ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۴ دقیقه·۱۶ روز پیش

سلسله نبویان بخش دو

پارت دو داستان سلسله نبویان.

جلد بهتر سراغ دارید پیشنهاد کنید.
جلد بهتر سراغ دارید پیشنهاد کنید.

خلاصه بخش پیش: خواندیم که ملک شاه بر جایش نورمحمد شاه بزرگ بر تخت نشست.

و به اجبار با خورشید دخت ازدواج کرده و لشکری را به اردبیل فرستاد تا برادرش رحمان میرزا را اسیر کرده.

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرشد محمد خان خانلو تا توپخانه اش را آماده کند و سپاهش را راه بیندازد خبر رسید که سپاه رحمان میرزا از حوالی زنجان نیز جلو تر آمده و در نزدیکی شهر زنجان اردو زده اند‌.

مرشد محمد خان خانلو دیگر نتوانست خود را آرام نشان دهد.

تفنگ اش را محکم روی زمین انداخت و دستور حمله یک برق آسا را صادر کرد.

چنان شتاب زده بودند، که مقداری از آذوقه خویش را در مرکز زنجان گذاشته و مقدار کمی باروت به همراه خویش بردند.

چند ساعت را که مسیر را پیمودند به انتهای زنجان رسیدند.

دو سپاه در مقابل هم بودند.

مرشد محمد خان در شرایط سختی بود و همه ی فشار بر او بود.

                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برادر مرشد محمد خان خانلو، مرشد قلی خان خانلو نیز در لشکر برادر حضور داشت.

ولی در همان زنجان به ملک شاه خیانت کرد و به رحمان میرزا نبوی پیوست.

طبل ها قبل از سرداران اعلان نبرد کردند‌.

اسب ها سم بر زمین می کوبیدند، سربازان با نشاط و امید فریاد می‌زدند و پیش می رفتند.

همه بسوی هم می تاختند.

تفنگ ها شلیک می شد.

در میانه ی نبرد مرشد محمد خان دریافت که سربازانش با کمبود باروت در خط مقدم رو به رو هستند. که دلیلش هم روشن بود: شتاب زدگی مرشد محمد و نیاوردن مقدار زیادی باروت برای آنکه مانع پیشروی رحمان شود.

ولی مرشد محمد باهوش تر بود.

دستور داد تمامی واحد ها به اندازه سه صف عقب بنشینند.

همه ی سربازان صف به صف عقب می آمدند.

سربازان رحمان میرزا فکر می کردند دشمن عقب نشسته. و همگی شادی می کردند.

برخی شادی می کردند و برخی برای نابود سازی سربازان پیش می رفتند.

ولی ناگاه به حکم مرشد محمد خان توپخانه های ایشان روی دشمنان آتش گشودند.

سربازان ارتش ملک شاه که عقب نشینی کرده بودند آسیب ندیدند ولی دشمنانشان نابود می شدند.

شاید فرود توپ ها در میان سربازان رحمان صفوف ایشان را به هم ریخت. ولی موجب آن شد که سربازان بیشتر حمله کنند.

در خط مقدم سپاه مرشد محمد خان هم که بارونی نمانده بود.

پس سربازان ارتش رحمان میرزا بر روی آنان آتش گشودند.

مرشد محمد خان دستور حمله با شمشیر به جای تفنگ را داد که آن هم سمری نداشت.

و این گونه مرشد محمد خان خانلو در زنجان از سپاه رحمان میرزا شکست خورد.

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس از شکست مرشد محمد خان خانلو در دربار قزوین رقبایش که می خواستند بر جای او فرمانده مورد اعتماد ملک شاه شوند، او را به تمسخر گرفته و با کمک شهین خانم جان ـ مادر ملک شاه که از مرشد محمد خان در خوشی نداشت شاه را تحریک به عزل این سردار رشید کردند‌.

ولی انگار گوش ملک شاه نبوی به این حرف ها بدهکار نبوده و حتی گاری گاری آذوقه، باروت و تفنگ برایشان فرستادند.

ولی مرشد محمد خان خانلو به فکر انتقام و بدست آوردن جایگاه خویش بود.

            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرشد محمد خان خانلو، دوباره لشکرش را در زنجان بازیابی کرد.

و پیک فرستاد تا مقدار آذوقه و باروت را که در اوایل زنجان گذاشته بودند بردارند و بیاورند.

ولی دیری نگذشت تا فهمید از جانب کار احمقانه اش تدارکاتشان نصیب راهزنان و دزدان محلی شده.

تدارکات قزوین به همین زودی ها نمی رسیدند.

پس این دلیرمرد دستور استراتژیستی داد.

او لشکر را از کوهپایه های مرز زنجان و اردبیل گذرانید و خود را به پشت لشکر رحمان میرزا رسانید.

البته هزار تن را در مقابل لشکر دشمن و دو هزار تن را در مقابل بال راست دشمن قرار داد.

سپس از هر سه سو به دشمن تاخت.

و همزمان توپخانه هایش مرکز سپاه دشمن را هدف رفتند.

و با این استراتژی زیبا او کمتر از نیمروز پیروزی بدست آورد.

در اواخر نبرد رحمان میرزا و چندی از یارانش از مهلکه گریخته و خود را به کاخ اردبیل رسانیدند.

و سربازان بی سردار رحمان خود را تسلیم کردند.

و مرشد محمد خان خانلو برای اعلام پیروزی اش و بازیابی قدرتش در دربار قزوین، ریش هزار تن از اسرا را برید و به قزوین فرستاد.

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرشد محمد خان خانلو پس از تثبیت قدرت خود در دربار و پیروز شدن بر علیه رحمان میرزا، در حوالی اردبیل اردو زد؛ و با تدارکات نو از قزوین، لشکر را دوباره مجهز کرد.

و خود را برای واپسین نبرد آماده کرد.

نبردی که سرنوشت ساز رحمان میرزا نبوی بود....

ادامه دارد....

داستان
۱۳
۷
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید