مدتها از نوشتن من در اینجا میگذره.. خیلی حس عجیب و غریبیئه. خوندن نوشتههای قدیمی و کسی که بودی. دغدغهها و مسائلی که باهاشون روبهرو بودی؛همراهشون میشدی و باهاشون دست و پنجه نرم میکردی. روزها گذشته و جریانات مختلفی همراه من بودن. از حس بیگانگیام کاسته شده و انگار که من دیگه با خودم بیگانه نیستم؟ نوجوانی که روزی گمان میکرد افکاری غیر معمول داره و کسی درکش نمیکنه مدتها لابهلای موسیقیهای مختلف و کتابهای اگزیستانیالیستی و پوچگرایی به دنبال خودش و درک چیستی و ماهیت خودشو زندگیش بود. حالا از اون درک تا همین چند وقت قبل رسیدم به جایی که الان درشم. به دنبال ایجاد راهی جدید. بله؛ این زندگی تهش چیزی نیست جز درک مفهوم زندگی و هر فرد قادره که هر طور با هر چشماندازی که داره نظارش کنه. نهایتا این زندگیه و این ماییم که درش قدم برمیداریم…
از اون روزها…؟ حالا درگیر دانشگاهم. مهارتها و آدمهای جالبی رو پیدا کردم و انگار اینطور مسیر زندگی هرچند سخت و پیچیده به نحوی برای من هموار و ارزشمند شده.
تمام اتفاقاتی که رقم خورد؛ غیر قابل انکار و فراموش نشدنیه.. بعضی افکار و خاطرات؛ احساسات. دقیقا همینجا درون قلبم زندن و نفس میکشن. این باعث میشه که لبخندی روی لبم موندگار بشه. گذر زندگی و این ایام…:))) این سه سال. انگار کلی زندگی درش حضور داشت.
احساسات و افکارهای عجیب ارزشمندن؛ هرچند که جایی ازشون گفته نشده باشه… این رو خیلی خوب فهمیدم.
دوستی و عشق قابل ستایشه. چند ماه پیش از دوستی پرسیدم که چطور میشه راه رو پیدا کرد؟ جواب داد که فقط کافیه قدم برداری و حواست رو جمع کنی تا روزنهی نوری که قراره پیدا بشه رو ببینی و بهش چنگ بزنی نهایتا. به گمونم این مدت برای من به نحوی رقم خورد. حالا آسوده خاطر در حال نوشتن بودم هرچند کلی ولی به عنوان یک نماد که من باز ماندم.