سلام، خوش آمدید به بخش دوم داستان آرتامنه فرزند هخامنشی.

طبل های برنزی به صدا در آمدند.
پرچم های بنفش و ارغوانی در باد به لرزه افتاده بودند.
ده ها هزار سرباز در مقابل جایگاه اردشیر سوم ایستاده بودند.
باد بوی فلز و چوب سرو را در کاخ به حرکت درمی آورد.
پیکره های سنگی با سکوت به سمت جایگاه شاه می نگریستند.
اردشیر پا به جایگاه گذاشت.
چون گوهری بر قله ی کوه طلا.
صدای هزاران مرد دلیر دیوار تالار را لرزاند.
صدای هلهله و درود بر شاهنشاه همه جا را پر کرده بود.
اردشیر فریاد زد: ای ارتشیان
ای دلیران ایران
اکنون وقت قدرت نمایی است
اکنون زمان بازگرداندن شکوه هخامنشی است
من نوه ی داریوش کبیر
و فرزند اردشیر دوم،
سوگند یاد می کنم شکوه کوروش بزرگ و داریوش را به ایران بازگردانم.
سپس، گام پیش نهاده و دست بر نیام شمشیر گذاشت و فریاد زد:
ای سربازان شما ستون ایرانید
اگر شما بلرزید،
ایران می لرزد.
من خواهان بازگرداندن مصر به آغوش ایرانم.
قصد دارم همچون کمبوجیه مصر را در هم بشکنم.
پس آماده نبرد شوید.
گر در راه ایران کشته شوید،
نامتان در تاریخ ایران جاودان شود
گر پیروز به شوش بازگردید،
شما را جزو دلیر می خوانیم.
صدای ده هزار گلو به گوش رسید:
ایرانی ایم.... ایرانی ایم.... مصر را باز می گردانیم....
لشکر بزرگ هخامنشی در پرسپولیس آماده شده بود.
فرمانده ارد فریاد زد:
ای فرزندان اهورا
به راه بیفتید
سوی نیل روید
و نیل را به خروش کشید
مصر را به آتش بکشید
و نام اردشیر را بر
روی معابد مصری
حک کنید.
سپاه در ستون های منظم عظیم به راه افتاد.
از دور چون صفی بی پایان به نظر می آمدند.
درفش های ارغوانی و سرخ در پرواز بود.
نسیم، آرام می وزید.
و بوی فلز و آهن را با خود می برد.
نور طلایی آفتاب بر زره ها میتابید.
سرنیزه های فلزی برق میزدند.
تیغ شمشیر ها نور خورشید را می بلعید.
سپاه بزرگ هخامنشی از شوش گذشت.
با شتاب و شوق فراوان به سوی نیل همچون آذر گشسب حرکت بودند.
آرتامنه نیز در این لشکر عظیم حضور داشت.
فرمانده ارد با فریاد های زنده باد اردشیر، سپاه را آناده می کرد.
پس از مدتی به شهر صیدا رسیدند.
سربازان حس هیجان و بیم را با هم تجربه می کردند.
آرتامنه به همراه هزاران مرد پارسی در اردوگاه میانه راه نزدیک شهر صیدا استراحت میکردند.
از دور شهر نمایان بود.
نگهبانان روی دیوار با ترس به سپاه عظیم پارس چشم دوخته بودند.
پرچم های مصری در باد به رقص درآمده بودند.
انگار حتی نگاره های گربه روی دیوار دژ شهر صیدا از شکوه ارتش ایران به لرزه درآمده بودند.
سپیده سر نزده بود که ارتش ایران به راه افتاد.
صدای کرناها و طبل ها میدان را پر کرده بود.
اردشیر بانگ بر آورد: ای ایرانیان وقت بازگشت صیدا به وطن رسیده.
آرتامنه و ایرانیان با سرعت سوی دیوار صیدا می رفتند.
گرد درهوا می پیچید.
و پرچم ها در باد ایرانیان را بدرقه میکردند.
بیم در دل سربازان جا گرفته بود ولی پا پس نکشیدند.
سربازان بر نردبان ها هجوم بردند.
تیر ها به سرشان فرود می آمد.
سپرهای چوبی و فلزی چون دیوار مقابل تیرها بودند.
صدای سم اسبان و ناله ی زخمیان و برخورد آهن با آهن درهم آمیخت.
شهروندان صیدا با نومیدی کشتی های خود را آتش زدند.
شعله ها بندر را روشن کرد.
روایت از زبان آرتامنه:
صدای شعله ها صدای زخمیان و برخورد آهن با آهن را در خود محو کرده بود.
دود آتش درهوا چون طوفان تیره در خود می پیچید.
و من، دلیر ایران سوار بر رودان سوی دیوار تاختم.
نیزه ام را بالا أورده و به سوراخ دیوار کوبیدم.
با دیگر سربازان فشار آوردیم تا دروازه فرو ریخت.
هنگامی که دروازه شکست، سیل ارتش هخامنشی به سمت شهر جاری شد.
صیدا سقوط کرد.
شاه محلی، تنس کشته شد.
شعله ها هنوز می سوختند ولی پرچم ایران بر دژ صیدا نصب شده بود.
من، نزدیک برج دژ ایستاده بودم. و با خود می اندیشیدم: این تازه آغاز راه است. راه تا نیل ادامه دارد.