در این میان که همزمان مجموعه داستان خدایان زمین را ادامه میدم، برای تنوع یک داستان کوتاه نوشتم.
این داستان واقعی نبوده و برگرفته از تخیل من است.

هنوز اون نبرد رو یادم نمیره.
من ژان پیر هستم.
الان سال ۱۸۲۲ هست.
من در تبعید به سر می برم.
از ۱۸۱۵ اینجام.
یک سال پیش خبر مرگ ناپلئون رسید.
زندانی های اینجا براش سوگواری کردند.
به روزی همه ی ما زیر پرچم بناپارت بودیم.
در این نامه می خوام نبرد واترلو رو براتون تعریف کنم.
جایی که خودم حضور داشتم و شاهد شکست ناپلئون بناپارت بودم.
باران دیوانه وار می بارید.
صدای توپ ها همه جا را پر کرده بود.
طبق استراتژی ناپلئون خودمون رو میان دو سپاه بریتانیا و پروس انداخته بودیم تا با هم ادغام نشوند.
فرمانده پروس، بلوخر و انگلیس ولینگتون بود.
ولینگتون پشت تپه ها پناه گرفته بود.
ما به سمت هوگومون به راه افتادیم.
حس ترس در وجودم غوطه ور بود.
نام ناپلئون را آوردم و تفنگ را بیشتر فشردم.
من به هوگومون نرفتم.
برخی از سربازان به هوگومون یورش بردند.
ولی شکست خوردند.
وقتی ظهر شد همه خسته بودند.
من با چشمانی خسته به پرچم فرانسه چشم دوخته بودم.
به حکم بناپارت به دل انگلیس زدیم.
من و ده ها هزار فرانسوی پیش می رفتیم.
بریتانیایی ها پشت تپه ها پناه گرفته بودند.
به محض رسیدن ما به نزدیکی ایشان، از پشت تپه بیرون آمده و ما را زیر آتش گرفتند.
بی وقفه با ترس فرار می کردم.
اجساد دوستانم را می دیدم که در مقابلم زمین می افتادند.
روی نعش ها لگد می کردم و فرار می کردم.
وقتی ما فرار کردیم و یا تارومار شدیم، مارشال نی ( سردار شجاع ولی بی صبر فرانسه) با سواره نظام خویش بدون اجازه از امپراتور به پل انگلیسی ها زد.
هر بار که پیش می رفت بیشتر شکست می خورد. و تلفات بالا تر می رفت.
بعد از ظهر همه چیز تموم شده بود.
انگلیسی ها خسته بودند.
ولی خبر بد رسید: ارتش بلوخر به سمت جناح راست فرانسه میآید!
همهمون وحشت زده شده بودیم و به ناپلئون چشم دوخته بودیم.
در غروب ناپلون تصمیم گرفت آخرین برگش رو بازی کنه.
او گارد وفادار خودش رو به جنگ فرستاد.
آنان همچو دیوار آهنین به سمت مرکز بریتانیاییها به راه افتادند.
وقتی گارد به اندازه کافی نزدیک شد ولینگتون دستور داد به روی آنان آتش بگشایند.
از همه وز شلیک میشد.
گارد امپراطور تصمیم به عقب نشینی گرفت.
همه چیز برای ناپلئون تموم شده بود.
من به چهرههای ناامید سربازان فرانسوی چشم دوخته بودم.
برخی گوش این نشسته بودند و برخی دیگر برای خانوادههایشان آخرین نامه ی زندگی اشان را مینوشتند.
وقتی شب فرا رسید ناپلئون فهمید شکست خورده. با چند نفر از میدان گریخت.
وقتی یک ارتش سردار خود را از دست میدهد و بدون سردار میماند بدون نظم فقط میجنگد.
لشکر فرانسه هم در آن شب بدون ناپلئون همین حس را داشت.
ما بدون نظم فقط میجنگیدیم جنگیدن تنها کاری بود که میتوانستیم انجام دهیم.
در آن هنگام یک شلیک کردم.
همان که خواستم تفنگم را پر کنم یک تیر در شانهام نشست.
تفنگ از دستم افتاد.
همان که خواستم تفنگم را بردارم یک تیر دیگر به پایم اصابت کرد.
با صورت روی زمین افتادم.
فقط دعا میکردم تا اسب یا انسانی از رویم رد نشود.
همان جا بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم
خودم را در خانهای روستایی یافتم.
یکی از دوستانم که در ارتش ناپلئون بود، فیلیپ نیز در آن خانه خواب بود.
زنی روستایی بر بالینم نشسته بود.
از او پرسیدم: اینجا کجاست؟
ـ اینجا روستایی در نزدیکی واترلوی بلژیک است.
ـ اما من و فیلیپ چرا اینجا هستیم؟
ـ دوستتان شما را از میدان نبرد تا اینجا به دوش کشید. من هم از شما مراقبت کردم.
در آن هنگام که فیلیپ خواب بود با آن زن روستایی مکالمات زیادی داشتم.
دریافتم که او دورگه است.
مادرش بلژیکی و پدرش فرانسوی بوده.
به همین دلیل به فرانسویها عرق داشت.
و من و فیلیپ را نجات داده بود.
وقتی فیلیپ از خواب بیدار شد خیلی از اینکه به هوش آمدم خوشحال بود.
من را در آغوش کشید و از او تشکر کردم که من را از میدان نبرد نجات داده.
چند روز بعد خبر تسلیم شدن ناپلئون بناپارت به این روستا رسید.
بی وقفه اشک میریختم.
ناپلئون فقط امپراطور من نبود.
او پدر من بود او پدر همه ارتش فرانسه بود.
از سال ۱۸۰۵ میلادی که در ارتش فرانسه برگزیده شدم برای ناپلئون جنگیده بودم.
در ائتلاف پنجم و ششم و هفتم شرکت کرده بودم. و برای ناپلئون بناپارت جنگیده بودم و همراه او پیروز شدم.
اما حالا یک سال از مرگ بناپارت در سنت هلن میگذره.
چند روزی در خانه آن زن روستایی ماندیم.
در صبح روز نهم، چند ده سرباز انگلیسی ریختند و همه ما را دستگیر کردند.
من و فیلیپ به یک جزیره دور افتاده تبعید شدیم. آن زن روستایی نیز ۲ سال تمام در اسارت بود.
در سال ۱۸۱۹ یک سال قبل از مرگ ناپلئون فوت کرد.
ولی من زنده ماندم. هنوز نبرد واترلو رو یادم نرفته.
آن نبرد سخت و مخوف که باعث شکست امپراطور ناپلئون بناپارت اول شد.
هنوز برای این سردار بزرگ غمگینم.
آه، غم ندیدن خانوادهام، غم دوری از وطن، غم مرگ بناپارت، غم ناکام ماندن در جنگ و غم قفس مرا در این شش سال نه ۶ سال بلکه ۱۶ سال پیر کرده.
من ژان پیر سالهاست در این قفس تبعید شدم.
و امیدی برای آزادی ندارم.
درود بر ناپلئون کبیر.
نظرتون رو درباره این داستان بگید.