ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۵ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

خدایان زمین ۵

در پرستشگاه سلطنتی

در کنار کاخ نورا ـ در کوهپایه های نور ـ پایتخت نورا، یک معبد کوچک ساخته شده بود.

از اتاق کانوس، یک راهرو به مرکز این معبد راه می یافت.

در معبد اتاقی بزرگ به نام: پرستشگاه سلطنتی وجود داشت. فقط کانوس و سولارا حق ورود به این اتاق را داشتند.

آنها در این اتاق شخصی خدایان خود را پرستش می‌کردند.

            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کانوس، لباس تمیزی پوشید.

شنل سفید رنگش را روی دوشش انداخت.

تاج فلزی اش را روی سرش گذاشت.

و در راهرویی که او را از اتاق خود به پرستشگاه سلطنتی می‌برد را باز کرد.

یک غلام و یک کنیز نیز او را همراهی می‌کردند

که هر کدام یک مشعل به دست داشتند.

کانوس وارد راهرو شد.

راهرو تاریک تاریک بود.

نور مشعل‌های غلام و کنیز فقط بخشی از راهرو را روشن می‌کردند.

کانوس پا به راهرو گذاشت.

همانطور که از پله‌های پیچ در پیچ پایین می‌رفت، به نقوش روی دیوارها هم دست می‌کشید.

نقش‌هایی که از ماه‌ها تلاش هنرمندان نورا کشیده شده بود.

کانوس به پله آخر رسید.

در طوسی رنگی که با نقش‌های خدای سیمرغ و هما تزیین شده بود در مقابل آنها بود.

کانوس، دستور داد تا غلام و کنیز بیرون در منتظر بمانند.

سپس دستی به تاجش کشید و در را باز کرد.

وارد اتاق پرستشگاه سلطنتی شد.

به مشعل های کوچک و بزرگ روی دیوار خیره شد.

سپس به سقف رنگارنگ پرستشگاه نگاهی انداخت.

و در مقابل دو مجسمه سنگی از خدای سیمرغ و هما زانو زد.

صحبتش را شروع کرد: درود کهکشانیان و کل زمینیان و نورانیان بر خدایان سیمرغ و هما.

ای یکتا، ای هما

ای سیمرغ، بال گسترده بر آسمان‌ها

ای پرندگان مقدس

ای خدایان قدرتمند

من، کانوس، شاه نورا و فرزند استقلال و خاک اعلام می‌کنم، من و مردمم به شما وفادار مانده و جز شما کسی را نپرستیده.

اما ای خدایان...

مرا دردی در وجود است.

دردی بزرگ.

مرا تصمیمی سخت است.

اگر نادرست تصمیم گیرم،

مردمم نابود و خودم ناپیدا گردم

گر درست انتخاب کنم،

مرا نجات دهنده و رهابخش زمین گویند

ای سیمرغ مهربان، ای همای یکتا

مرا در تصمیم گیری کمک کنید.

به جنگ با آذریان ادامه دهم

یا با ایشان صلح و محبت کنم

ای سیمرغ فریادرس، ای همای با محبت

مرا یاری ده و به فریادم رس.

اشک از چشمان سیاه کانوس سرازیر شد.

کانوس بلند شد.

به طرف کتابخانه بزرگ پرستشگاه رفت.

بزرگترین کتاب را از بالاترین طبقه پایین آورد.

دستی بر جلد آن کشیده

و بوسه‌ای بر نام کتاب زد: کتاب پرستش

کانوس تند تند ورق زد.

تا آنکه به دعای فریادرسی رسید.

او خیلی سریع این بخش را خواند.

و فهمید اگر می‌خواهد، خدای سیمرغ و هما به ایشان کمک برسانند باید مراسم فریاد رسان آسمان را اجرا کنند.

مراسم فریاد رسان آسمان

کانوس مردم و درباریان را در دامنه کوه نور جمع کرده بود. تا مراسم فریاد رسان آسمان را اجرا کنند.

                  ــــــــــــــــــــــــــــــ

همه درباریان در دامنه کوه و مردم در ابتدای کوه ایستاده بودند.

گارد سلطنتی به صف در دور مردم و درباریان ایستاده بود.

دو مجسمه عظیم خدایان هما و سیمرغ در مقابل کوه نور نصب شده بود.

ناگهان دبیر دربار فریاد زد: فرزند نور آوا فرزند خاک، اعلیحضرت شاهنشاه کانوس تشریف فرما شدند.

کانوس پا بر دامن کوه گذاشت.

با هر قدم نفس‌ها حبس می‌شد.

از شوکت و شکوه کم نداشت.

شنل سرخش در باد شناور بود.

برق تاج نقره‌اش به چشم مردم می‌زد.

انگار آفتاب هم به پرستش سیمرغ و هما آمده بود. چنان می‌تابید که پوست را سرخ می‌کرد.

باد نیز لباس طلایی کانوس را می‌رقصاند.

سولارا باشکوه، با عظمت و با جلال به چشم می‌ آمد.

لباس سپیدش که از پر طاووس سفید بود،

او را از همیشه زیباتر کرده بود.

دو کاهن طبل را به صدا درآوردند.

و مراسم آغاز شد.

همگی با هم سرود نور را خواندند:

ای هما، ای سیمرغ، بال‌های سپید، 

ای نگهبانان آسمان و کیهان، 

ما فرزندان خاک و آتشیم، 

ما زاده‌ی نور و زمینیم‌

بر کوه نور ایستاده‌ایم.

صدایمان را به باد می‌سپاریم، 

تا به بال‌های شما برسد. 

ای پرندگان جاودان، 

ای خدایان نورانی.

اگر ما در تاریکی فرو افتیم، 

بال‌های شما نجات بخش ما باشد

ما سوگند یاد می‌کنیم، 

که استقلال و آزادی را نگاه داریم، 

که پرچم نورا را بر قله‌ها برافرازیم، 

و نام شما را تا ابد بخوانیم. 

ای هما، ای سیمرغ، 

به یاری ما فرود آیید، 

که زمین در آتش اهریمن می‌سوزد، 

و تنها شما، امید جاودانید.

سپس یک کاهن آبی زلال را فرو ریخت.

پرچم نورا در باد می‌رقصید.

ناگاه آسمان تیره گشت.

رعد غرید و باد طوفان شد.

گرد و غبار همه جا را در بر گرفت.

تا چشم‌ها باز شد

پرنده‌ای بسیار شبیه هما ظاهر گشت

این پرنده بال‌های بلندتر

رنگارنگ‌تر و کلفت‌تر داشت

او اینگونه سخن گفت:

ای فرزندان نورا.

من، سیمرغ خدای آسمان‌هایم.

از مهر بال‌هایم کیهان در آسایش است

کیهانیان مرا می‌پرستند

و من خدای سیمرغم.

بدانید که اگر

به نور پشت کرده

و به جدال با آذریان بپردازید

خود را نابود کرده و اهریمن را قدرتمندتر

ولی اگر اتحاد را در پیش گیرید

و در کنار یکدیگر باشید،

چون بال‌های من بر روی کیهان،

می‌توانید زمین را در آسایش فرو برده

و اهریمنان و شیاطین را در هم شکسته.

پس در کنار یکدیگر باشید.

سیمرغ تکانی به خود داد.

بال‌هایش را گشود.

رو به کانوس کرده و گفته:

ای ای فرزند خاک و آتش

ای شاه نورا

سخنانت در پرستشگاه سلطنتی شنیدم

و به فریادت رسیدم

از من به تو نصیحت:

بدان که را به عنوان وزیر و دوست و رفیق برمی‌گزینی.

همین داروین که چون برادرت است،

نقشه‌های تو را به آذرگشسب لو داده

و باعث شده در نبرد خونین نور شکست بخوری و تلفات فراوان دهی.

پس دوستان خود را با وفا برگزین

و با آذریان صلح و اتحاد برقرار کرده.

اعدام داروین

خدای سیمرغ به کانوس

خیانت داروین را اطلاع داد.

داروین که در مراسم فریاد رسان آسمان حضور داشت، قصد فرار کرد

ولی به چنگ گارد سلطنتی نورا اسیر گشته

و به حکم کانوس،

همان جا در میان مردم و در مراسم فریاد رسان آسمان گردن زده شد.

این گونه داروین کشته شد و به سزای عمل خویش رسید.

اما عاقبب نبرد کشور آذر و نورا چه شد؟

آیا این دو کشور با هم صلح کردند

یا اهریمن بر ایشان پیروز گشت؟

ادامه دارد.....

خدایانداستان
۷
۳
محمدجواد
محمدجواد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید