آره، راستش رو بخوای، این عمره عجیبه، انگار یه قطاره که بیتوقف داره میره جلو. یه لحظه چشم باز میکنی میبینی بچهای، داری تو کوچه دنبال توپت میدویی. بعد پلک میزنی، یه روز صبح از خواب پا میشی، میبینی دیگه بچه نیستی، مسئولیتا ریخته رو شونههات.
هر روز صبح، یه دونه از اون تقویم لعنتی ورق میخوره، اما حس نمیکنی، انگار زمان قایم شده تو همین روتینها، تو همین "کار دارم" گفتنها، تو همین "باشه برای فردا"ها.
ولی خب، میدونی؟ شاید همین لحظههای کوچیکه که تهش میمونه. یه چای گرم با یه دوست، یه خنده بیهوا وسط روز، یا حتی بوی بارون که میخوره به خاک.
عمر؟ داره میگذره عشقم. مهم اینه که یه کاری کنیم از کنارمون رد نشه، بمونه تو دلمون. گاهی هم باید وایستیم وسط همین دویدنها و بگیم: "خب، حالا چی؟"
#فیروزه_سمیعی