ویرگول
ورودثبت نام
زهرا بلورپارسا
زهرا بلورپارسا
زهرا بلورپارسا
زهرا بلورپارسا
خواندن ۷ دقیقه·۷ ماه پیش

جان نش؛ میان نبوغ و جنون | تحلیل فیلم A Beautiful Mind از نگاه روان‌شناسی


نگاهی روانشناختی به فیلم a beautiful mind (ذهن زیبا) با تمرکز بر انسان گرایی، پذیرش و معنا

نبوغی احاطه شده 

نگاهی روانشناسانه به درون جان نش

نویسنده: زهرا بلورپارسا

مقدمه:

جان نش را همه به عنوان نابغه ای در ریاضیات میشناسند، اما آنچه ذهن او را زیبا کرد، مبارزه ی بی سلاحش با سایه های روان بود.

ذهن زیبا نه فقط یک فیلم راجع ریاضیدانی مشهور،بلکه روایتیست از یک جنگجوی بسیار شجاع که بی سلاح و تنها در برابر سایه ها و بیماری خود ایستاد."جان نش" این نابغه ی مغموم، نه تنها تسلیم نشد،بلکه در کمال ناباوری توانست از احاطه ی توهماتش رهایی پیدا کند و حتی یک قدم جلو تر،آن را کنترل کند.

شاید تنها داروی التیام بخش جان جنگجو در راه پر فراز و فرودش ،همراهی و همدلی همسرش بود،زنی که در لحظاتی می توانست بین "رفتن" و "ماندن" یکی را انتخاب کند، اما "ماندن" را برگزید.او کنار این نابغه ی تنها ماند تا روزی که جمعیت به احترام هر دوی آن ها ایستاد و کف زد.

روزی که هر دوی آن ها برای ایستادگی و انتخابشان با اشک شوق، لبخند زدند.

خلاصه داستان:

فیلم a beautiful mind بر اساس زندگی واقعی جان فوربز نش، نابغه ی ریاضی و برنده ی جایزه ی نوبل، ساخته شده است. داستان از دوران دانشجویی جان شروع میشود، جایی که او با ذهنی خارق العاده اما منزوی، درگیر یافتن یک ایده ی نوآورانه است.

در ادامه جان وارد مسیر پیچیده ای میشود که در آن مرز بین بین توهم و واقعیت برایش کمرنگ میشود، او سال ها با توهماتی پیچیده و فلج کننده زندگی میکند و حتی خانواده اش را در معرض خطر قرار میدهد، با این حال تلاش درونی اش برای شناخت بیماری اش در کنار همراهی و عشق همسرش، باعث میشود بتواند بدون اتکا به دارو کم کم با بیماری اش کنار بیاید و دوباره به دانشگاه بازگردد.


تحلیل روانشناسانه:

بخش اول:

اسکیزوفرنی،وقتی ذهن با خود دشمن میشود:

در این فیلم جان نش دچار اسکیزوفرنی پارانوئید است، که از ابتدا با آن درگیر بوده اما نقطه ای اززندگیش،آنچنان شدت میگیرد که عملکرد روزمره و شغلی او را به طور کامل مختل میکند.

او دیگر قادر نیست توهماتش را از واقعیت تشخیص دهد، و آنچه این بیماری را پیچیده تر میکند، نه فقط دیداری و شنیداری بودن توهمات،بلکه بار عاطفی سنگینیست که با خود می آورند.

ما میبینیم که توهماتی چون دوست صمیمی اش در لحظاتی ظاهر میشوند که جان نیاز به هم صحبتی و تخلیه دارد، خواهر زاده ی خیالی اش زمانی پیدایش میشود که جان نیاز به عشق و مراقبت دارد، و مامور امنیتی توهمی اش زمانی وارد میشود که او نیاز به دیده شدن و مهم بودن دارد

انگار ذهن او،برای پاسخ به خلا های عاطفی اش، واقعیت های جایگزین خلق میکند. اما این جایگزین ها، روزی او را تا مرز فروپاشی میبرد.

بخش دوم:

پذیرش، قدرتمند تر از دارو:

در بخشی از داستان جان نش تصمیمی میگیرد که شاید از نظر علمی پرخطر باشد،اما از نظر انسانی شجاعانه و تحسین برانگیز است.

او با واقعیتی انکار ناپذیر روبروست: اینکه تا پایان عمر باید با بیماری اش زندگی کند.اما در عین حال دریافته است که دارو ها،در کنار کنترل نشانه ها،ذهن خلاق و نبوغش را سرکوب کرده اند،او را منزوی تر از همیشه ساخته اند و حتی  توان پدر و همسر خوب بودن را هم از او گرفته اند.

در نتیجه تصمیم میگیرد جای این که قربانی بیماری باشد،آن را بپذیرد و آن را بخشی از خود بداند.

 این دقیقا همان نقطه ای است که روانشناسی انسانگرا ازآن به عنوان "اوج آگاهی و پذیرش" یاد میکند، جایی که انسان به جای فرار از خود، با آغوش باز خودش را می پذیرد،حتی با بخش هایی که آسیب دیده است.

این نوع پذیرش به جای انکار یا جنگ، شکلی از زیستن با آگاهی است، نه صرفا درمان با اجبار.

تفاوت وجود دارد بین "تسلیم شدن" و "پذیرش" و جان نش تسلیم نشد، بلکه آگاهانه انتخاب کرد با خودش صلح کند.

این داستان نشان دهنده ی این است که روان درمانی و پذیرش، گاهی نقشی فراتر از دارو بازی میکند، مخصوصا در حوزه ی معنا و هویت.

بخش سوم:

عشق و همدلی، درمانی که فرمول ندارد:

در روانشناسی از همدلی زیاد گفته اند، واژه ی بزرگی که گاهی در لابه لای تعریف های پیچیده ی کتاب ها گم میشود.ولی وقتی از نگاه انسانی نگاهش کنیم، همدلی یعنی کسی کنارت بماند. نه برای این که درمانت کند، فقط برای این که "بد بودنت" را هم ببیند و فرار نکند.

در دل فیلم a beautiful mind جان نش را نمیتوان فقط با بیماری و توهماتش تعریف کرد، او انسانی بود که درهمه ی آشفتگی هایش چیزی را یافت که از دارو موثر تر بود: عشق.

نه عشق دراماتیک سینمایی، بلکه عشقی که در ماندن معنا پیدا میکند، عشق همسرش، آلیشا که نمی خواست او را درست کند یا نجات دهد، فقط کنارش ماند، همین.

در روانشناسی انسانگرا، راجرز از پذیرش بی قید و شرط حرف میزند . اما پذیرش واقعی فقط در اتاق درمان نیست.گاهی از طرف یک مادر است،گاهی یک معلم و گاهی دوست…و حتی از طرف کسی که خودش زخم خورده اما هنوز توان همدلی با دیگری را دارد.

شاید کسی که دچار اختلال روانیست نیاز به دارو داشته باشد اما قبل از نیاز دارد بداند که انسان بودنش ارزشمند است و هنوز کسی هست که بگوید:«میفهممت، تو فقط یک تشخیص نیستی».

من، نویسنده ی این سطر ها خودم را یک روانشناس نمیدانم ،بیشتر شبیه به کسی هستم که از پشت شیشه ی ذهن آدم ها با دقت نگاه میکند، بدون این که زود قضاوت کند. من فهمیده ام که درمان همیشه از بیرون شروع نمیشود. گاهی از لحظه ای شروع میشود که یک نفر وسط همه ی بی حوصلگی ها میگوید: «کنارت میمانم».

شاید عشق درمان نباشد، اما اگر نباشد،هیچ درمانی کارساز نیست.

بخش چهارم:

نگاه وجودی به رنج و معنا:


جان نش ،با وجود ابتلا به بیماری اسکیزوفرنی، رنج و عذاب زیادی را تجربه کرد.او از جامعه طرد شد، شغل و اعتبار علمی اش را در برهه ای از زمان از دست داد،و حتی گرمای رابطه اش با آلیشا و حس تکیه گاه بودن برای خانواده اش را هم نیز از کف داد. اما با همه ی این تلخی ها،شکست نخورد.

 از دل تمام این رنج ها شکوفه زد و قد کشید. به دانشگاه بازگشت در حالی که هنوز نمی توانست توهماتش را به طور کامل کنترل کند و نگاه تحقیر آمیز اطرافیان را به جان میخرید.اما ادامه داد،چون می دانست باید بتواند … باید بپذیرد… باید پیروز شود و باید زندگی کند.

او در مسیر پر رنج خود،به بیماری اش معنا بخشید.نه از طریق نابود کردن آن،بلکه با پذیرفتن و ساختن دوباره ی خود در کنار آن.این همان نقطه ایست که نگاه وجودی آن را "یافتن معنا در دل رنج" مینامد.

در اینجا، یاد آوری آموزه های ویکتور فرانکل اهمیت زیادی دارد.فرانکل که خود از بازماندگان اردوگاه های مرگ نازی بود، باور داشت که انسان میتواند تقریبا هر رنجی را تحمل کند، اگر در آن معنایی بیابد. و درست مانند فرانکل،جان نش هم رنج را به نیرویی برای بازگشت به زندگی تبدیل کرد.

همچنین از دیدگاه اروین یالوم، روان درمانی وجودی زمانی معنا پیدا میکند که فرد با اضطراب های بنیادینی مثل مرگ، تنهایی،مسئولیت و بی معنایی مواجه شود و راهی برای آشتی با آن بیابد.جان نش بی آنکه از این مفاهیم نام ببرد،در مسیر زندگی اش مصداق کامل این مواجهه بود.

و در نهایت به رنجش معنا داد، توانست.پذیرفت.پیروز شد و روی سن رفت. وجهانی که بیماری اش را میشناخت، به افتخارش ایستاد.

جان نش
جان نش

سخن پایانی:

اگر جان نش در آن لحظه تسلیم میشد و به بیمارستان باز می گشت،اگر تصمیم نمی گرفت خودش را با تمام توهم و ترس هایش،بپذیرد و برای زندگی اش معنای دوباره بسازد، هیچ وقت به آن انسانی که روی صحنه رفت و جایزه ی نوبل را گرفت، تبدیل نمیشد.

او شاید فقط یک بیمار خاموش بود، روی تخت بیمارستان یا در سکوت خانه،خسته از عوارض دارو ها، اما ایستاد. پذیرفت و ادامه داد. 

و اینگونه از دل رنج ، معنای زندگی اش را ساخت.



منابع:

  • ویکتور فرانکل (1398) . انسان در جستجوی معنا. ترجمه مهین میلانی

  • اروین یالوم (1395) . رواندرمانی اگزیستانسیال . ترجمه سپیده حبیب

  • کارل راجرز (1390) . روان درمانی مراجع محور. ترجمه حسین شفایی


روان شناسیفیلماسکیزوفرنی
۱۰
۳
زهرا بلورپارسا
زهرا بلورپارسا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید