ویرگول
ورودثبت نام
💔𝕹𝖆𝖙𝖍𝖆𝖓𝖎𝖊𝖑💔
💔𝕹𝖆𝖙𝖍𝖆𝖓𝖎𝖊𝖑💔🖤تنها آرزوم اینه یه روز بمیرم🖤
💔𝕹𝖆𝖙𝖍𝖆𝖓𝖎𝖊𝖑💔
💔𝕹𝖆𝖙𝖍𝖆𝖓𝖎𝖊𝖑💔
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

خانواده ی احمق ها

اینو از داستان زندگی خودم نوشتم🖤گفتم شاید درس عبرتی برای بقیه هم باشه دلم برای خودم برای پسر عمو و دختر عموام میسوزه که چرا باید در چنین خانواده ای به دنیا می اومدیم خانواده ی احمق ها و بی لیاقت ها🖤چند ماه دیگه قراره 30 سالم بشه:)

خانواده ی من یه زمانی جزو پولدارترین افراد شهرم بودن برای خودشون اسم و احترامی داشتن زمین های زیادی داشتن یه خونه ی بزرگ وسط شهر دو تا آپارتمان تازه ساخت من اون موقع دوازده سالم بود اما یادمه خونه پدربزرگم 3‌ تا سالن بزرگ داشت خونه ویلایی و خیلی لوکس بود پدربزرگم بعضی زمین های روستا رو فروخته بود این خونه رو ساخته بود خلاصه واسه خودش عمارتی بود پدربزرگم آدم خیلی سخت گیر و مذهبی بود همه بهش احترام میذاشتن واسه خودش اسمی داشت اما متاسفانه خانواده اش احمق بودن فقط دنبال نوشیدنی و شهوت پرستی🤮🖤

آخرش پدربزرگم مجبور شد اونها رو از خونش بیرون بندازه اون زمان همه به پدربزرگم گفتن خونه زمین ها همه چی رو بفروش برو خارج اما گوش نکرد اون عاشق ایران بود و ایران رو خیلی دوست داشت🖤خلاصه پدربزرگم وقتی نزدیک هفتاد سالش بود چشماش مشکل پیدا کردن بینایی شو داشت از دست میداد همه گفتن عمل نکنی اما گوش نکرد رفت عمل کرد بعد چند ماه سکته مغزی کرد و کلن حافظه همه چیشو از دست داد کلن مثل یه بچه شده بود💔بچه هاش تا فهمیدن اینطوری شده زود برگشتن خونه ی پدربزرگم و باز شروع کردن اونجا زندگی کردن هر روز دعا میکردن پدربزرگم زود تر بمیره همش به انتظار مرگ پدربزرگم نشسته بودن💔من بچه بودم اما میفهمیدم یکی از عموهام عاشق پدربزرگم بود ولی کاری از دستش در نمی اومد خلاصه سردرد ندم

پدربزرگم روی تخت خواب اونقدر گرسنه و تشنه موند تا آخرش از دنیا رفت💔اون عموم که عاشق پدربزرگم بود از غم از دست دادن پدرش بعد سه ماه مرد💔و همه ی خانواده از مرگ این دو نفر خوشحال یادمه می رقصیدن چهلم اونها در نیومده بود می رقصیدن جشن گرفته بودن همه ی همسایه ها تعجب کرده بودن بعدش شروع کردن خونه رو غارت کردن و حراج کردن همه ی وسایل خانه رو دزدیدن فروختن به این و اون بخشش کردن زمین ها رو خوردن فروختن پول زمین ها رو خرج غریبه ها نوشیدنی ها جشن ها کردن اصلا فکر آینده ی ما بچه ها نبودن فقط کیف و شهوت💔

به درهای فلزی خونه کابینت ها لوسترها هم رحم نکردن همه رو فروختن💔(پدربزرگم و عموم دو تا شیر از دنیا رفته بودن قدرت و اختیار افتاده بود دست کفتارها💔خلاصه یادمه تو خونه یدونه صندلی مبل نذاشته بودن روی زمین می نشستیم💔خلاصه بعد 2 سال خونه رو گذاشتن فروش رسماً خونه رو حراج کردن یه پسر 20 ساله کلاهبردار پیدا شد خونه رو خورد چند تا زمین مونده بود اونها رو هم یکی دیگه خورد دو تا آپارتمان رو هم خوردن سالها شکایت دادگاه و......هیچ جایی نرسیدن هم خونه رفت هم زمین ها هم آپارتمان ها💔اون پسر کلاهبردار خونه رو خراب کرد آپارتمان چندتا مغازه زد الان چند ساله از اون خیابون رد نمیشم چون گریه ام میگیره حالم بد میشه دلم میخواد همون جا خودمو بکشم🖤باورم نمیشه کفتارها واقعا چی فکر کردن اصلا چیکار کردن

بعد رفتن خونه ها زمین ها و تموم شدن پول ها خانواده ام بدجوری سقوط کرد بدجوری زمین خورد راست میگن خودم کردم لعنت به خودم🖤خانواده ای که یه روزی پولدار و تو نعمت بودن افتادن به فقر و بدبختی پدر من عموهام و....همه افتادن به کرایه نشینی و بدبختی پسر عمو ام 28 سالشه غرق بدهی و بدبختی دختر عمومم 29 سالشه صبح تا شب سرکار و بدبختی و فکر کرایه ی خونش من که نزدیک 30 سالمه غرق افسردگی و هر روز با فکر خودکشی میجنگم واقعا چرا باید تو همچین خانواده ای احمقی به دنیا می اومدیم فقط حیف پدربزرگم و عموم اونها اگه زنده بودن امروز نه من نه پسر عموم نه دختر عموم اینطوری نبودیم واقعا کفتارها چی فکر کردن چرا به آینده ی ما بچه ها فکر نکردن آخه آدم اینقدر دنبال نوشیدنی و جشن آدم اینقدر احمق آدم اینقدر زن باز اینقدر مرد باز آدم اینقدر شهوت پرست متنفرم از همشون دلم میخواد یه روز همه چی رو ول کنم برم توی یه جنگل یه روستا یه کلبه ی چوبی بسازم و تا ابد اونجا زندگی کنم با یه حیوان خانگی یا سگ🖤به خاطر رفتار خانواده ام از همه ی آدم ها متنفر شدم نمیخوام آدم ها بهم نزدیک شن خسته ام خسته😔

داستان زندگیزن مردایرانمرگخانواده
۰
۰
💔𝕹𝖆𝖙𝖍𝖆𝖓𝖎𝖊𝖑💔
💔𝕹𝖆𝖙𝖍𝖆𝖓𝖎𝖊𝖑💔
🖤تنها آرزوم اینه یه روز بمیرم🖤
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید