گفتم: احساسم را نمی فهمم؟ نکند دوست داشتن است که این اندازه مبهم است؟ گفت: تصدیقش کن. رهایش کن. بنویسش. گفتم:بنویسم؟ چطور حرف هایی را که نمیفهمم بنویسم؟ کجا بنویسم؟ ادبیات بلد نیستم. قلبم کلمه که ببیند می آید برای آه کشیدن و خنک کردن کردن آتش درونش. عاقلان به سنجیدن می آیند و نوشتن هایم دل نویس اند. قضاوت آنان را چه کنم؟ حرف هایم بی نتیجه اند. داستان بی سر و ته وقت مردم میگیرد. زشت نیست احوالشان را مکدر کنم؟ گفت: دل ها دلنویس را درک میکنند. این تنها راه آزادی احساس های مبهم است