ویرگول
ورودثبت نام
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

یک خاطره جالب

سال 95 بود و من توی یه مرکز بهداشتی درمانی به عنوان کارشناس سلامت کار میکردم. اون روز یک شنبه بهاری  بود و طبق معمول من و خانم حسینی مسوول اموزش مرکز مشغول فیکس کردن برنامه آموزش های اون هفته بودیم که یه یهو یه پسر جوون چهارشونه با قد نسبتا بلند، پیراهن سفید با یقه ای تا وسط شکم باز و  سبیل های چخماخی بلند وارد اتاق شد و گفت: " سلام. "

خانم حسینی یه لحظه سرشو بلند کرد و نگاهی به پسره انداخت بعد دوباره به برگه های کارمون نگاه کرد و گفت: --------"بهداشت محیط طبقه سومه آقا."

 پسره لحظه ای مکث کرد بعد با تعجب گفت:

-"ولی من با مسوول آموزش کار دارم نه بهداشت محیط! "

خانم حسینی بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:

-"آموزش هاشونم خودشون همون بالا برگزار می کنن! "

پسره که از بی اعتنایی و جواب سربالای خانم حسینی کلافه و متعجب شده بود گفت: -"من دانشجوی پزشکی ام خانم! یه بخشی از طرحمو باید این جا بگذرونم!"

خانم حسینی با تعجب به پسره نگاه کرد و با لحن عجیبی گفت:

-"دانشجوی پزشکی؟!! من فکر کردم شاگرد قصاب خیابون پشتی هستی!!"

من دیگه نتونستم جلوی خنده مو بگیرم! خانم حسینی هم خنده ش گرفته بود و با کلی بدبختی خنده مونو کنترل کردیم. و خانم حسینی ناگهان لحنی جدی به خودش گرفت:

-"این چه طرز لباس پوشیدنه؟ این لباسها در شان یه پزشک نیست! دکمه ها ببند! ما اینجا دانشجوی لات نیاز نداریم!"

 پسره سریع خودشو جمع کرد و شروع کرد به بستن دکمه هاش. بعد گفت:

-"ببخشید. روپوش می پوشم. "

خانم حسینی گفت: "خوبه! حالا شد. من حسینی هستم! مسوول آموزش مرکز. "

پسره هم خودشو معرفی کرد و اسمشو توی دفتر ثبت کردیم و فرستادیمش اتاق پزشک مرکز. ولی به محض رفتنش دوباره خندیدیم. خانم حسینی شروع به غر زدن کرد:

-"دانشجوهای ما رو باش. ... حتی نمی دونن کجا چی باید بپوشن! "

۰
۰
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید