ویرگول
ورودثبت نام
مهدیه
مهدیهزیاد حرف می‌زنم ولی تو دلم.
مهدیه
مهدیه
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ روز پیش

مثل دیروز

اولین باری که جمله «در یک رودخانه نمی‌توان دوبار شنا کرد» را خواندم؛ خیلی شگفت زده شدم. دقیقا یادم هست، دهانم باز و چشمانم گرد شد و رو به آسمان گفتم:«وااای عجب حرفی. این بابا ی چند هزار سال پیشی، چه حقی گفته.» آن زمان فکر می‎‌کردم که منظورش را خیلی فهمیده ام. حالا ولی انگار نه انگار که آن روز، چنان آگاهی شگرفی کسب کرده بودم.

وقتی شکست می‌خورم انتظار دارم فردایم مثل دیروزِ افتادن، سرحال باشد. روزی که در جواب پاتولوژی پدرم کلمه carcinoma پیدا شد، دقیقا نمی‌داستم کی، ولی فکر می‌کردم یک روز همه چیز مثل قبل می‌شود. هنوز وقتی اشتباهی می‌کنم به دنبال پاک کنی برای اصلاح می‌گردم تا دید دوستانم نسبت به من، مثل قبل شود.

بعد از هر ماجرایی، روز ها دنبال آن چیزی می‌گردم که گم شد.مثلا جنگ که می‌شود دنبال آرامشی که گم شد. داد که می‌زنم دنبال دلی که گم شد. شکست که می‌خورم دنبال غرورِ عزیزی که گم شد. حتی برای بعضی از مفقود شدگان سالهاست که با خودم ذره بین سنگینی جا به جا می کنم. هر لحظه و هر جا امید دارم نشانی از آن پیدا کنم؛ بلکه چیزها مثل قبل شوند.

جایی خواندم دنیای بعد از سوگ دیگر هیچ وقت باز نمی‌گردد. انگار دنیا نمی‌تواند این جور باشد و هر حادثه مثل گسلی امروزش را از دیروز جدا می‌کند. توی امروز، همان دیروزی نیستی. این پویایی است یا فروپاشی نمیدانم. هر چه هست این زندگی است.

شکستزندگیگذشتهتغییر
۱۱
۱
مهدیه
مهدیه
زیاد حرف می‌زنم ولی تو دلم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید