سلام به پست دوازدهم من خوش آمدید.
میدونم گفتم قراره در این پست ۱ مجموعه داستان رو شروع کنم ولی یک مجموعه داستان خیلی کوچکتر رو شروع کردم. که بیشتر شبیه دست گرمی هست تا یه داستان.
بریم شروع کنیم:

۱) سکوت میشکند
میلیونها سال پیش قبل از اینکه هر انسانی وجود داشته باشد یا هر موجودی ساخته شده باشد، زمین فقط سکوت داشت. سکوت همه جا را فرا گرفته بود فقط سکوت. زمین هیچ چیزی نداشت.
زمین، یک دایره توپر بود که روی آن هیچ چیزی وجود نداشت.
از طرفی اهریمنها در حال فتح کل کیهان بودند. روزی پادشاه اهریمنان اژدهاک، اهریمنی را به زمین فرستاد تا در این مکان کاوش کند.
آن اهریمن وارد زمین شد. جو زمین خیلی فرق میکرد. سه ساعت تمام کاوش کرد، ولی هیچ چیزی در زمین وجود نداشت.
ولی گودال به عمق ۵ متر پیدا شد.
اهریمن فریاد شادی سر داد و وارد گودال شد.
هوای مطبوع و نمناک داخل گودال آزارش میداد. او ۴ گوی را در عمق گودال پیدا کرد.
گوی اول سرخ بود.
گوی دوم قهوهای بود.
گوی سوم نوری آبی داشت.
گوی چهارم مدام در خود میپیچید.
اهریمن که خیلی کنجکاو شده بود دستی به روی چهار گوی کشید.
ناگهان صداهای بلندی شروع شد.
زمین در خود پیچید و همه جا را مه و صدای رعد بلعید.
اهریمن کمی عقب رفت.
ترس در وجودش غوطه ور بود.
پس از مدتی مه ناپدید شد و صدای رعد هم قطع شد.
ولی ۴ خدا در روبروی او ایستاده بودند.
خدای اول، آذرگشسب نامیده میشد.
او خدای آتش بود.
دومین خدا غبار نامیده میشد. او خدای خاک بود.
سومین خدا، خدای آب بود. او را سیل مینامیدند.
چهارمین و آخرین خدا، خدای باد بود که فوت نامیده میشد.
۲) خدایان زمین
ولی اکنون هزار سال از متولد شدن خدایان
عناصر میگذرد. هزار سال پیش آن اهریمن
قدرت گوییهای عناصر را آزاد کرده و خدایان عناصر جان گرفتند.
اکنون هر کدام بر نقطهای از زمین حکم میراندند.
کشور آذر: کشور شرقی که آذرگشسب ــ خدای آتش بر آن حکم میراند.
مردم: همه زورمند و قدرتمند. جثه ایشان از دیگر مردم کشورها بزرگتر است.
کشور گرد زمین: کشور جنوبی که خدای خاک ـ غبار بر آن حکم میداد.
مردم: بیشتر مردم زمین شناس هستند. و مردم ایشان میتوانند با استفاده از آفرینشهای طبیعت و زمین برای خود لباس ببافند یا از چوب استفاده کنند.
کشور طوفان گرد: کشور شمالی که خدای باد ـ فوت به آن حکم میراند.
مردم: بیشتر مردم این کشور عالم و دانا هستند.
کشور ژرفاب: کشور غربی که پادشاه آن خدای آب، سیل است.
مردم: مردم این کشور با کشور آذر مشکل دارند. آنها اب را مقدستر از هر چیزی میدانند.
خدای آب هم استفاده درست از آب به آنها آموخت
اولین انسانها
هنگامی که خدایان عناصر به قدرت رسیدند نعمتهایی به زمین عطا کردند. از نعمتهای ایشان میتوان به: جنگل، آسمان، دریا، کوه و حیوانات و... اشاره کرد. پس از مدتی اولین انسانها هم شکل گرفتند. در سال ۵۰۰ سلطنت خدایان بر زمین فقط حدود ۱۰۰ انسان در جهان هستی وجود داشت که همگی در مین زندگی میکردند. از این ۱۰۰ نفر ۳۵ نفر در کشور آذر بودند که تعداد بسیار فراوانی است.
ولی از سال ۵۲۰ سلطنتشان به بعد زاد و ولد زیاد شد در عرض ۳۰ سال تا سال ۵۵۰ لطنت خدایان عناصر بر زمین تعداد انسانها ۳ برابر شد.
آمدن خدای هما
خدای هما و خدای سیمرغ دو خدای بزرگ پرنده نما بودند.
عمر ایشان از یک میلیون سال هم عبور کرده بود. ایشان در سیاره خاصی زندگی نمیکردند و کل کیهان را میپیمودند و کل جهان هستی خانه ایشان است.
ایشان دو خدای بزرگ و مقدس هستند.
که تمام خدایان جهان ایشان را مورد ستایش قرار میدهند.
خدایان عناصر نیز این دو خدا را مورد ستایش قرار میدادند.
خدایان عناصر برای آنکه ستایش خود را نسبت به خدایان هما و سیمرغ نشان دهند هر سال طبق زمان مشخصی آتش فروزان را روشن میکردند و حیوانی را قربانی میکردند و سپس خدایان سیمرغ و هما را میپرستیدند.
بعد از این مراسم مردم در کنار هم جمع میشدند و برای کشورشان خانوادهشان دعا میخواندند.
زمان این مراسم فرا رسیده بود.
مردم تمام زمین در کاخهای بلند امپراطوری خدایان عناصر گرد هم آمده بودند.
مشعل فروزان در دست خدای آتش بود.
هنگامی که مشعل را روشن کردند، زمین تیره و تار گشت.
چیزی چون دیوی پرنده از آسمان فرود آمد.
کیهان را پرستید و سپس خودش را معرفی کرد: منم هما. یکتای کل جهان. میپرستندم تمام جهان و زمان. اراده کنم کیهان سر فرود آورد. منم خدای هما.
همه مردم در مقابل او به خاک افتادند.
خدایان عناصر از تخت سلطنت به پایین آمده و به سمت او سجده کردند.
هما فریاد کشید: خطر نزدیک است. ای مردم خطر در کمین است. اهریمن قصد حمله دارد.
اگر متحد نشوید عناصر در هم میشکنند و زمین را تاریکی اهریمن فرا میگیرد.
سپس بالهایش را گشود و ادامه داد: اگر دست نجنبانید لشکر بزرگ و نیرومند اهریمن بر شما میتازد. هرچه را که بینند نابود میکنند چه خدای عنصر باشد چه حیوانی در لب چشمه.
مردم با ترس و لرز به هم نگاه کردند.
ترس حکمفرما بود.
هما گفت: متحد شوید
و سپس بالهایش را گشود و غیب شد.
تصمیم خدایان
هر کدام از خدایان تصمیم گرفتند به تنهایی لشکر جمع کنند
و در مقابل لشکر اهریمن بجنگند. ولی خطر در کمین و سپاه تاریکی نزدیک بود...
ادامه دارد......