ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۶ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

آوای پنهان

تاریخ نوشتن: نوزدهم بهمن ماه سال ۱۴۰۴.

اصلاً دست دلم به نوشتن نمیره.

نمی‌دونم چم شده ولی می‌تونم بنویسم.

این چند وقته حضور پررنگی در ویرگول نداشتم یا میشه گفت اصلاً حضور نداشتم ولی خب شما ویرگولی‌های عزیز و این سایت بزرگ را فراموش نکردم.

این داستان که در انتها می‌نویسم را برای مسابقات فرستاده بودم که مدرسه بهم گفته بود بنویسم.

گفتم همین داستان که برای مدرسه بود هانه‌ای بشه برای اینکه حضور کوچکی در ویرگول داشته باشم.

این رو هوش مصنوعی ساخته
این رو هوش مصنوعی ساخته

پرهام وارد خانه شد.

بی آنکه کلمه حرف بزند کیفش را به طرفی پرتاب کرد و آه بلندی سر داد.

محکم و خیلی سریع خودش را روی کاناپه پرتاب کرد.

مادرش زیر شعله قابلمه را کم کرد و روبروی پرهام پشت میز نشست.

مادرش گفت: باز چی شده؟ با کسی حرفت شده یا تیم فوتبالتون باخته؟

چشمان پر از اندوه و صورت خشمگین پرهام کمی به سمت مادرش برگشت.

زیر لب گفت: باز هم سرود.

همین چند کلمه بی‌معنی برای مادر پرهام موضوع را روشن کرد.

مادرش گفت: مگه چی شده؟ باز توی سرود چه اتفاقی افتاده؟

ـ مامان من نمی‌خوام عضو سرود مدرسه باشم.

ـ مگه اجبارت کردن خوب لفت بده.

پرهام نفسش رو با صدای بلند بیرون داد و با صدایی شبیه به فریاد گفت: نمیشه الان خیلی دیر شده آن روز را که نادری برام از سرود و گروه سرود مدرسه می‌گفت یادمه. آن روزها فکر می‌کردم سرود چقدر می‌تواند جالب و هیجان انگیز باشد ولی حالا می‌فهمم خیلی هم حوصله سربر و سخت است.

ـ اولاً احترام بزرگترت رو نگه دار و نادری نه و آقای نادری. دوما واقعا فکر می‌کنی تقصیر آقای نادری بوده فکر کنم بدونی که خودت با رضایت قلبی و ذهنیت در گروه اسم نوشتی و هیچ اجباری در کار نبوده.

پرهام نمی‌خواست دروغ بگه چون مادرش واقعاً راست می‌گفت فقط فریاد زد: ولی حالا اجباری در کاره.

مادرش خندید و گفت: برو خدات رو شکر کن که من جای آقای نادری نبودم وگرنه می‌گفتم روزی ۸ بار از سرودها مشق بنویسید. حق هم داره. تو تا حالا باید خودت رو محک می‌زدی و وقتی که در همان اواسط فهمیدی که از سرود خوشت نمیاد یا در این حرفه بسیار ضعیف هستی اعلام خروج می‌کردی. حالا هم به مسابقات شهرستانی خیلی نزدیک هستید و پیدا کردن عضو جدید و آموزش دادن به او خیلی سخته. به نظرم آقای نادری بهترین کار رو کرده که اجازه خروج شما را در این موقعیت نمیده به نظر من همه چی تقصیر خودته.

پرهام از شدت خشم سرخ شد مشتش رو محکم به هم فشرد و بلند شد و رفت تا فرم مدرسه را در بیاورد.

آن روز هم با غرهای پرهام، تشرهای او به آقای نادری و صیحت‌های مادرش گذشت.

فردا صبح وقتی خورشید در سراسر آسمان دیده شد ساعت ۷ صبح پرهام از خواب بیدار شد. به جای سلام و صبح بخیر فقط یک کلمه گفت: اوووف باز هم سرود. و با سرعت زیاد لباس‌هایش را پوشید.

سفره صبحانه هنوز پهن بود مادرش به او گفت که بیاید سر سفره و صبحانه بخورد.

ولی او با بی‌اعتنایی روی مبل راحتی دراز کشید و گفت نمی‌خورم.

اندکی بعد پدرش نیز آماده شد و او را به مدرسه‌شان رساند.

هنوز حدود نیم ساعت تا زنگ فرصت داشت.

پس تصمیم گرفت کاری را که چند هفته پیش باید انجام می‌داد الان انجام دهد.

با سرعت از پله‌ها پایین رفت.

میان پاگرد اول فرد مورد نظر را دید.

یعنی آقای نادری.

با حالتی نفس نفس زنان گفت: سلام دبیر نادری صبحتون بخیر.

آقای نادری با روی خوش جوابش رو داد و از پیشرفتش در گروه سرود پرسید.

پرهام کمی سکوت کرد و سپس گفت: اتفاقا به همین منظور اینجام.

آقای نادری گفت: می‌شنوم بگو.

