اسطوره جانم...
روزی ک پدر رفت چیزی در من برای همیشه خاموش شد، و یک اندوه عمیق در من جریان پیدا کرد ک فکر میکردم فقط متعلق ب روز ها و شاید هم ماه های اول باشد اما این احساس غمناک گویا در من برای همیشه مانده .
چ کسی گفته مرده با خود چیزی از این دنیا نمیبرد؟ با مرگ هر انسان بخشی از هویت این جهان برای همیشه خاموش میشود و هر انسانی با رفتنش تمام گنجینه های درونی خود را میبرد .
کسی ک عشق و محبت را ب این جهان دنیوی هدیه داده با خود همان عشق و محبت را میبرد و کسی ک رنج و عذاب را ب ارمغان آورده همان را از روح جهان باز پس میگیر و با خود میبرد.
پدر با رفتن تو محبت خالص دیگر معنایی ندارد،شجاعت در من رنگ باخته و هیچ چشمی مرا ب اندازه چشمان تو زیبا نمیبیند دیگر اشک های من برای هیچکس اهمیت ندارد و هیچ دستی برای پاک کردن اشکم دراز نمیشود .
پدرجانم تو نیستی و هر درخت خرما بعد از تو همراه من گریسته من سوگ نبودن تو را با آنها شریک بودم دیگر هیچکس ب اندازه تو برای این نخلستان ها دلسوزی نخواهد کرد دیگر برای هیچکس خشک شدن آب قنات شهر مهم نیست دیگر هیچکس جان عزیز خود را ب دل قنات ها نمیسپارد تا آب را ب لبان تشنه نخل ها برساند و شکوه این نخلستان ها حفظ شود.
پدرجااانم دستان تو را از دور میبوسم و از تو سپاس گذارم برای اینکه ب من آموختی اصالت و پاکی را گر چ این روز ها خریدار ندارد ...