سلام یک مجموعه داستان جدید را شروع کردم که امیدوارم ازش خوشتون بیاد
داستان جالبی داره. خاطرات یک سرباز هخامنشی به نام آرتامنه.

هنگامی که آفتاب صبح بر بام خانه کاهگلی تابید، کودکی زاده شد.
کودکی بتن آرتامنه.
۱ (روایت از زبان آرتامنه)
آفتاب بی وقفه می تابید.
مادرم، پدرم و برادر کوچکترم، آرتام را در آغوش کشیدم.
پدرم سکوت کرده بود.
اشک در چشمان مادرم به چشم می آمد.
آرتام زرهم را گرفته بود و با گریه التماس می کرد به ارتش نروم.
درفش هخامنشی را به دست گرفتم
و سوار بر اسب شدم
زره بلندی بر تن کرده بودم.
زرهی فلس دار که در نور خورشید چون پولک ماهی به چشم میآمد.
سوار بر اسب سفیدم شدم.
همان اسبی که رودان مینامیدمش.
شمشیر کوتاهم بر کمرم بسته شده بود.
بوی نانی که مادرم پخته بود هنوز در هوا معلق بود. و با بوی برنز زره ام ادغام شده بود.
رویم را سمت مادرم و برادرم کردم.
اشک در چشمانشان غوطه ور بود.
نیزه بلندم را فشردم
و فریاد زدم:
ای مادر عزیزتر از جان،
ای برادر کوچکتر نازنین،
بدان من برای هخامنش میروم
برای دفاع از ایران و ایرانیان
من مدافع کشورم ایرانم
روزی رسد که بر من افتخار کنید
پس غم در شما نبینم
تقدیر این گونه بود که سرباز اردشیر دوم شوم
پس شما نیز غمگین نباشید
۲
روزی که وارد کاخ شوش شدم
عظمت هخامنشیان را دریافتم
گرد بر تنم نشسته بود
خستگی در چشمانم نمایان بود
درفش هخامنشیان و نیزهام را بالا نگه داشته بودم
و زیر لب درود بر اردشیر دوم و هخامنشیان میخواندم.
دیوارهای بلند پوشیده از آجران لعابدار، رنگهای آبی و سبز دیواره ها، نقوش شیران بالدار و گارد جاویدان هخامنشی کاخ را دوچندان زیباتر کرده بودند.
کاخ شوش از زیبایی کم نداشت.
سقف از چوب سدر و سرو ساخته شده بود.
بوی چوب سرو کاخ را پر کرده بود.
همچنین بوی فلز شمشیرها و زرههای نگهبانان کاخ، به مشامم میرسید.
در تالار آپادانا ستونها آنقدر بلند بودند که فکر میکردی به آسمان گره خورده اند.
در اینجا، قلب شاهنشاهی، همه چیز زیبا و زرین بود. من در آن هنگام ۳۱ ساله بودم.
من، سربازی ساده از ایران زمین به این کاخ سلطنتی راه پیدا کرده بودم. من در این کاخ زرین و عظیم چون مورچهای در برابر فیلی بودم.
هرچه از شوکت این کاخ گویم کم است.
هرچه از شکوه این قصر گویم کم است.
۳
دو سالی میشد در ارتش اردشیر دوم خدمت میکردم.
در یک هنگ ۱۰۰۰ نفره به عنوان پیاده نظام خدمت میکردم. حرفه اصلیم شمشیر زنی بود.
اما نیزه اندازی و کار با نیزه را نیز خوب آموخته بودم.
خورشید چون همیشه طلوع کرده بود.
و روز عادی دیگری را شروع کرده بود.
از خواب بیدار شدم.
تا بیرون آمدم، پیام رسان شاهنشاه را دیدم.
اسب سواری تیزپا با کوله باری سنگین و پرچم شاهنشاه.
حیرت زده و شوکه شدم.
مرد کلاه مخروطیاش را روی سرش گذاشت و گفت: ای آرتامنه بدان که موضع قدرت عوض شده. اردشیر دوم دیده فرو بسته و تو باید به عنوان سرباز پادشاه جدید هخامنشیان به شوش بروی و سوگندوفاداری یاد کنی.
۴
همراه پیام رسان شوش و چند تن دیگر
به سمت شوش به راه افتادیم
شهر شوش و بازار بزرگش همچو همیشه بود
کاخ شوش و پرسپولیس نیز چون همیشه استوار بر روی پایتخت ایران سایه افکنده بودند.
خورشید فروزان میتابید.
و باد میوزید
همه چیز همچو چند روز پیش بود
ولی امروز شاه ایران زنده نبود
نمیدانستم چه کسی جانشین او شده.
رودان (اسبم) را تندتر تاختم تا زودتر به قصر برسم.
بالاخره به دروازه اصلی رسیدیم.
وارد کاخ شدیم.
سپاه جاویدان نیز در گوشه حیات اصلی حضور داشت.
۱۰ هزار مرد منظم در صفوف کنار هم.
آه نمیدانی چه شوکت و جلالی داشتند
نیزههای بلند و شمشیرهای کوتاه در دستانشان برق میزد.
و زره برنزی ایشان با نقش ستاره و خورشید بسیار چشم نواز بود.
درفشها در جای جای کاخ نصب شده بودند.
باد آنها را به رقص درآورده بود.
ولی کاخ عزادار و سوگوار بود.
وارد راهروی کاخ شدیم.
راهرویی با دیوارههایی با نقوش شیرهای بالدار.
همچو همیشه سنگ زیر پایم صیقل خورده و سر بود.
بوی چوب سرو سقف راهرو را پر کرده بود.
وقتی وارد تالار شدم دیدم، تخت شاهی ر میان نور مشعلها میدرخشد.
نگهبانان به صف شده بودند.
سرنیزه فلزی نگهبانان اصلی برق میزد.
الماسهای روی تخت سلطنت چنان برق میزد که چشمهایم را فرو بستم.
ولی روی آن تخت شاهی، اردشیر دوم سی که سالها به او خدمت کرده بودیم ننشسته بود.
به جای او اوخوس نشسته بود. که خود را اردشیر سوم نامیده بود.
چهرهاش جدی و تاجش سنگین و لباسش زرین بود.
زانو زدم و سوگند وفاداری خوردم.
دوباره سوگند وفاداری یاد کردم که به این شاه نیز وفادار خواهم ماند.
اردشیر دوم، قبل از اینکه من ۳۳ ساله به دنیا بیایم هم شاه ایران بود.
او ۴۵ سال بر این کشور حکومت کرده بود و من نیز به اوخدمت کرده بودم.
وقتی زانو زدم، چیزی در دلم سنگینی میکرد:
خاطره پادشاهی که رفته بود و آینده جدیدی با پادشاهی ناشناخته.
آیا اردشیر سوم میتوانست مرزها را دوباره استوار سازد؟