و خیابان انتخاب کرده بودم چون از رفتن به حرم شرمسار بودم. میخواستم بگذارم حالم خوب شود، بعد بروم. که بتوانم بگویم برای یک بار هم که شده شادی هایم را برایتان آورده ام!

اما از قدم نهادن بر کوچه و خیابان نه تنها آرامشی حاصلم نشد، بلکه حس غربت و تنهایی ام را نیز تشدید کرد.

تاکسی جلوی درب حرم نگه می دارد. کرایه اش را حساب میکنم و پیاده می شوم.

مقابل گنبد طلایی حرم می ایستم و سرم را به زیر می اندازم. آقا جان شرمنده ام که این بار هم غم و غصه ام را برایتان آورده ام. شرمنده ام که فقط وقتی که سنگینیِ بار زندگی را بر روی شانه هایم احساس میکنم به اینجا می آیم.

سرم را بالا می آورم و دوباره تصویر گنبد طلایی را در چشمانم خال می‌زنند.

نا خواسته اشک، پرده پلکم را می درد و فرو می ریزد.

تمام درد هایم از سینه ام بیرون ریخته می شوند و آرامشی عظیم وجودم را در بر می گیرد.

پا به درون حرم می گذارم.

با لبخند و دلی شاد.

غمحرمگنبدتاکسیخیابان
۷
۱
صاد
صاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید