یادمه یکسال کافه یه هتل کار میکردم و هرروز یه اتفاق تلخ یا شیرین میفتاد که اگه بخوام همه رو بنویسم خودش یه کتاب مفصل میشه. اما امروز میخوام از یه ماجرای جالب که توی یه روز سرد زمستونی افتاد بنویسم. یه روز که صاحب هتل سر کیف بود و طبق معمول به همه گیر نمیداد، شاد و شنگول یهو بی خبر اومد توی کافه اونم پشت پیشخوان، شروع کرد برای خودش قهوه اماده کنه. گاهی که حوصله داشت بی خبر میومد و از این کارها میکرد و سر به سر من و مهرنوش همکارم میذاشت. اون روز دید که من سرم توی گوشیه، و یه کتاب جلوم بازه.ولی اومد مهربون باشه و گیر نده. یهو گفت انگلیسی میخونی؟ منم بلدما! گفتم نه اقای انصاری! آلمانی میخونم! با تعجب گفت: اوه اوه چه سخت! بگو ببینم مداد زنه یا مرد؟ منم خندیدم و جوابشو دادم. گفت: باریکلا! پرسنل من چه با کلاس شدن! برای همین ما رو تحویل نمیگیری؟ حالا کی قراره بری؟ لبخندی زدم و گفتم: نمیدونم، شاید یه روز صبح. گفت: خوبه خوبه. ادامه بده، ولی نه سرکار. وقتی رفت من و مهرنوش به هم نگاه کردیم و مهرنوش خندید و گفت: انگار نه انگار این ادم یه روز درمیون اشک تو رو درمیاره ها... حتما یه معامله خوب کرده سرحاله...