ویرگول
ورودثبت نام
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

عاشقی که دیر رسید...

هوا سنگین و مرطوب بود. صدای ضعیف موتور ماشین نظامی در سکوت جاده شنیده می‌شد. هلموت پشت فرمان نشسته و دست‌هایش را محکم روی چرم فرمان فشار می‌داد. نیکی در کنار او در سکوت از پنجره به بیرون نگاه میکرد..

هلموت سعی می‌کرد تمرکز کند، اما ذهنش مدام به عقب برمی‌گشت، به اولین بار که این دختر جسور را دید.

تصاویر سریع و واضح از آن روز در ذهنش مرور می شدند در حالیکه قلبش به شدت می تپید.

اولین برخورد و گفتگوی عجیب بین هلموت و نیکی در قرارگاه دوم از این قرار بود که روزی در تایم استراحت گروه موزیک، هلموت و دو افسر دیگر نیکی را در کانکس تمرین، تنها گیر آوردند و شیطنتشان گل کرد. یکی از آنها به نیکی که مشغول نوشیدن چای و مرور برگه ها نت بود گفت:

«خب دختر! شنیدم از لباسهای نیروهای ما ایراد گرفتی و گفتی فقط یه خیاط کج سلیقه می تونه یه یونیفورم زیبا رو با یه شلوار گشاد بیریخت ترکیب کنه و از نیروهای خوش تیپ آلمانی، دلقکهای سیرک لندن بسازه!! بگو ببینم چطور جرات کردی به ما توهین کنی؟؟ زود باش جواب بده!»

نیکی سرش را بلند کرد و به سه افسر جوان که چهره هایشان نشان میداد جدی نیستند فقط دنبال تفریح کردن هستند و میخواهند سر به سرش بگذارند نگاهی کرد و لبخندی زد:

«کلاغ های آسمون چقدر زود خبرها رو رسوندن! کلاغ ها یه چیزی شنیدن ولی اصلشو نه! »

هلموت با شیطنت عجیبی به نیکی نزدیک شد و فنجان چای را از دستش گرفت و گفت:

«پس اصل ماجرا هنوز مونده! جرمت داره سنگین میشه نیکی!»

نیکی با شیطنت به چشمهای هلموت خیره شد و گفت:

«این که خیلی خوبه! جرم هرچی سنگین تر مجازاتشم بهتر! »

 بعد برگه ها رو روی میز گذاشت، از جایش بلند شد و در حالیکه به طرف تنها پنجره اتاق می رفت گفت:

«لطفا دنبالم بیاین! میخوام چیز مهمی نشونتون بدم!»

هلموت و دو افسر دیگر با تعجب به نیکی نگاه کردند. نیکی با لبخند ریزی ادامه داد:

«مگه نمیخواین مدرک علیه من جمع کنین؟ پس چرا ایستادین؟ »

 افسرها که انگار بدشان نیامده بود؛ به دنبال نیکی به سمت پنجره رفتند. نیکی فنجان چای ش را از دست هلموت گرفت و جرعه ای نوشید و گفت:

«خوب به سربازها نگاه کنید! یونیفورمهای زیبا با پارچه های فاخر، دوخت تمیز و برش های عالی، طراحی بی نظیر و آرمهای زیبا.... که ادمو میخکوب   می کنه.... افسوس... با شلوارهایی ست شدن که بیش از حد گشادن و وقتی توی چکمه ها قرار میگیرند طوری پف می کنن که آدم یاد بادکنک های کریمسس میفته! قراره زیر این همه گشادی چی بپوشن؟ یک کیسه گندم؟ یا قراره صندوقچه گنج رو اونجا قایم کنند؟ فقط کافی بود خیاط یه کم ذوق هنری داشته باشه که هارمونی اون یونیفورما با این شلوارها حفظ بشه.»

افسر سوم با شگفتی به نیکی نگاه کرد و گفت:

«خب خب! من نمی دونستم که از خیاطی هم سر در میاری! خب پیشنهادت چیه دختر؟ »

 نیکی چرخی زد به سمت افسرها برگشت:

«چرخ خیاطی! »

 هلموت با تعجب گفت:

«چرخ خیاطی؟؟؟ خب... کی میخواد بشینه 700 تا شلوار رو درست کنه؟؟» نیکی لبخندی زد و گفت:

«من به کمک چند سربازی که از خیاطی سر در میارن!»

 افسر اول خندید و گفت:

«این خوشبختی بزرگیه نیکی که تو میخوای این کار رو برای ما انجام بدی! اما تو همش یه روز در هفته اینجایی! نکنه میخوای با یه ورد جادویی شلوارها رو درست کنی؟»  نیکی چای ش را سر کشید و گفت:

« اون دیگه مشکل خودمه! من به سربازها یاد میدم که چطوری شلوارها رو اصلاح کنن! نیازی نیست حتما خودم باشم!»  هلموت با تردید و بدجنسی به نیکی نگاه کرد و گفت:

«اگه خرابشون کردی چی؟ چطوری همه خرابکاری هاتو جبران می کنی؟؟» نیکی با لحنی محکم و جدی گفت:

« من و خرابکاری؟ هیچ وقت! من یک سال وردست یه خیاط ماهر اموزش دیدم و چند ماه هم شاگرد یه خیاطی بودم!... امم.. میتونیم ازمایش کنیم! یه شلوار رو اندازه میزنم و درست می کنم! اگه خوب بود میریم سراغ بقیه شلوارها! »

افسر اول با لخند معنی داری گفت:

«خب! اون شلوار نمونه رو از کجا بیاریم نیکی؟ از پای کدوم بیچاره ای در بیاریم با پیژامه بفرستیمش بیرون؟؟؟!! »

نیکی خندید:

«شلوار شما سه نفر میشه شلوار نمونه! نیازی هم نیست برید بیرون! همینجا با پیژامه می شینید! شلوارهاتونو اماده میکنم تحویلتون میدم!» 

هلموت با ناباوری و حیرت گفت:

«شلوار ما سه نفر... چطور جرات میکنی؟...دختره ی گستاخ......»

 اما  چند لحظه بعد هر سه از خنده منفجر شدند.

نیکی
۰
۰
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید