سروان وینسنت هلموت ، یکی از افسران قرارگاه دوم آلمانی ها در پاریس بود که از زمان اجرای یک آهنگ حماسی توسط نیکی و ارکستر پاریس، دلبسته نیکی شد و بعدا رفت و آمد نیکی به قرارگاه دوم که قاعدتا به درخواست فرمانده ها و برای تمرین دادن گروه موزیک بود باعث شد این علاقه روز به روز بیشتر شود. و هلموت به دنبال فرصتی بود که بتواند علاقه اش را به نیکی ابراز کند؛ اما نیکی معمولا هفته ای یکبار به آنجا می رفت و آن قدر دورش شلوغ بود و مشغله داشت که حتی دقیقه ای تنها نمیشد که هلموت بتواند با او صحبت کند. اما بعد از مدتها بالاخره فرصت مناسبی پیش آمد و هلموت از موقعیتش استفاده کرد و توانست خودش شخصا نیکی را تا قرارگاه جنگلی برساند .
هلموت میخواست حرف بزند اما نمیدانست چطور حرفش را شروع کند. و فقط هر چند دقیقه یک بار اسم نیکی را به زبان می آورد: .. «نیکی! .. »
نیکی هم نگاهش را از جاده می گرفت و برمی گشت: « بله قربان!»
هلموت احساس پسری دبیرستانی را داشت که برای اولین بار میخواهد به یک دختر پیشنهاد دوستی بدهد! اما پس چند بار نیکی با تعجب پرسید: « شما چیزی میخواین به من بگین قربان؟!»
اما هلموت با دستپاچگی گفت: « نه... هیچی...»
نیکی با تعجب پرسید: «هیچی؟!! »
این بار هلموت با لحن عجیبی جواب داد:
«اوه... نه... راستش... برات عجیب نیست که چرا یه سرباز با ما نیست؟؟ چرا ... من.... خودم پشت رل نشستم؟؟؟ »
نیکی لحظه ای فکر کرد بعد با نگرانی گفت:
« نمیدونم... شاید صلاح ندیدین شایدم... شما... شما... چی میخواین به من بگین؟؟؟!!»
هلموت با دستپاچگی گفتگو را تمام کرد:
«هیچی دختر... فراموشش کن... » نیکی به صندلی اش تکیه داد و به جاده خیره شد. اما چند دقیقه بعد هلموت دوباره شروع به صحبت کرد:
«نیکی! ...تو چرا اینقدر ساکتی دختر؟... »
نیکی با دلشوره جواب داد:
«خب... چی بگم قربان... »
هلموت گفت: «نمیدونم! توی قرارگاه که از ترک دیوار و سنگریزه های زمین هم حرف درست میکردی!!»
نیکی بدون اینکه به طرف او برگردد گفت:
«حق با شماست! ولی الان هیچ حرفی به ذهنم نمیرسه! شاید چون خیلی خسته ام. »
هلموت با ناراحتی گفت:
«اوه... اصلا حواسم به این موضوع نبود. تو امروز خیلی مشغله داشتی! متاسفم واقعا... راستش... من...»
نیکی ناگهان وسط حرفش پرید:
«قربان! شما امروز یه جور عجیبی شدین! مطمئنید حالتون خوبه؟؟؟ شاید شما هم خیلی خسته اید!»
هلموت که نمیدانست بحث را چگونه به مسیر دلخواهش بکشاند گفت:
«خسته؟؟ عجیب؟؟ نمیدونم... ولی... خب... دوست داشتم باهات حرف بزنم دختر! انگار خواسته بی جایی دارم!!»
نیکی لبخندی زد و گفت:
«درسته من خیلی پرحرفم! ولی شنونده خوبی ام قربان!»
هلموت لبخند کمرنگی زد انگار که کمی امیدوار شده باشد:
«این خیلی خوبه دختر! پس میتونم باهات حرف بزنم!»
نیکی با لبخند کودکانه ای گفت :«البته که می تونید!»
هلموت گفت: «خب... ولی... میخوام قبلش یه قولی ازت بگیرم... میخوام قول بدی حرفهامو قطع نکنی! قضاوتمم نکنی!!»
دلشوره عجیبی به دل نیکی افتاد؛ اما بلافاصله برای اینکه خودش را راحت کند، گفت:
«قربان... دارید منو نگران میکنید! اما... باشه... قول میدم!»
اما هلموت همچنان معضب بود و دنبال کلماتی می گشت که تاثیر گذار باشند. اما انگار ذهنش خالی شده بود! میخواست مقدمه ای سر هم کند، اما نتوانست. اما همه نیرویش را جمع کرد و دستش را روی پای نیکی گذاشت. و خواست به نیکی نگاه کند، اما نتوانست. نیکی هم متعجب بود هم خیلی زود متوجه پریشانی حال او شد. هوا ابری بود و معلوم نبود چه وقت خیال باریدن دارد. بنابراین بدون آنکه حرفی بزند شروع کرد به زمزمه آهنگی ایرانی:
«خیلی وقته دیگه بارون نزده... رنگ عشق به این خیابون نزده... خیلی وقته ابری پرپر نشده! دل اسمون سبک تر نشده!.. مه سرد رو تن پنجره ها... مثل بغض توی سینه منه... ابر چشمهام پر اشکه ای خدا... وقتشه دوباره بارون بزنه...»
هلموت چند دقیقه به زمزمه نیکی گوش کرد اما بالاخره طاقت نیاورد:
«داری چی می خونی دختر؟!»
نیکی بدون اینکه به هلموت نگاه کند گفت:« یه ترانه ایرانی میخونم قربان! »
هلموت با کنجکاوی گفت: «با این که متوجه نمیشم ولی ریتم قشنگی داره! معنیش چیه نیکی؟!»
نیکی لحظه ای مکث کرد بعد ترانه را ترجمه کرد. ترانه مضمونی عاشقانه داشت. نفس در سینه هلموت حبس شد وچشمهایش پر از اشک شدند... بعد از لحظاتی طولانی هلموت با صدای ضعیفی گفت:
«واقعا قشنگه نیکی! ای کاش منم مثل تو از اینجور ترانه ها بلد بودم..»
نیکی با لحن ارام و دوستانه ای گفت:
«اینو از طرف شما خوندم! قربان!»
هلموت احساس کرد دیگر نمی تواند نفس بکشد! نیکی دستش را خوانده بود و پیشدستی کرده بود! اما او باید کاری می کرد. ناگهان متوجه جاده ای فرعی شد. با سرعتی باور نکردنی به سمت آن جاده پیچید و دقایقی بعد در میان شاخ و برگ انبوه درختان پایش را روی ترمز گذاشت و توقف کرد.