داستان سلسله نبویان بخش هفتم.

۱۴۰۴٫۱۱٫۳ و ۱۴۰۴٫۱۱٫۴
خلاصه بخش پیش: دومین فرزند شاه، القاص میرزا به دنیا آمد. پیمان نظامی با روسیه بسته شد. ملک شاه به قدرت مذهبی کشور نیز تبدیل شد و شورش ها را سرکوب کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا پادشاه هجده ساله ایران، وقت پاسخ دادن پیدا کرده بود.
سفیر ترک عثمانی برای تجدید عهد به قزوین آمد.
ولی ملک شاه راضی به تجدید پیمانش نشد.
و خیلی سریع جنگی در گرفت.
ملک شاه از کمک روسی ها برخوردار بود.
لشکر شصت هزار نفره ی ایران به آذربایجان حمله کرد.
هشتاد هزار روسی نیز به قفقاز هجوم آورد.
پس از درگیری بزرگی، لشکر صد و ده هزار نفره عثمانی شکست خورد.
و طبق عهدنامه ای تازه، آذربایجان به مردم بازگشت.
و کشور آذربایجان امروزی به دست روسیان افتاد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شخص پادشاه به تبریز رفت. ترکان را بیرون کرد و دوباره تبریزی ها را پس از سه سال آوارگی به وطنشان بازگرداند.
ولی در همین اوضاع که ملک شاه در قزوین نبود، مادرش شهین خانم جان خیلی سریع از قزوین به قم رفته و در آنجا با کمک والی قم، شهرام میرزا را که از خاندانش بود را شاه خواند.
شاه هنوز در تبریز بود.
آن روز که به او این خبر را داده بودند، او باده یک فراوان خورده بود و بسیار قلیان کشیده بود. چنان مست بود که تلو تلو می خورد.
وقتی پیک خبر خیانت مادرش را داد، شاه از فرط مستی حکم مرگ مادرش، شهرام میرزا و والی قم را داد.
سعید استاجلو مامور اعدام شهین خانم جان، شهرام میرزا و والی قم شد.
او خیلی سریع والی را دستگیر کرده و در زندان کور و فلج کرد.
سپس شهرام و شهین خانم جان را ترور کرد.
وقتی شاه فهمید چه شده و آن روز مست بوده، سعید استاجلو را اعدام کرد و گردن نگرفت و همه چیز را تقصیر دیگران انداخت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ازبکان زیاده روی کردند و از خراسان نیز پیش رفته و به استرآباد نیز هجوم بردند.
این بار ملک شاه دست روی دست نگذاشت و سپاهی چهل هزار نفره جمع کرد و آنان را برای مقابله با ازبکان فرستاد.
سردار آنان مرشد نبی خانلو بن مرشد محمد خان بود.
شاید مرشد نبی از بی تجربی درآستانه شکست بود. ولی در آخر توانست بر ازبکان پیروز گردد.
عبید خان ازبک نیز به اجبار نیشابور را به مَلک شاه بازگرداند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پادشاه در مدت ۹۱۲ تا ۹۱۵ ق درگیر معماری و بنا سازی بود.
که در همین مدت از سال ۹۱۳ تا ۹۱۵ کاخ عالی مقام در قزوین ساخته شد.
کاخ عالی مقام چهارم طبقه داشت.
که ارتفاع آن سی و پنج متر بود.
در طبقه همکف ستون های سنگی بزرگ خود نمایی می کردند.
نقوش برجسته نورمحمد شاه نبوی و ملک شاه نبوی سوار بر اسب و یا نشسته بر روی تخت حکومت ستون را چشم نواز تر می کرد.
پرچم های نبوی روی بام کاخ در باد می رقصیدند.
این کاخ نماد قدرت ملک شاه نبوی بود.
روی تمام پله ها فرشی بسیار طولانی پهن کرده بودند که به فرش ملک شاهی معروف بود. روی این فرش نقوش پرندگان، گل ها، بوته ها و تاج پادشاهی به چشم می خورد.
طبقه همکف، اتاق سُفرا یا دیدار بود.
اگر بزرگی یا سفیری به نزد شاه می آمد ملک شاه با او در این طبقه دیدار می کرد. در این طبقه نیز دو اتاق وجود داشت که برای اسکان سفیران یا مهمان ها طراحی شده بود.
ولی طبقه دوم به نام طبقه شاهی شناخته شده است. کل این طبقه مخصوص ملک شاه است.
طبقه شامل بخش های قلیان خانه، خوان خانه ( خوان به معنای سفره) و اتاق خواب شاه بود.
طبقه سوم شامل دالان هایی بود که شاهزادگان و زنان شاه در آن استراحت می کردند.
این اتاق با نگاره های همسران و فرزندان شاه تزیین شده بود.
ولی طبقه چهارم ـ آخر طبقه ی تفریح یا استراحت بود.
در وسط آن، فرشی دستبافت و زیبا پهن بود.
و دور تا دورش را تخت هایی که برای استراحت استفاده می شدند پر کرده بودند.
دبیر دربار می گوید: تنها دلخوشی ملک شاه در کشمکشهای سیاسی و دربار این بود که با خانواده اش در طبقه آخر کاخ عالی مقام خوش بگذراند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاخ عالی مقام در از هیاهو بود.
شاه سراسیمه روی تخت سلطنت نشسته بود.
عرق از سر و رویش می چکید.
اظطراب در وجودش پر بود.
ناگهان کنیزک دربار با نوزادی در آغوش وارد شد و رو به روی شاه زانو زد.
همه به شاه تبریک گفتند و دبیران دربار به شاه
کادو می دادند.
ملک شاه داد زد: سومین پسرم و دومین فرزند خورشید دخت به دنیاااااااا آمممممد.
و این گونه های محمد میرزا در سال ۹۱۵ ق به دنیا آمد.
اولین پسر ملک شاه، علی مراد متولد ۹۰۸ بود.
دومین فرزندش القاص میرزا متولد ۹۱۱ بود.
سومین فرزندش در سال ۹۱۵ به دنیا آمد و علی محمد نامیده شد.
علی مراد و علی محمد فرزند خورشید دخت بودند.
و القاص میرزا فرزند اختر خاتون بود.
ادامه دارد.....