یه چند ساعتی میشه که دارم راجع به فروغ فرخزاد فکر میکنم. نحوهء نفوذ کردن تمام کلماتش درون افکار و احساسات من که شاید هرگز بیان نشدن. شعرهای فروغ، کلماتش، جملاتش، نوع نگاه و لبخندهاش چیزی رو درونم زنده میکنه عجیب.. چهارده سال داشتم که با خوندن یکی از نوشته هاش فهمیدم که شاید تنها کسی که در دنیا عجیبه من نیستم. نوشته راجع به نوع دید فروغ از آزادی و خواسته های سادش بودن مثل یک رقص بچگانه وسط خیابون، خندهء بلند سر دادن و... بدون اینکه برچسبی روی تو باشه. مطرح کردن این قضیه که چطور ما آدما این زندگی رو بدین شکل سخت، پیچیده، تلخ و تاریک میکنیم برای همدیگه. و این برای من همیشه یک سوال بزرگ بود. همه میگن زندگی سخته ولی انگار این زندگی نیست که سخته. این آدما هستن که زندگی رو سخت میکنن با جزئیاتی که از خودشون بجا میذارن.. با قوانین و باورهایی که هرقدر گذشته چیزی جز یک زخم و درد نداشته.... باورها و افکارهایی پوسیده. شاید به قول فردی این افکار و باورها دو ویژگی مثبت داشته باشن اما ده ها معایب دارن. اگر هدف بشریت از زندگی کردن واقعا زندگی کردنه پس چرا این زندگی از ما سلب میشه؟ اگر هدف بشریت اهمیت به ارزش انسانیه چرا مدام و مدام نقض میشه؟ زن بودن چیزیه که دارم الان راجع بهش فکر میکنم. به موهای کوتاه فروغ و کوتاه بودن موهای خودم. به رژ قرمز رنگ مرلین. به خودم که با رژ قرمز سعی میکنم غم رو با قدرت جلوه بدم چراکه اینجوری میتونم برای خودم فقط با خشم یا غم معنا پیدا نکنم که شاید این زندگی مجالی به من بده که بتونم برای این زنانگی لطیف وجودم تلاش کنم. دارم فکر میکنم به این غم که جوری توو پوست و گوشت نفوذ میکنه که آدمی شروع میکنه به نشان دادنش در حضور و تصاویر موجود از خودش.. یک نوع ابراز و شایدم دید زیبایی شناسانه لابه لای غم ها برای دووم آوردن؟ نمیدونم اما انگار اینطوری به نظر میرسه. به شکلی که روزی نهایتا آدم به خودش میاد و میبینه که چقدر شبیه اون غم و رنجه حتی اگر همیشه باهاش جنگیده بوده باشه. سوالی که به وجود میاد اینکه نهایتا ما شبیه غم هامون میشیم یا غم هامون شبیه ما میشن یعنی غم هامون رو سعی میکنیم شبیه خودمون بکنیم...؟ هرآنچکه هست این وجود خواهد داشت.. بستگی داره که چطور تصمیم بگیریم و گام برداریم با تمامش ولی احساسات مون به چه نحوی خواهند بود؟ :)))