ـ دبیر من احساس می‌کنم عضو شدنم توی گروه سرود خیلی اشتباه بود. اصلاً علاقه‌ای به سرود ندارم و همچنین در یادگیری سرود اول و سوم خیلی ضعیف هستم.

ــ ضعیف بودنت به این منظوره که اصلاً تمرین نکردی یا از جای دیگری آب می‌خوره.

پرهام سرش رو پایین انداخت و فقط گفت: شاید.

کمی سکوت میان هر دو ریشه زد و پس از مدتی کوتاه پرهام گفت: دبیر من می‌خوام استعفا بدم.

آقای نادری با حالتی مهربانانه و دوستانه گفت: ببین پسر الان نمی‌شه. چرا من رو درک نمی‌کنی به خدا من هم بیشتر از شما مشغله دارم ولی این سه سروده رو حفظ کردم.

پرهام با حالتی کلافه گفت: ولی نه من می‌خوام و نه می‌تونم.

حالا چهره آقای نادری از مهربان و دوستانه به کمی خشمگین تغییر کرده بود.

او با صدای آرام ولی آکنده از خشم و عصبانیت گفت: آن موقع‌ها که هنوز هیچ چیز جدی نشده بود و گروه کامل نبود باید فت می‌دادی ولی حالا نمی‌شه. آخه خودت یک لحظه فکر کن تو این مدت کم من چه جوری یک عضو جدید رو جایگزین تو بکنم و به او آموزش بدم هرچه که باشد او از گروه عقب‌تر می‌افتد.

پرهام گفت: ولی....

آقای نادری نگذاشت حرفش را ادامه دهد و گفت: ولی و اما ندارد فقط چند روز زبون به جیگر بگیر و خوب تمرین کن بعدش هم میریم سرود رو اجرا می‌کنیم و تمام.

پرهام با حالتی کلافه و عصبانی به کلاسشان برگشت.

آه بلندی کشید و فقط گفت: مجبورم.

وقتی زنگ تفریح دوم فرا رسید پرهام خیلی عصبانی و کلافه بود.

آخر همیشه زنگ دوم باید به سالن اجتماعات می‌رفت و با آقای نادری و دیگر اعضای روه سرود مدرسه سه سرود را تمرین می‌کرد.

با سرعتی که نبع آن خشم بود از پله‌ها بالا رفت و به سالن اجتماعات رسید.

صدای بچه‌ها و آقای نادری که سعی در ساکت کردنشان داشت به گوش می‌رسید.

با اضطراب وارد شد و پشت بقیه بچه‌ها ایستاد.

صدای سرود اول به گوش رسید.

همه بچه‌ها به جز پرهام شروع به خواندن سرود کردند چون او هیچ جای سرود اول را بلد نبود تنها سرودی را که بلد بود سرود دوم بود که آن را هم فقط اوایلش را خوب حفظ کرده بود.

ولی ناگهان اسپیکرها قطع شدند.

بچه‌ها می‌دانستند چرا.

یکی از وسط ظرف داد زد: ای بابا باز هم خراب شد باید تا فردا صبر کنیم تا تعمیرکار بیاد.

برخی شانه بالا می‌انداختند و برخی با لبخند به اسپیکرها نگاه می‌کردند.

زمزمه‌های آخیش دیگه سرود نمی‌خونیم در سالن اجتماعات پیچید.

آقای نادری گفت: خیلی خوب فعلاً تمرین کنسله باید تا فردا صبر کنیم.

ولی پرهام بدون آنکه فکری کند ا سرعت عمل زیاد بی اجازه از صف خارج می‌شود و کیف دستی بسیار کوچک و توجیبی اش را از جیبش در می‌آورد.

از داخل آن یک آچار آلن و پیچ گوشتی کوچک در می‌آورد.

همه دانش آموزان با هان‌های باز به او خیره شده اند.

فقط صحبت‌های پرهام به گوش می‌رسد: ترانسفورماتور ها مشکلی نداره... آها فهمیدم فیش کمی شل شده.

آچار آلن رو توی در دستگاه فرو می‌کند پس از مدتی طوری که انگار کارش تمام شده باشد لبخند رضایتمندانه‌ای می‌زند و بلند می‌شود.

او گفت: حالا اسپیکرها درست شد می‌تونید امتحانش کنید.

آقای نادری با چهره‌ای نگران و مضطرب به سمت کلید رفت و آن را فشار داد.

ناگهان اسپیکر شروع به کار کرد.

بچه‌ها با وجد به هم نگاه می‌کردند.

و چهره آقای نادری از همه جالب‌تر بود.

از آن روز به بعد پرهام در گروه سرود عضو بود ولی نه به عنوان خواننده بلکه به عنوان مسئول پشت صحنه.

او تنظیم صدا و رفع مشکلات الکترونیکی مدرسه و گروه سرودش را بر عهده داشت.

پرهام توانست به گروه سرود مدرسه‌اش خدمت کند ولی نه با خواندن سرود بلکه با علاقه شخصیش به مکانیکی و رباتیک....

دانش آموزانداستان
۹
۸
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید