ویرگول
ورودثبت نام
پیشگوی معبد دلفی
پیشگوی معبد دلفی
خواندن ۱۳ دقیقه·۱۰ ماه پیش

موتور پرماجرایی که آرامش افسانه ای یک خانوداه را برهم زد!

پست قبلیم معرفی کتاب آبنبات هل دار بود. یکی از دلایل علاقه ام به این کتاب این است که محسن، شخصیت اصلی کتاب، از خاطراتش در دهه ی شصت می گوید. همین مرا وسوسه کرد که در آخرِ پستم، من هم خاطره ای کوچک از زمان های قدیم تعریف کنم؛ اما چون پستم طولانی شده بود، تصمیم گرفتم در پست دیگری این خاطره را تعریف کنم. پس در اینجا میخواهم آن خاطره را برایتان تعریف کنم. لینک پست قبلی:

https://virgool.io/@m_24222395/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-c0kjampyg0zx


یادم است کلاس هشتم که بودم، معلم ادبیاتی داشتیم که همه از او بدشان می آمد؛ چون دید رویایی و رمانتیکی به انشا داشت و میخواست خیلی اصولی با ما نویسندگی کار کند. معلممان گفته بود هفته ای یک کتاب بخوانید و بر آن کتاب نقدی بنویسید و سرکلاس بیاورید، دفتر خاطرات داشته باشید و حداقل هفته ای پنج خاطره بنویسید و همه ی اینها به علاوه ی بازنویسی ها و انشاهایی بود که سرکلاس می نوشتیم. خب طبیعتا همه ی این تکالیف اضافه نفرت بچه ها که ریشه در عدم توانایی آنها در نویسندگی داشت را دوچندان کرده بود. تفکر آنها اینگونه بود که ما درس های دیگر داریم و وقت کم است و انشا چه به درد پزشکی میخورد. که این تفکر غلط خودش در پی سیستم آموزشی غلط به وجود آمده است.

اما من مخفیانه از این معلم و کارهایش خیلی خوشم آمده بود؛ مخصوصا از قسمت خاطره نوشتنش!? اما خب نمیشد این را با صدای بلند در جمع دشمنان صمیمیم (به قول محسن/ منظورم همکلاسی هامه) بگویم که! در نهایت کاری کردند که این معلم ادبیاتمان رفت و تا سال ها پشت سرش را هم نگاه نکرد.?‍ در آن زمان یکی از آن دشمنان صمیمی ام که درسش پرفکت است و استعداد ریاضی اش از آن هم پرفکت تر و الان انتظار میرود یکی از رتبه برترها باشد و پزشکی قبول بشود، به من گفت که انشا نوشتن و نویسندگی به چه درد میخورد؟ در واقع هدفش از این کار تضعیف روحیه ی من و تحقیر استعدادم بود؛ چون خودش زیر بار سنگین انشا نوشتن کمر خم کرده بود و زورش می آمد یکی استعدادی بیشتر از او دارد.

جو بچه درس خوان های هدفمند دقیقا همینگونه است. خوی رقابتی اکثر دانش آموزان درس خوان، با برنامه و هدفدار باعث میشود نسبت به بقیه بدجنس تر باشند. چون حس مبارزه برای بقایی که کنکور در آنها ایجاد کرده، بیشتر است.? در عوض اگر نگاهی به دانش آموزان تقریبا تنبلی مثل من بیاندازید که گاهی محض رضای خدا شب امتحان درس میخوانند و بیست هم میگیرند؛ اما بقیه فکر میکنند آنها آتش زیر خاکستر هستند و قرار است در روز کنکور غوغا به پا کنند، با جوی آرام و دوستانه مواجه خواهید شد. نه از حسودی خبری است نه از رقابت. خلاصه آن روز جواب آن دوست عزیزمان را ندادم چرا که جواب ابلهان خاموشی ست.( البته ابلهی که قراره پزشکی قبول بشه!) دوست بدجنس مان احتمالا بعدا که بزرگتر شد و این رفتارهای عقده ای اش را به یاد آورد، خودش خجالت میکشد و از خودش بدش می آید. ولی چه کنیم که گفتن و نگفتنمان فرقی ندارد. به قول داییم:

درس خواندن و کنکور مثل زمین گندمیست که دارد در آتش میسوزد. یکی با پشتکار و تلاش به سرعت از آن فرار میکند تا در آتش آن تباه نشود. یکی هم لج میکند و گیر میدهد به اینکه چرا سیستم آموزشی اینگونه است؟ چرا به انتقادهای من بها داده نمی شود؟ چرا فلان؟ چرا چنان؟ و همانجا در مسیر آتش می نشیند و هیچ تلاشی نمیکند تا اینکه آتش می آید و او را می سوزاند. در نتیجه از درگیر کردن خود در حرف هایی که یک سری ها می سازند تا بقیه را سرگرم کنند و خودشان به اهدافشان برسند، هیچ خیری نمی رسد. در این زمان که آتش دارد می آید و هیچ امداد غیبی هم از هیچ کجا به داد تو نخواهد رسید، گیر دادن های فلسفی و انتقاد کردن به هیچ دردت نمی خورد. نه کسی صدایت را میشنود، نه برای کسی مهم است و نه تو قانع خواهی شد. اگر فلانی با سرعت ۱۳۰ کیلومتر دارد به سمت موفقیت در کنکور حرکت میکند، ناراحت نباش که موتور تو تا نودتا بیشتر نمی کشد. مهم این است که با همان نودتا به راهت ادامه بدهی؛ نه اینکه نامید بشوی و در مسیر آتش ایست کنی.

این سخنان متحول کنند باعث شد داعیه ای در من به وجود بیاید که بیشتر تلاش کنم و تنبلی را کنار بگذارم. (البته تاثیرش تا کی باشه خدا میدونه!?)




این خاطره در مورد بابای معلم ریاضی ام است. اگر فکر کردید این خاطره را معلم ریاضی گرامی ام برایمان تعریف کرده(صد سال سیاه اگه همچین کاری بکنه!)، سخت اشتباه کرده اید. در واقع این را خدابیامرز بابابزرگم صدبار تعریف کرده و بعد از آن مامانم راه او را ادامه داده و هزار بار تعریفش کرده! خانواده مادریم اصالتا شهرستانی هستند و شهر مادریم برخلاف گمنام بودن، شهری توسعه یافته است. (اوهو توسعه یافته تو حلق خودم؛ منظورم اینه که مردم بسیار محترمی داره و الان مردمش خیلی پیشرفت کردن و از این حرف ها?) چون نمیخواهم اسمش را بگویم آن را شنگول آباد صدا میزنم. (آخه میترسم یه وقت سیا پیداش کنه?) هرچند روستا نیست که پسوند آباد بگیرد و اسم واقعی خودش معنای زیبایی دارد.

روزی روزگاری حدود چهل سال پیش، این شنگول آباد قصه ی ما، روستای کوچکی بیش نبود و همه باهم دوست و آشنا و فامیل بودند.(هنوزم همینطوره) و مثل هر روستای دیگری، حریم شخصی تو، حریم شخصی من نداشتیم. همه از جیک و پیک هم باخبر بودند و اگر اتفاقی غیر معمول رخ میداد، به ثانیه نکشیده، همه از کوچک و بزرگ با خبر می شدند.(هنوزم همینطوره??)

سوژه ی مورد نظر(بابای معلم ریاضی ام) و خانواده اش، همسایه ی دیوار به دیوارخانه ی بابابزرگ من بودند و هنوزم هستند؛ فقط چون دیگر بابابزرگ و مامان بزرگم نیستند که بخواهند با آنها همسایه باشند، فعل بود بهتر است. این خانواده ی باکلاس و متمدن، برخلاف خانواده ی مادریم که پرجمعیت و شلوغ بوده، چهارتا بچه بیشتر نداشته اند. (چهااااار تا بچه کمه؟ نه نیست ولی اون موقع ها اگه کسی کمتر از ده تا بچه داشته، تازه میگفتن اخی بیچاره اجاقش کوره!?) به نقل از مامان گرامی، همیشه از خانه ی ما صدای جیغ و فریاد و دعوا و گیس و گیس کشی می آمد ولی خانواده آقای فلانی خیلی نرمال بودند؛ صدا از مورچه در می آمد ولی از انها نه. (به نظر من که درواقع خانواده ی آقای فلانی نرمال نبودن. مگه دعوا و خانواده جدا از هم میشه!؟? اصلا خانواده ای که توش دعوا نباشه خانواده نیست! اصلا دعوا تو خانواده اتفاق نیافته، میخواد کجا اتفاق بیفته!؟ این خانواده واسه اون زمان خیلی سانتی مانتال بودن.آدم فضایی های باکلاس!?)

خلاصه یک روز پدر شریف خانواده بالاخره توانست با پس اندازهایش موتور خفن، دست اول و مد روز آن زمان را بخرد. ولی بنده خدا دست و پای زیادی نداشته و به نقل از مادر گرامی، ماجراهای او و موتورش یکی از تفریحات بزرگ ما در آن زمان بود. چندین بار هنگام تلاش های ناکامش برای خرید موتور، پول هایش را دزدیدند. بعد از خرید موتور، چندبار باکش را خالی کردند. از تلاش های او برای یادگیری موتورسواری، دیگر چیزی نگویم. خانه یشان دو طبقه بود و برای اینکه خدایی نکرده پرشان به پرما نخورد، دیواری بلند بالا برای قلعه یشان ساخته بودند که دیوار نبود که؛ ماشالله دژ جنگی بود! ولی ماهم تسلیم شدن در کارمان نبود و از پشت بام به حیاطشان سرک می کشیدیم و با دیده بانی مواظب بودیم حتی یک حرکت اسکلانه از پدر خانواده و موتورش را از دست ندهیم. هرچند وقت یک بار، پایش به اگزوز موتور می گرفت و می سوخت. چند بارِ اول، موتور از زیر پایش در می رفت. بنده خدا نمی توانست تعادلش را روی موتور حفظ کند. دم و دستگاه موتور را قاطی میکرد. چند بار موتور دیگران را با موتور خودش اشتباه گرفته بود و افتاده بود به جان موتورهای بدبخت تا راهشان بی اندازد. در سر پایینی ها نمی توانست موتور را کنترل کند و موتور خودش همینطوری به امان خدا می رفت. یک بار که پدر، خود، دست و پا شکسته هم موتور سواری بلد نبود، میخواست این کار را به پسرش یاد بدهد که منجر به شکستن پای پسرش شد. همه ی این ها موجبات تفریح و خنده را برای مامان و خاله و دایی هایم و البته کل شنگول آباد فراهم کرده بود. اما فاجعه ی واقعی زمانی اتفاق افتاد که پدر خانواده تصمیم گرفت به طور جدی و حرفه ای با موتورش به این ور آن ور برود!

شهری که مرکز شهرستان است تا شنگول آباد با تاکسی حدود چهل دقیقه فاصله داشته.(هنوزم همینطوره) مردم به دلیل کمبود امکانات، باید برای انجام کارهای خود، مثل کارهای اداری و بانکی و غیره، به آنجا می رفته اند. یک روز پدر خانواده که در آنجا کاری بانکی داشته (یعنی یه کار تو بانک داشته که باید انجام می داده نه اینکه توی بانک شاغل بوده باشه)، با خودش می گوید دیگر بس است هرچقدر پولِ تاکسی و قاطر دادم. وقتی خودم موتور دارم به چه خوبی، چرا از آن استفاده نکنم؟ پس رخشش را که تا آن زمان با دسته گل هایش، به اندازه ی موتور دوازده ساله ی له و لورده ی بابابزرگ من، داغان کرده بود، زین میکند. معلم ریاضی دوساله ام را هم بر پشت خود سوار میکند تا از موتورسواری به همراه باباجانش کیف کند و به سمت مرکز شهرستان می تازد. وقتی به بانک می رسند. پدر از موتور پیاده میشود؛ دستی به سر و گوش پسرش که همچنان سوار موتور بوده میکشد و وارد بانک می شود. یک ساعت می گذرد... پسر که بچه ی خوب و آرامی بوده، همانگونه بی حرکت و مجسمه وار روی موتور نشسته بوده است. دو ساعت میگذرد... پسر انگار از دو ساعت خشک شدن روی زینِ سفت و سختِ موتور شکایتی ندارد. سه ساعت می گذرد... پسر همچنان مسکوت و صبورانه منتظر است و هیچ حرکتی نمیکند.?‍♂️ چهار ساعت می گذرد... بالاخره کارهای پدر در بانک تمام می شود و از بانک می زند بیرون. اما به جای اینکه به سمت موتور و فرزند خشک شده اش برود، پیاده راهش را میگیرد و به سمت جایی میرود که به طور غیررسمی ایستگاه تاکسی هایی است که به شنگول آباد می روند.(هنوزم همینطوره) کودک این صحنه را هم می بیند؛ اما دوباره دم بر نمی آورد! در واقع پدر که هنوز به این ور و آن ور رفتن با موتورش عادت نداشته، به کل فراموش کرده بوده است که با موتور خودش به آنجا آمده و تازه فرزند دو ساله اش هم همراهش بوده است!? خلاصه پدر تاکسی پیدا نمی کند و با کلی مشقت با قاطر به خانه باز میگردد. و همچنان معلم ریاضی ما که بچه ی مشنگی بوده هنوز داشته ناباورانه این را برای خود تجزیه و تحلیل میکرده که این کار پدرش یعنی چه؟ آیا واقعا او را رها کرده؟ الان باید چه کار کند؟

پدر به خانه می رسد و از گرمای طاقت فرسای ظهر خودش را در خانه ولو میکند.(توی شهرستان ما هوا مثل چی گرمه!? ?) مادر خانواده سفره می اندازد و غذا می چیند و دیگر بچه ها را صدا میزند. بچه ها به ردیف کنار پدرشان می نشینند. مادر نگاه گذرایی به انها می اندازد؛ اما ناگهان حس میکند چیزی کم است. دوباره برمیگردد و با دقت بیشتری به آنها نگاه میکند. هنوز نگرفته چه چیزی کم است. ناگهان دوزاری اش می افتد و می پرسد:« فریدون(اسم معلم ریاضی ام) کجاست؟» ناگهان مثل لحظه ی مرگ، تمام اتفاقات مثل فیلم از جلوی چشم پدر خانواده میگذرد و به یاد می آورد که چه خاکی به سرش شده.?☠️ ??‍♀️

به نقل از مامان گرامی، آن روز اولین باری بود که ما صدایی از خانه ی خانواده ی فلانی شنیدیم؛ آن هم صدای داد و فریاد های جیغ جیغوی مادر خانواده که از دست شوهرش و موتورش و حواس پرتی ها و دست گل های او به ستوه آمده و دیگر طاقتش طاق شده بود. یعنی کلا دیوانه شده بود. اگر بدترین دعواها و سر و صداهای خانواده ی ما را کنار هم می گذاشتیم هم، به اندازه ی داد و قالی که مادر خانواده ی فلانی راه انداخته بود نمی شد. حتی دژ محکمی که ساخته بودند هم یارای مقاومت در برابر عصبانیت او را نداشت.?

در همین زمان معلم ریاضی ام بالاخره به این نتیجه می رسد که باید عکس العملی از خود نشان بدهد! پس میزند زیر گریه و مثل ابر بهاری زار زار گریه میکند. مردم متوجه او می شوند و پلیس را خبر میکنند. پلیس او و موتور بابایش را سوار وانتی میکند و دورتا دور شهر می گردنند وبا بلندگو جار میزنند تا خانواده و صاحب آن دو پیدا شود.?

خب طبیعتا این ماجرایی نیست که به راحتی در روستا یا شهر کوچکی به فراموشی سپرده شود. در واقع الان که پدر خانواده، پدر دو تا دکتر، یک معلم ریاضی و یک پرستار است، مردم بیشتر آن ماجرا را به یاد می آورند. مثلا می گویند این دکتره پسر همان آقای فلانی است که فلان کرد؛ مواظب باش قیچی را در شکمت جا نگذارد یا این پرستاره دختر همان آقای فلانی است؛ معلوم است که نمی تواند درست و حسابی رگ پیدا کند و میزند سوراخ سوراخمان میکند!? یا این معلم ریاضی پسر همان آقای فلانی است؛ معلوم است که فرمول ها را جابه جا تدریس کرده و تازه جلسه ی اول آنقدر هیجان داشت که با ماژیک زد عینک خودش را پراند!?‍?(این آخری رو همکلاسی هام میگن. چون من خودم شخصا داستان رو براشون تعریف کردم??) به نظرم این یکی از بدی های روستاها و شهرهای کوچک است. مردم حتی خاطره ی اولین پی پی کردنتان را هم از یاد نمی برند. و در مواقعِ لزوم، آن را به شما یادآوری میکنند.??

طبق آن چیزی که در مورد خاطرات برایتان نطق کردم، من الان احساس صمیمیت بیشتری با معلم ریاضیم میکنم چون یکی از خاطرات او را میدانم. آن هم نه هر خاطره ای؛ از انها که اگر آدم قدرتش را داشت، از ذهن همه پاکش میکرد. اما مطمئن نیستم حس او هم متقابل باشد و به من حس اعتماد داشته باشد! مخصوصا که درز این خاطره چیزی نبوده که بخواست خودش باشد...??


پ.ن:

اهه این پستم هم که خیلی طولانی شد.

گاهی وقت ها که امتحانات و تکالیف این معلم ریاضیه حسابی از خجالتمون در میاد، با خودم فکر میکنم نمیشد همون موقع که رو موتور تنها بود، چندتا قاچاقچی اعضای بدن میومدن میدزدیدنش یا اصلا یه چیز خوب، مثل فیلم های ترکی و هندی نمیشد یه دزد مهربون می دزدیدش، بعد به یه خانواده ی پولدارِ بدون بچه میفروختنش؟? به خدا اینجوری خودشم خوشبخت میشد. لازم نبود برای دو قرون پول معلمی اینجوری جیگرش بشه جیگر زلیخا! اما قبلاها که معلم ریاضی مان نبود ولی تفکرات جناییم خوب کار میکرد، این نظریه را با بابابزرگ خدابیامرزم در میان گذاشتم و او هم گفت که آن موقع ها مردم خیلی غیرتمند بودن و اگر میدیدن کسی می خواهد دست از پا خطا کند، حسابش را می رسیدند.? به علاوه بعد از یادآوری حرف بابابزرگم، به یاد قانون پایستگی معلم ریاضی می افتم. معلم های ریاضی نه تولید میشن نه از بین می رن؛ نه حتی در سیل ?، نه حتی در زلزله، نه حتی در سم پاشی مدارس.( این یکی تجربه ی شخصیه. همه ی مدارس دور و برمون سم پاشی شده بود. همه ی معلم ها گفتن تا دو روز نمیایم مدرسه. ولی لامصب این معلم ریاضیه لج کرد و بخاطر یه زنگ کوفتی همه رو کشوند مدرسه!?) فقط روح معلم ریاضی، از فردی در فرد دیگر حلول میکنه و پدر ما رو در میاره!?



خاطرهریاضیموتورمعلم ریاضیکنکور
این من نیز/ منکر میشود مرا/ من کو؟/ مرا خبر نیست/ اگر مرا بینی/ سلام برسان...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید