معرفی کتاب آب نبات هل دار

آب نبات هل دار-تصویر از فیدیبو
آب نبات هل دار-تصویر از فیدیبو

«آب نبات هل دار-تصویر از فیدیبو»

به نظرم چالش کتابخوانی شهریور طاقچه، نسبت به ماه های قبل جذاب تر است. چون تنوع ژانرها و کتاب ها بیشتر شده و دست و بال مان برای انتخاب کتاب بازتر. ناگفته نماند که امکان بیشتر تقلب، جذاب ترش هم میکند! الان همه ی رادارها فعال میشود که تقلب؟؟؟ ای بابا... نگران نباشید. منظورم این است که خب طاقچه میخواهد ما برای هر ماه، یک کتاب جدید انتخاب کنیم و بخوانیم. اینطوری هرماه، هر شرکت کننده حداقل یک کتاب مطالعه کرده است. اما مثلا وقتی تنوع کتاب ها در شهریور زیاد میشود و به همان نسبت تعداد کتاب هایی که من قبلا خواندم در میانشان فزونی می یابد، طبیعی است که من هم تقلب ریزی بزنم و به جای انتخاب کتابی جدید، در مورد کتابی بنویسم که از قبل خوانده ام.(حالا که فکرش رو میکنم در این چندین پست قلیلی که برای شرکت در چالش نوشتم همین شرایط حاکم بوده. از سایر شرکت کنندگان و طاقچه بخاطر این تقلب های نه چندان ظالمانه پوزش میطلبم. حالا انگار چقدر مهمه!) اینگونه نه طاقچه کاملا به هدفش رسیده نه من کاملا به حرفش گوش کرده ام. «هیچ وقت نزار حرکت بعدیت رو حدس بزنن!» ( خودم میدونم ربطی نداشت).

همین موضوع باعث شده که برخلاف کمبود وقت، دلم بخواهد چندبار در چالش شهریورماه شرکت کنم و در مورد کتاب های زیادی پست بزارم که همیشه دلم میخواست در موردشان حرف بزنم. امیدوارم که موفق بشوم. اولین کتابی که انتخاب کردم، آبنبات هل دار است. این کتاب از آن کتاب های حال خوب کنی بود که تابستان سال پیش تفریحی می خواندم.




همیشه شنیدن خاطرات گذشته، از زبان والدینم یا اقوام و بزرگترها برایم لذت بخش بوده است. مخصوصا خاطراتی از دهه های هفتاد به قبل؛ در مورد کودکی و سرگرمی هایشان. شرایط زندگی آن موقع ها و ماجراهای اکثرا بامزه ای که در پی ساده دلی مردم رقم میخورد. البته اگر پای حرف باباها یا عموها بنشینید، ممکن است خاطرات غم انگیزی هم بشنوید از درد پدرسالاری، ضایع شدن حق و تقسیم ارث ناعادلانه! با این حال همین که آدم میشنود زمانی با تمام سختی ها و کمبودها، هنوزم مردم دلی خوش داشتند و انقدر بی آلایش بوده اند، کلی حس عجیب و غریب اما مثبت به آدم دست میدهد.

کتاب آبنبات هل دار هم چیزی در همین مایه هاست. روایتی سراسر طنز که داستان خانواده ای ساکن بجنورد، در دهه ی شصت را تعریف میکند. راوی داستان محسن است؛ آخرین فرزند این خانواده پنج نفره. محسن نوجوانی ۱۰، ۱۱ ساله است که همه چیز را از دیدگاه درست یا غلط خودش بیان میکند. از این رو مثل آن است که محسن ۱۱ ساله از دهه ی شصت آمده و مهمان ما شده و با آن لحجه ی شیرین بجنوردیش دارد برایمان از خاطرات آن زمان ها میگوید.

من گفتم کتاب، داستان خانواده ی محسن است؟ بهتر است حرفم را تصحیح کنم. کل کتاب حول محور محسن، خانواده و آشناهایش میچرخد؛ اما این کتاب یک نقد اجتماعی به زبان طنز است. در واقع نویسنده حال و هوای آن روزها را به دراز و پهنا میکشد: رفتار مردم، فرهنگ مردم، باورهای غلط، اتفاقات روزِ آن زمان و داستان های نوستالژیک. منتها همه ی اینها در قالب طنز بیان میشود؛ شوخی و خنده و تیکه و کنایه. ممکن است بعضی ها به اشتباه برداشت کنند که نویسنده دارد با لودگی به بعضی مسائل اشتباه افتخار میکند یا بعضی مسائل درست را مسخره میکند. این بستگی به درک شما از کنایه ها و سنگین و رنگین بودنتان دارد. اگر شما از آن آدم های عصاقورت داده و پاستوریزه ای هستید که کلا شوخ طبعی به مزاقتان خوش نمی آید و اگر کسی را می بینید که با صدای بلند می خندد، می گویید:« دهانت را ببند ای اباجهل!»، این کتاب را به شما توصیه نمیکنم. آدم باید جنبه داشته باشد... مخصوصا که یک جاهایی خیلی کم، کتاب به مسائل مثبت هجده هم اشاره میکند.😶 خلاصه اگر آدم خشکی هستید، بعد از این کتاب حالتان خوب نمی شود که هیچ، فشار خون هم میگیرید!😈

کتاب قالب و شیوه ای شبیه به کتاب قصه های مجید اثر استاد هوشنگ مرادی کرمانی دارد. محسن تا حدودی شبیه مجید است و در هردو کتاب، خاطراتی واقعی یا نزدیک به واقعیت گفته می شود. با این تفاوت که محسن معصومیت مجید را ندارد و دوزِ طنزِ آبنبات هل دار بالا تر است. البته طنزِ مجید، بیشتر طنز تلخ است و طنز آبنبات، به پای تلخی آن نمی رسد و بیشتر میتوان گفت طنز تاسف برانگیز است. شاید به این دلیل باشد که محسن خانواده ای کامل دارد و خانواده اش نیز در سطح متوسطی از جامعه قرار دارد و به هر طریقی هم که باشد به فرزندش اهمیت میدهد؛ یعنی مجموعا محسن، از مجید خوشبخت تر است.👨‍👩‍👧‍👦

همانطور که گفتم ماجراهای کتاب می توانند واقعی باشند و نوستالژیک هستند؛ نه تنها برای متولیدن دهه ی شصت بلکه برای دهه هشتادی هایی مثل من که از این دست خاطرات زیاد شنیدند و حتی بخشی از انها را زندگی کرده اند. به همین دلیل ماجراهای خانواده ی محسن برای من کاملا ملموس بود و مطمئنم برای خیلی از افراد دیگر هم ملموس است.

شخصیت پردازی بسیار خوب، از نقاط قوت کتاب است. نویسنده برای شخصیت ها سنگ تمام گذاشته. شخصیت هایی که هر کدام می توانند نشان دهنده ی قشر متفاوتی از جامعه باشند.

خانواده ی پنج نفره ی قصه ی ما و بی بی (گروه پنج به علاوه یک😂) عبارت است از:


آقاجان و کبرا خانم: پدر و مادر محسن هستند. آقاجان بازاری و کبرا خانم خانه دار است. در کتاب، ما مردسالاری زیادی از طرف پدر خانواده نمی بینیم. می توان گفت او مردی خوب و به فکر خانواده است. در جایی دیدم که در راستای ایرادگیری گفته شده بود که او عوام و پول دوست است. بله، این گفته درست است. از منتقد گرامی خیلی عذر میخواهم که همه ی ما عوام( مردم عادی) هستیم و پدر محسن، شاهزاده قجری یا یک پولدار شکم گنده و گردن کلفت نیست که به قول بعضی ها پول، چرک کف دستش باشد! در طول داستان ترفندهایی (قبول دارم؛ گاهی خسیسانه) جهت حفظ پول از پدر خانواده می بینیم؛ اما مگر غیر از این است که این صرفه جویی ها هنوزم در خیلی از خانواده های ایرانی رواج دارد؟

پدر و مادر خانواده، گاها با هم دعوای لفظی دارند؛ اما هیچ وقت کار به جاهای باریک نمی کشد و هردو کوتاه می آیند. معمولا مادر حق دارد که غرغر کند.

هر دو ترجیح دادند دیگر چیزی نگویند. این پینگ پونگ دعوای کلامی مامان و آقاجان هیچ وقت برنده نداشت. حتی با ناداوریِ بی بی هم به نتیجه نمی رسید. آقاجان با گفتن «لا اله الا الله» ترجیح داد بیخیال ادامه ی بحث شود و برود وضو بگیرد. در آن لحظه، بیشتر از اینکه بخواهد برای فرار از دست شیطان رجیم به خدا پناه ببرد، می خواست برای فرار از جارو کردن و شکوه های مامان به خدا پناه ببرد.

آنها مثل هر والدین دیگری در دهه ی شصت هستند. فرزندانشان را دوست دارند؛ اما احساسات خود را خیلی کم بروز میدهند. مخصوصا پدر خانواده که در این مورد غرور خاصی هم دارد. این موضوع را همین الان نیز در خیلی از والدین مشاهده میکنیم. انگارمی ترسند و خجالت میکشند که احساس خود را نشان دهند یا شاید اصلا یاد نگرفته اند چگونه باید این کار را انجام بدهند! در مجموع محسن به نسبت والدین خوبی دارد.


ملیحه: خواهر بزرگتر محسن و فرزند وسطی خانواده است. او دختری درس خوان است و در ادامه ، در رشته ی پزشکی قبول میشود و به دانشگاه می رود. او و محسن زیرپوستی هم دیگر را اذیت میکنند.👧


بی بی: مادر پدر محسن است و با خانواده ی آنها زندگی میکند. او شخصیتی بامزه و عروس آزار دارد. منفی نگر، کمی بدجنس ، لجباز وبه قول منتقد گرامی پول دوست نیز است. او مخصوصا با عروسش خیلی سر لج دارد، حرف ها را کج و کوله انتقال میدهد و کلا کاری که نباید را انجام میدهد. (محسنم به خودش رفته)


محمد: فرزند اول خانواده و برادر بزرگتر محسن، با اینکه حضور فیزیکی زیادی در داستان ندارد، اما در این جلد نقش پر رنگی دارد. او بسیجی فعال است و با اینحال که به تازگی با مریم ازدواج کرده و دانشجوی رشته ی وکالت است، به جبهه میرود. بله؛ داستان در هنگام جنگ تحمیلی ایران و عراق اتفاق می افتد و بخش اعظمی از کتاب بیانگر حال و هوای پشت جبهه در دوران دفاع مقدس است.

یکی از نقاط قوّت کتاب توانایی نویسنده در نشان‌دادن فضای پشت جبهه‌هاست؛ نویسنده نشان می‌دهد که چگونه مردم در این فضا زندگی روزمرة خود را می‌گذراندند و سرگرمی‌های خاص خود را داشتند.
در کتاب آبنبات هل‌دار، نویسنده نشان می‌دهد، در سال‌هایی که به ظاهر برای بسیاری یادآور روزهای جنگ است، بخش عمده‌ای از مردم ایران زندگی شاد و پُرماجرایی داشتند؛ زندگی‌ای همراه با خنده و سرزندگی.

محمد به جبهه می رود و به محسن می گوید که اکنون مسئولیت خانواده بر دوش اوست. محسن هم تلاش میکند تا رفتارهای اشتباه خود را تصحیح کند.( اما خب محسنه دیگه... نباید انتظار زیادی ازش داشت) در ادامه محمد اسیر می شود و فرزندش در نبود پدر به دنیا می آید. اوضاع بهم میریزد و محسن مسئولیت بیشتری بر دوش خود احساس میکند.(اره جون عمه بتولش!)

در این چهار جلد از مجموعه ی آبنبات که خواندم، از نظرم، مظلوم ترین و نچسب ترین شخصیت، محمد بود. شاید بخاطر اینکه خیلی ساده و دل پاک است و به شدت گناه داشت.(مخصوصا بعد از اسارت و برگشت به خونه) من به جای محمد، بعد از اینکه به خانه بازگشت و اوضاع جامعه را دید، احساس رکب خوردن میکنم. محمد همه اش من را به یاد این ویدیو می اندازد:

https://www.aparat.com/v/KBrDq/%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%2F%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA%2F%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%2F%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C

(محمد در گروه سوم قرار میگیره. آدم خیلی دلش براش میسوزه. با خودم میگم چرا خودت رو انقدر زجر میدی؟؟ بعد یادم میاد تقصیر خودش نیست؛ محکومه به تحمل این زجر. با این اوضاع نمیدونم چجوری میخواد وکیل شه!)


محسن: بالاخره آمدیم سراغ اصل کاری. محسن پسری تنبل، شیطان،کله‌شق، دروغ‌گو و بددهن است که تحت هیچ شرایطی حرف کسی را گوش نمی‌کند. از اینجا باید بفهمید که او به هیچ وجه الگوی خوبی برای فرزندانتان نیست! با اینحال از قدیم گفته اند «ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان.» یعنی مشکل از بی ادبان نیست؛ مشکل از بعضی هاست که نمی توانند تشخیص بدهند چه چیزی را از بی ادبان بیاموزند یا نیاموزند! شخص بی ادبی مثل محسن کار خودش را میکند و کاری به کار شما ندارد. این به خودتان بستگی دارد که از کدام جنبه و منظر به او نگاه میکنید.

همانطور که تا حالا فهمیده اید او شخصیت اصلی داستان است و داستان های خنده داری رقم میزند. داستان هایی که برخلاف جنبه ی منفی محسن، مفید و آموزنده هستند و تا ساعت ها شما را سرگرم میکنند.

به نظرمن که شخصیت محسن بیش از اندازه دوست داشتنی ست. این آزاد از هفت دولت بودنش، رک بودن پر از نیش و کنایه اش، بی خیالیش، خلاصه رفتارهای کاچه کاچگی اش، چنان احساس شادی و لاقیدی به آدم میدهد که کتاب هنر ظریف بیخیالی باید در مقابلش درس پس بدهد! باور کنید حس بیخیالی نابی که یک تنبل حرفه ای به دیگری میدهد را هیچ جای دیگر نمی توانید پیدا کنید! همه ی اینها باعث میشود ادم با محسن همزادپنداری کند و شاید کرم درون یا خردرون یا هرچیزی که اسمش است، در خواننده نیز فعال شود و دلش بخواهد کمی شیطنت کند. (قشنگ اون لحظه ای رو که میخواست بشینه درس بخونه ولی نمیتونست رو درک میکنم.

😢😂) در این بین اگر جنبه ی درستی از محسن را انتخاب کرده باشید، از دست او یک عالمه حرص نیز خواهید خورد. از اینکه اشتباهاتی میکند که شاید قابل جبران نباشند.

در نهایت چهار تا جلد چهارصد صفحه ای را خواندم و یک بار نشد محسن، کار درست و حسابی و مفیدی انجام بدهد و تهش یک جنگل را غرق نکند! فقط یک بار باعث شد وجودش روی بقیه تاثیرگذار(تاثیر مثبت) باشد آن هم در جلد سه، آبنبات دارچینی، باعث شد تهمینه لبخند بزند. خدایی اصلا انتظار نداشتم، گفتم الان تهمینه هم با یک ضربه فنی حسابی حالش را میگیرد! (اگر خوشتون اومد و خوندید و به جلد سه رسیدید، متوجه میشین چی میگم)

کتاب شخصیت های بامزه ی دیگری نیز دارد: دریا، عشق کودکی محسن که محسنِ دهن سرویس، بزرگ شده و به دانشگاه رفته اما هنوز به او فکر میکند. حمید، سعید، امین و فرهاد دوستان محسن. البته به قول محسن، حمید صمیمی ترین دشمن اوست. دایی اکبر که یکی است بدتر از محسن. عمه بتولِ خبرتاز که محسن هرچقدر تلاش کند به گرد پایش هم نمیرسد. مراد کمیته ای جانماز آبکش. آقای اشرفی ضدانقلابی که فقط بخاطر حلیم های خوشمزه به مسجد میرود و چندین شخصیت دیگر...


مجموعه آب نبات ها پنج جلد است که چهار جلد آن منتشر شده و من هم آنها را خوانده ام. اسامی آنها به ترتیب:

۱-ابنبات هل دار

۲-ابنبات پسته ای

۳-ابنبات دارچینی

۴-ابنبات نارگیلی

حقیقتا نام کتاب ها و طراحی جلد چیزی از کتاب لو نمیدهد و هنوزم بعد از چهار جلد دلیل این نامگذاری را متوجه نشده ام. در پایان جلد یک تنها اشاره ی ناچیزی به آبنبات هل دار شده، که اینگونه آمده است:

گاهی فکر میکنم وقتی سهراب می گوید:« پشت دریاها شهری ست» برای من هم پشت شهرها دریایی ست و باید به آنجا بروم. داداش محمد، که ماشین یا چیز دیگری ندارد؛ اما شاید روزی ماشین حاج آقا اشرفی یا ماشین آخرین مدل سردار مراد یا پژوی دایی اکبر را امانت بگیرم و پس از کمی مسافرکشی با چند بسته آبنبات هل دار به طرف جنوب بروم. گاهی هم فکر میکنم بالاخره یک روز باید برای رسیدن به دریا مثل پرنده ها به طرف جنوب پرواز کنم. این طوری، به قول آقا برات، ارزان تر هم در می آید!

( درد این حاج آقا اشرفی و سردار مراد از درد صدتا زخم شمشیرم بدتره😒😡)

شاید دلیلش این بوده که نویسنده می خواسته بگوید کتاب های این مجموعه مثل ابنبات خوشمزه است و هرکدام طعمی متفاوت و خاص دارد. برخلاف اینکه کتاب ها را دوست داشتم، از آبنبات، آن هم با این طعم های عجیب و غریب سنتی خوشم نمی آید. به هرحال خواندن آبنبات ها برایم تجربه ی خوشایندی بود. هر وقت که ورقی میزدم و چند صفحه از انها را میخواندم، نیشم تا بناگوش باز میشد و بعد از آن به سختی میتوانستم جمعش کنم. گاهی وسط یک کار مهم، ناگهان یکی از آن ماجراهای خنده دار به یادم می آمد و من هم که از قبل مشکل کنترل خنده داشتم، برایم قوز بالا قوز میشد. خلاصه که آن زمان ها داستانی داشتم و محسن باعث شده بود به ترک دیوار هم بخندم.😄 البته دوستم میگوید من از طنزهای سطحی خوشم می آید و سلیقه ی تینیجری دارم. هرچند منظورش از طنز سطحی را میفهمم؛ اما متوجه ربط سلیقه ی تینیجری به این ماجرا نمی شوم! بگذریم... محسن در طی این چهار جلد بزرگ میشود و به دانشگاه میرود؛ اما ذهن سمیش یک ذره هم عاقل نمیشود.🎃 من که شاهد بزرگ شدن و قد کشیدنش بودم، در جلد سه باورم نمیشد این همان محسن کلاس چهارمیِ شیطان بلاست که حالا میخواهد به دانشگاه برود. در دانشگاه هم محسن کوتاه نمی آید، آتش می سوزاند و حماسه ها می آفریند! (کبرا خانم قربونش بره) در این بین همین طور که آقای مهرداد صدقی گفته، دیگر شخصیت های داستان نیز تغییر می کنند و داستان های دیگری را رقم میزنند. از دهه ی شصت می گذریم و با ماجراها و جریانات اجتماعی جدیدی رو به رو میشویم.

صدقی در مورد قضاوت کتاب‌هایش خواستار آن شده است که تمامی پنج جلد آبنبات‌ها خوانده شود و می‌گوید:
« مخاطب وقتی می‌تواند قضاوت کامل‌تری داشته باشد که هر 5 جلد کتاب آب‌نبات و سیر وقایع آنها را بخواند. کاراکترهای من در طول زمان رفتارشان عوض می‌شود. دیدگاه‌هایشان هم متفاوت می‌شود و جز شخصیت محمد، بقیه افراد جامعه رفتارهای متفاوت و گاها متناقضی از خود بروز می‌دهند. ممکن است کاراکتری که در آب‌نبات پسته‌ای به یک جریان سیاسی نزدیک است در کتاب بعدی به جریان دیگری نزدیک باشد. برای همین می گویم فعلاً زود قضاوت نکنند و سیر کلی کتاب‌ها را ببینند».

از این رو توصیه میکنم اگر چند صفحه ی اول را خواندید و خوشتان نیامد، زود تسلیم نشوید و به خاطر گل روی من حداقل تا صفحه ی پنجاه ادامه بدهید. اگر باز هم خوشتان نیامد، آن وقت من شرمنده ی گل روی شما میشوم.🙏

https://taaghche.com/book/5886/%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1


نوستالژی - به خدا فقط مختص دهه ی ۶۰ و ۷۰ نیست. هنوزم پسر مدرسه ای هایی رو می بینم که از اینا سرشون میکنن- 😂
نوستالژی - به خدا فقط مختص دهه ی ۶۰ و ۷۰ نیست. هنوزم پسر مدرسه ای هایی رو می بینم که از اینا سرشون میکنن- 😂


«نوستالژی - به خدا فقط مختص دهه ی ۶۰ و ۷۰ نیست. هنوزم پسر مدرسه ای هایی رو می بینم که از اینا سرشون میکنن- 😂»


نوستالژی
نوستالژی

«نوستالژی»

نوستالژی
نوستالژی

«نوستالژی»

نوستالژی-تصویر از ویسگون- مامان بزرگ من هم یه عالمه از اینجور بشقاب ها داشت. یادمه با بچه های فامیل سر اینکه کدومش قشنگتره و کی باید برش داره چقدر دعوا میکردیم...
نوستالژی-تصویر از ویسگون- مامان بزرگ من هم یه عالمه از اینجور بشقاب ها داشت. یادمه با بچه های فامیل سر اینکه کدومش قشنگتره و کی باید برش داره چقدر دعوا میکردیم...


«نوستالژی-تصویر از ویسگون- مامان بزرگ من هم یه عالمه از اینجور بشقاب ها داشت. یادمه با بچه های فامیل سر اینکه کدومش قشنگتره و کی باید برش داره چقدر دعوا میکردیم...»

پ.ن شماره ۱ :

میخواستم یکی از خاطرات بامزه گذشته رو براتون تعریف کنم که دیدم خیلی طولانی میشه. شاید پستی منتشر کردم و اونجا در مورد این خاطره حرف زدم.

توی قسمتی که زیر عکس ها هست برای نوشته، می نویسم، توی پیش نویس هم نشون میده اما وقتی پست منتشر میشه،نوشته ها نیستن.بخاطر همین زیر نویس تصاویر رو داخل متن اصلی توی « » گذاشتم. میدونید چرا اینجوری میشه؟

پ. ن شماره ۲ :

لینک خاطره:

https://virgool.io/@m_24222395/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%AF-xthiah3slyoy