ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۲ دقیقه·۸ ساعت پیش

آخرین دانمارکی

فکر و ایده این داستان رو پست حمام خون استهلکم آقای علیرضا مرادی به فکر من انداخت.

و پس زمینه این پست هم برگرفته از همین پست جناب مرادی است.

استهلکم ـ ۱۵۲۰ میلادی

یِنس روی تخت سلولش دراز کشیده بود.

آه. تصاویر درون ذهنش چقدر زیبا بود.

تصاویر مثل رعد می‌گذشتند و ردی نامرئی به جا می‌گذاشتند.

ردی نامرئی که بسیار تیز و برنده است.

تصویر همسرش، اینگر که در حال پختن نان است، دخترش آسترید که در حال بازی کردن است از ذهنش عبور کرد.

یاد یک هفته پیش افتاد.

هنگامی که ماموران سوئدی برای دستگیری او به عنوان یک سلحشور دانمارکی به خانه او هجوم بردند.

لحظه تاریکی که از قدرت خشم دست بر شمشیر برد فقط با یک ضربه یکی از مامورین سوئدی را از پای درآورد.

لحظه‌ای پشیمانی در گوشش فریاد کشید.

خون گرم گهبان سوئدی چکمه‌هایش را سرخگون کرد.

پس از آن شاهد حملات سوئدی‌ها با نیزه و شمشیر شد.

مجبور بود از خودش دفاع کند.

هرچه هم که جانانه دفاع کرد نتوانست از آن همه سرباز سوئیسی بر بیاید.

لحظه‌ای که نیزه برنده سوئیسی بر کتف چپش نشست و او را زمین گیر کرد خیلی دردناک بود.

صدای باز شدن سه قفل فلزی در سلول شنیده شد.

زندانبان سوئیسی وارد شد.

نور تابیده شده به زره کامل فلزیاش به چشمان ینس بازتاب داده شد.

ینس به مزدور سوئیسی خیره شد:

صلیبی به رنگ سرخ روی سینه و آستین‌هایش دوخته شده بود. کلاه خود کوهی با تاجی بسیار تیز و لبه‌ای بلند بر سر داشت.

موضوع سوئیسی محکم دست ینس را چسبید و او را از سلولش بیرون برد.

ینس می‌دانست برای چه می‌رود.

از راهروهای تو در تو و باریک زندان عبور کردند. و از زندان خارج شدم.

بالاخره پس از یک هفته ینس توانست آفتاب تابان را ببیند.

جمعیت دور تا دور آنها را گرفته بودند و فریاد سر می‌دادند.

ینس بالای سکوی اعدام ایستاد.

با همان دستان پینه بسته که یادآور سال‌ها کار در مزارع خانوادگی و پاروزنی برای ارتش دانمارک بود.

با همان هیکل بزرگ و قوی که حالا از زور  چند روز گرسنگی بسیار از فرم افتاده بودند.

هنوز هم همان کت آبی رنگ ارتش دانمارک را بر تن داشت.

ولی رنگ آبی ملایم کت رفته بود...

نماد پادشاهی از روی سینه آن کنده شده بود...

و شلوار پشمی شاهنشاهی دانمارک از زانو به پایین پاره شده بود.

صورتش آرام بود.

زخم‌های نو و کهنه روی صورتش نقش بسته بودند. همچو راه‌های صعب العبور زادگاهش.

نفس عمیقی کشید و در مقابل مامور اعدام زانو زد.

تبر فقط یک لحظه بالا رفت و در صدم ثانیه به پوست و سپس شاهرگ رسید.

گردنش گرمای خون که از رش به روی پاهایش می‌چکید را حس کرد.

بدنش سنگینی سرش که فقط با تکه پوست به طرف سمت راست گردنش آویزان بود را حس کرد.

او روی زمین افتاد.

دردی را حس نکرده بود.

آخرین تصویر زندگی او چشمان آبی دریایی دخترش بود...

داستان
۶
۳
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید