سال ۷۲ بود و من کلاس پنجم بودم. من معمولا شاگرد اول کلاس بودم، اما همیشه ته کلاس می نشستم، چون قدم بلند بود. از همه بدتر اینکه من همیشه تنها بودم. جز یکی دو نفر هیچ بچه ای اجازه نداشت با من حرف بزند و بازی کند. چرا؟ چون رییس کلاس که رقیب سرسخت من بود، به همراه دو دستیار و رفیق همیشگی اش که از لحاظ درسی بعد از من و این دختر مغرور قرار داشتند، برای کل کلاس قانون گذاشته بودند که اگر کسی با زهرا بازی کند یا حرف بزند، به سختی مجازات خواهد شد.
هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، در عجبم که چطور دختر ریزه میزه ای مثل مینا می توانست به کلاسی دستور بدهد و همه هم به حرفش گوش کنند؟! مادر مینا رییس انجمن مدرسه بود و همان موقع هم سالها از والدین من بزرگتر بود. چرا که مینا کوچکترین فرزند و عزیز دردانه اش بود و کسی حق نداشت به این دختر بگوید بالای چشمت ابروست.
من از کلاس سوم به این مدرسه آمده بودم و از آنجایی شاگرد درسخوانی بودم، معلم ها مرا دوست داشتند و روی من حساب می کردند، به همین دلیل مینا خیلی زود فهمید که دیگر به تنهایی در کانون توجه معلم ها و مسوولین مدرسه قرار ندارد، به همین دلیل از ثلث دوم کلاس سوم، دشمنی اش با من شروع شد. یک الف بچه ریزه میزه عینکی که معمولا ردیف اول و در نزدیکی معلم می نشست، چنان غرور و اعتماد به نفسی داشت که در آن سالها، برای یک بچه دبستانی خیلی زیاده از حد بود.
مریم و غزل دو رفیق و یار غار مینا که معلوم نبود دوستش هستند یا نوچه اش طوری از او حرف شنوی داشتند و کلاس را مدیریت می کردند که اکثر اوقات وقتی به خانه می رفتم، دور از چشم مادرم زار زار گریه می کردم. من یک دختر بچه کوچک و خجالتی بودم و گناهم فقط درسخوان بودنم بود. و نمی فهمیدم چرا بچه های دیگر حق ندارند با من بازی کنند؟ چرا من اجازه نداشتم در گروه سرود مدرسه باشم؟ چرا هر کسی میخواست با من حرف بزند باید قید دوستی و بازی با سایر بچه ها را می زد در غیر این صورت مینا و مریم و غزل بلایی سرش می آوردند که آن سرش ناپیدا.
یادم نمی رود که وقتی از دوست عزیزم زینب، در کلاس چهارم جدا شدم چون کلاس هایمان فرق می کرد، مینا با بی رحمی تمام اجازه نداد در هیچ یک از زنگهای تفریح، با زینب بازی کنم و حرف بزنم. من سه سال تحصیلی کامل، زجر کشیدم و اشک ریختم و اذیت شدم، ولی دست از درس خواندن بر نداشتم و در نهایت این من بودم که با چند صدم اختلاف، با میناه، نه تنها شاگرد اول کلاس، بلکه شاگرد اول مدرسه شدم و در مسابقات دهه فجر هم مقام کسب کردم و جایزه گرفتم. اما چه فایده؟ درس خالی به چه درد یک بچه کوچک می خورد؟
فقط یک دختر در کلاسمان بود به اسم پروانه که جرات زیادی داشت و از دوستی با من نمی ترسید؛ پروانه در همسایگی ما زندگی می کرد و اکثر اوقات با هم به خانه می رفتیم و با هم سه شنبه ها کیهان بچه ها می خریدیم و کنار هم خوشحال بودیم. پروانه اکثر اوقات زنگ های تفریح با من صحبت می کرد و از من می خواست جلوی مینا و دوستانش کم نیاورم، در واقع این بچه ۱۱ ساله داشت به من مشاوره می داد. گاهی هم جلوی مینا و دوستانش از من حمایت می کرد. اگر حضور او نبود، قطعا تحمل جهنم مدرسه برای من غیر ممکن می شد. معلم و مسوولین مدرسه هم انقدر بی فکر و بی سیاست بودند که با رفتارهای احمقانه شان به جای این که بین من و مینا صلح برقرار کنند، خواسته یا ناخواسته نفرت و کینه او از من را شدید تر می کردند.
یادم هست وقتی کلاس پنجم بودم، در ردیف وسط انتهای کلاس، کنار دختری به اسم مهدیه می نشستم. مهدیه دختر عجیب و غریبی بود، هیچ وقت از کارهایش سر در نیاوردم. نمی دانستم او که کنار من نشسته، دوستی مختصری با من از ته دلش دارد، یا جاسوسی مینا را می کند. یادم هست یک روز قرار بود سر کلاس انشا بنویسیم و تا پایان زنگ، آن را تحویل معلم مان خانم آقایی بدهیم. موضوع انشا را به یاد نمی آورم، اما میدانم که موضوع سختی بود و من با این که انشایم خیلی خوب بود اینقدر که فکر کرده بودم، سرم درد گرفته بود.
مهدیه که ناراحتی من را دید، به من گفت: هی! زهرا! بیا تقلب کنیم!
-با تعجب گفتم: چی؟!چیکار کنیم؟
-گفت: هیس! آرومتر! نباید کسی بفهمه! من چند تا انشا از دخترخاله ام که از ما یک سال بزرگتره با خودم آوردم که زیر میزه. یکی رو تو بردار از روش بنویس. فقط سریع بنویس تا خانم آقایی نیومده. عجله کن!
من که آن روز فکرم کار نمی کرد، خوشحال شدم و با ترس و لرز برگه ها را از زیر میز برداشتم و با عجله شروع به نوشتن کردم. جالب این که اواسط نوشتن، یهو فکرم به کار افتاد و شروع به شاخ و برگ دادن به موضوعی که از مهدیه گرفته بودم، کردم. اما حواسم نبود که برگه را دوباره زیر میز بگذارم که معلم نبیند.
گرم نوشتن و در عالم خودم بودم که دیدم مهدیه به پایم لگد میزند، اما من دیر متوجه شدم و وقتی به خودم آمدم که خانم آقایی بالای سر من ایستاده بود و به طرز عجیبی به من نگاه می کرد. داشتم از ترس سکته می کردم؛ نفسم بند آمده بود و نمی توانستم حرف بزنم. مهدیه اما زرنگتر از من بود و به موقع برگه های تقلب را قایم کرده بود. می دانستم خانم اقایی انتظار تقلب از شاگرد اول کلاسش ندارد. بعد از دقایقی سنگین که کل کلاس در سکوت عجیبی فرو رفته بود و انگار همه فهمیده بودند؛ من و منی کردم و کلمات نامفهومی گفتم که نه خودم فهمیدم نه خانم آقایی.
خانم آقایی، برگه انشای من و برگه تقلب را برداشت، نگاهی به هر دو انداخت، بعد هر دو را پاره کرد!! یک موضوع جدید در صفحه اول کتاب فارسی من نوشت و در حالی که سعی می کرد خشمش را کنترل کند، گفت:
-از اول بنویس! تا پایان زنگ تفریح وقت داری بنویسی! این را گفت و رفت!