عصر آن روز پاییزی را هیچ گاه از یاد نمی برم؛ همان روزی که آفتابی کم جان بر قامت رهگذران خیابان فردوسی می تابید و من خسته از یک روز کاری شلوغ در اداره، خودم را از آن سوی شهر به اینجا رسانده بودم که به عهدم وفا کنم. عهدی که سالها پیش با کودک درونم بسته بودم که یک روز به تحریریه کیهان بچه ها بروم. همانجا که دنیای کودکی من با قلم بی نظیر نویسندگانی گمنام پر از قصه و رنگ می شد.
به کوچه شاهچراغی که رسیدم قلبم به شدت میزد، درست مثل روزی که برای مصاحبه اداره رفته بودم! به ساعتم نگاه کردم، وقت زیادی نمانده بود. قدم هایم را بلند تر برداشتم و خودم را به درب شیشه ای موسسه رساندم. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. مردی که پشت پیشخوان بلند چوبی ایستاده بود، با بی تفاوتی نگاهی به من کرد و گفت: با کدوم بخش کار دارید خانم؟؟؟ گفتم: با کیهان بچه ها! از پشت عینک بزرگش سرتا پای من را برانداز کرد و پرسید: وقت قبلی دارید؟ گفتم: بله! با آقای ریاضی صحبت کردم. مرد سری تکان داد و بلافاصله داخلی کیهان بچه ها را گرفت. چند دقیقه بعد گفت: مشکلی نیست می تونید برید. بعد مسیر را نشانم داد.
آنقدر هیجان داشتم که نفهمیدم چطور به در تحریریه رسیدم. اما وقتی در زدم و وارد شدم، با اتاقی بزرگ پر از قفسه های کتاب و میز رو به رو شدم، چیزی شبیه کتابخانه کانون پرورشی فکری. از آن جمع شلوغ نویسندگان که انتظار داشتم ببینم، فقط دو نفر حضور داشتند. آقای ریاضی که سردبیر وقت مجله بود، از من استقبال کرد و قفسه کیهان بچه های مجلد شده قدیمی دهه 60 را نشانم داد. اما کنجکاوی ام نگذاشت ساکت بمانم و گفتم: پس اون نویسنده های قدیمی کجا هستند؟ خانم شعبان نژاد، خانم طاقدیس، اقای رهگذر و بقیه.... آقای ریاضی آهی کشید و گفت: بعضی ها از دنیا رفتند، خیلی ها هم دیگه با ما همکاری نمی کنند.
بغضی عجیب گلویم را فشرد و بعد از مکثی طولانی گفتم: از بچگی آرزو داشتم بیام اینجا... همون وقتها که آقای فردی زنده بودند... و قطره اشکی از گونه ام سر خورد و مقنعه ام را نم دار کرد. آقای ریاضی لبخند تلخی زد و گفت: خدا رحمت کنه اقای فردی رو... از وقتی رفت انگار روح مجله رو هم با خودش برد.... ولی الانم ما تمام تلاشمونو می کنیم که بچه ها رو خوشحال کنیم...
لبخندی زدم و گفتم: دست شما درد نکنه... می تونم چند دقیقه ای اینجا بشینم و مجله ها رو نگاه کنم؟
آقای ریاضی با مهربانی گفت: البته! بفرمایید! فقط اینکه تا پایان وقت اداری فقط نیم ساعت مونده! دفعه بعد زودتر بیایید که بتونید استفاده کنید..
من یکی از دو جلد صحافی شده دهه شصت را برداشتم و نشستم و با هر ورقی، خاطرات شیرینی از کودکی ام را به یاد می اوردم.... نیم ساعت خیلی زود سپری شد؛ قبل از این که من حتی جلد اول را کامل ببینم...
اما همان روز تصمیم بزرگی گرفتم.... در راه برگشت به خانه، صدایی در درونم گفت: زهرا... اگه تو بتونی به مسوولین مجله کمک کنی نسخه الکترونیک از مجلات قدیمی درست کنند و در سایت برای فروش بذارن.... اوه... دیگه لازم نیست عاشقان کیهان بچه ها از راههای دور بیان تحریریه و اخرش فقط بتونن ساعتی مجله ها رو ورق بزنن...
خیلی زود با تحریریه تماس گرفتم و پیشنهادمو مطرح کردم. اما افسوس که بعد از کلی توضیح و رفتن حضوری.... موسسه کیهان با پیشنهاد من مخالفت کرد....
و دوباره من ماندم و حسرت روزی که خانواده ام جعبه ای پر از کیهان بچه ها و کتابهای کودکی ام را به دست نمکی سپردند؛ آن هم وقتی که من دانشگاه بودم.....
10 سال از روزی که من پا به کوچه شاهچراغی گذاشتم، می گذرد، و هنوز موسسه کیهان هیچ اقدامی برای الکترونیک کردن مجلات قدیمی نکرده است... افسوس و صد افسوس...