ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ روز پیش

شب های کارتل بخش پنجم

قسمت پنجم مجموعه داستان شب های کارتل.

تیخوانا ـ نیمه شب ـ ۱۹۹۲

هوا سوز دارد.

و شب خیلی آرام است.

ولی در مخفیگاه دل مار این گونه نیست.

در مخفیگاه:

رودریگو فریاد زد: یعنی چی؟ یعنی بار کوکائین به شیکاگو نرسیده؟ و نابود شده.

لوپز زمزمه کرد: بار لو رفته. ضربه ی سنگینی خوردیم.

سالازار: این فقط می دونه کار یه نفر باشه.... سناتور رونالد مورالس.

ماشین های اسپرت دل مار به سمت عمارت مورالس راه افتادند.

اعضای دل مار، سالازار و رودریگو را تا اتاق مورالس همراهی کردند‌.

رودریگو نشست. چشمانش پر از خون بود.

مورالس بحث را آغاز کرد: سلام رودریگو. می دونم. می دونم. ببخشید که نتونستم بارت رو به شیکاگو برسونم.

رودریگو فریاد زد: رونالد، طفره نرو. بگو من رو به کی فروختی.

مورالس: خیلی خب، چرا جوش می آری؟ می دونی؟ دو طرفه کار کردن سود بیشتری دارد.

سالازار وارد بحث شد: ما رو به کی فروختی عوضی؟؟

مورالس خندید. کراوات اش را صاف کرد. کمی ویسکی نوشید و گفت: به باخا.

رودولف زمزمه کرد: این گروهک بدبخت بار ما رو گرفته؟؟

رودریگو به اورته اشاره کرد.

اورته کلت را بالا آورد...

صدای شلیک در سالن پیچید.

دیگو به مورالس خیره شد.

جدیدش از صندلی فرو افتاد.

و دیگو چیزی را کشف کرد:

خیانت و بکش بکش فقط در کوچه ها نیست. بلکه در طبقات بالا و سیاستمداران فاسد نیز

وجود دارد.

شاید رودریگو انتقامش را از مورالس گرفته باشد، ولی دل مار زخم خورده بود.

آن همه کوکائین که یک شبه به دست باخا نابود شد، ضربه مالی بزرگی به رودریگو و کارتل او زد.

دیگو توی اتاقش نشسته بود.

و به دستانش خیره شده بود.

دستانی که دیشب ورون و ده ها نفر دیگر را کشته بود.

پشیمان بود؟؟ شاید.

حس جاه طلبی و پشیمانی با هم به او هجوم آوردند.

صدای وجدان در سرش پیچید: تو قاتل شدی.

همراه وجدان، صدای شلیک ها نیز شنیده می شد.

ولی حس جاه طلبی گفت: آینده ات روشنه.

و همراه او صدای شمارش اسکناس هایی که رودریگو به او داده بود در سرش پیچید.

نفس عمیقی کشید.

و چهره ورون را مجسم کرد.

همان چهره خونی.

جاه طلبی می گوید: هی دیگو. اگه پا پس بکشی کشته می شی.

دیگو سرش را بالا گرفت.

اشک در چشمانش غوطه ور بود.

ولی لبخند ریزی روی لب داشت.

او تصمیم اش را گرفته بود: وجدانش را دفن می کند.

لوپز وارد شد:  دیگو کجایی. مگه نمی دونی مونتس جلسه گذاشته.

دیگو و لوپز به سرعت وارد جلسه شدند.

رودریگو مونتس با کتی خاکی در صدر میز ایستاده بود.

او به دیگو خیره شده بود.

سپس بحث را آغاز کرد: ای اعضای گروه دل مار حالا ما مورالس خیانت کار را حذف کردیم.

و باید دنبال یک سیاست مدار جدید باشیم.

سپس با صدای محکم گفت:

«دیگو، وقتشه بیشتر از یک سرباز باشی. از امروز تو فقط ماشه‌کش نیستی؛ باید مأموریت‌ها رو هدایت کنی، افراد رو جمع کنی و تصمیم بگیری. سالازار دست راست منه، اما تو دست چپ خواهی بود. هر دو بال دل مار باید با هم پرواز کنن.» 

سالازار با لبخندی سرد اضافه کرد: این یعنی دیگو یکی دیگر از رهبران کوچک کارتل است.

هر قاچاق یا قتلی که به سپرده می‌شود باید بی‌نقص انجام شود.

وجدان دیگو گفت: قاتل که شدی حالا می‌خوای رهبر هم بشی؟

ولی حس جاه طلبی فریاد می‌زد: آره دیگو این یعنی فرصت.

دیگو لب زد: قبول می‌کنم جناب مونتس.

بدن دیگو گرم شد.

صدای شلیک ها و چهره ورون

در ذهنش نقش بست.

ولی سرش را بالا گرفت و زمزمه کرد:

از فرش به عرش رسیدی دیگو.

ادامه دارد......

داستان
۱۰
۲
محمدجواد
محمدجواد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید