ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

شب‌های کارتل بخش ۳

پارت سوم داستان مافیایی شب‌های کارتل.

صدای ماشین های شاسی بلند Chevrolet Suburban و فورد در کوچه خاکی تیخوانا پیچید.

صدای موتور های ابر قدرتمندشون و برخورد لاستیک هایشان با خاک به اهالی کوچه فهمید کارتل دل مار درحال عبوره‌.

پرده ها کشیده شدند.

و همه سکوت کردند.

دیگو از شیشه بیرون را تماشا کرد:

مردمانی که جرأت بیرون آمدن از خانه‌های خود را نداشتند. و یا تیر های چراغ برق که محل اعدام اسرای کارتل ها بودند.

ماشین های شاسی بلند رو به روی یک انبار بزرگ توقف کردند.

همه ی مردان مسلح از ماشین، بیرون پریدند.

و جعبه هایی که از رودریگو مونتس هدیه گرفته بودند را نیز به همراه داشتند.

           ------------------------------------

مردان خیلی نامحسوس وارد انبار مواد مخدر کارتل لوسی شدند.

نور چراغ قوه ها، انبار را کمی روشن کرد.

دیگو آخرین بند جلیقه ضد گلوله اش را بست و چراغ قوه را دور انبار گرداند.

اول، بسته های بزرگ مواد مخدر را دید.

دوم، نور چراغ قوه، یک تریلی را مشخص کرد که بار کوکائین زده بود و قرار بود اول صبح راه بیفته.

سپس ده ها دوشکا و مسلسل ـ تیربار قدرتمند ام دو برونینگ را دید.

ناگهان برق ها وصل شدند.

سالازار به اعضا نگاه کرد.

همه کنارش بودند.

پس کی برق ها را روشن کرده؟؟

بلند فریاد زد: دشمن اومده.

همه روی زمین دراز کشیدند.

دیگو آرام سرش را بالا آورد:

ده ها مرد به سمت مسلسل های ام دو برونینگ می دویدند.

به محض اینکه به مسلسل‌ها رسیدن شروع به تیراندازی کردند.

دیگو خیلی سریع برای پشت یک جعبه بزرگ از مواد مخدر.

اسلحه کلاشینکف آکاام را که به پشتش بسته بود را باز کرد و شروع به تیراندازی به سمت تیربارها کرد.

صدای گلوله مثل رعد در فضای بسته انبار می پیچید.

برخی از مردان کارتل لوسی ام دو برونینگ ها را رها کرده و با مسلسل دستی MP5 و تفنگ های M16 به جان متجاوزین کارتل دل مار می افتند.

هنگامی که خون ها ریخته می شد، و تیر ها شلیک یک گروه کوچک مافیایی نیز وارد انبار شد: گروه باخا.

آنها یک گروه محلی در باخا کالیفرنیا ــ مکزیک بودند. قدرت کمتری نسبت به کارتل های دیگر دارند. و بیشتر از کارتل های بزرگتر دزدی می کنند.

اعضای باخا درحال دزدیدن بسته های بزرگ مواد مخدر بودند که دیده شدند.

بخشی از اعضای کارتل لوسی، تیراندازی به سمت اعضای دل مار را رها کرده و به مبارزه با باخا ها پرداختند.

میگل اورته به دستور سالازار، به سمت کنتر برق انبار دوید و با شلیک دو تیر به کنتر، برق را قطع کرد.

دیگر کسی تیراندازی نمی کرد.

فقط ایستاده بودند: مان و مبهوت.

در آن تاریکی مطلق، چیزی انبار را کمی روشن کرد: انفجار. بله انفجار.

دیگو سرش را برگرداند.

آتش انفجار چهره اورته و سالازار را روشن کرده بود.

آن دو یک جعبه پر از نارنجک را پشت پایشان مستقر کرده بودند و به سمت بسته ها نارنجک پرتاب می کردند.

دیگو درنگ نکرد. خیلی سریع جعبه هدیه دیگو رو گذاشت جلوش. رمز رو وارد کرد: ۱۷۴۹

در جعبه را باز کرد و اسلحه کمری  برتا ام نه رو بیرون آورد.

و با شلیک های هماهنگ، اورته و سالازار را پشتیبانی می‌کرد.

لوپز نیز کلاشینکف کنار دستش را گرفت و به همراهی از دیگو پرداخت.

سالازار یک نارنجک را گرفت.

ضامنش را با دندان جدا کرد و قرش داد زیر تریلی حامل کوکائین‌.

همزمان گفت: همین امشب تمام کوکائین‌های کارتل لوسی رو نابود می‌کنیم.

یکی از مردان کارت لوسی به سمت کامیون دوید.

و در جایی که فکر می‌کرد نارنجک می‌ایستد تک رفت.

ولی نارنجک حدود ۵ ثانیه زودتر از حرکت او منفجر شد.

ترکش ها در همه جای پاهایش فرو رفتند.

تریلی خیلی سریع منفجر شد.

گازوئیل درون تریلی باعث بیشتر شدن قدرت انفجار شد.

بسته‌های بزرگ کوکائین پشت تریلی آتش گرفتن و تریلی در صدم ثانیه منفجر شد.

از طرفی گروه باخا مهلکه را ترک کردند.

لوپز به سمت دیوار جنوبی دوید.

بسته مواد منفجره روی دیوار کار می‌گذارد.

سپس فریاد می‌زند پوشش.

همه اعضای گروه دل در سوراخ‌هایی پنهان شدن.

نفس ها حبس شده بود.

صدای بوق تایمر بمب، در انبار پیچید.

صدای انفجار به گوش می‌رسد.

دود سفید همه جا را پر می‌کند

زمین می‌لرزد به دیوار ترک می‌خورد

روزنه کوچکی باز شده.

اورته فریاد می زند: بچه‌ها وقت عقب نشینی رسیده سه تا سه تا بیرون برید.

اعضای گروه دل مار خیلی سریع از روزنه خارج شدند.

هین خارج شدن یک تیر به دست لوپز اصابت کرد.

که سالازار با پرتاب دودزا پاسخ داد.

دیگو به لوپز کمک کرد تا در ماشین بنشیند.

ماشین های دل مار خیلی سریع راه افتادند.

لوسی ها از پشت به ماشین ها شلیک می کردند.

ولی نتوانست  مانع از فرار ماشین‌ها بشوند.

                 ----------------------------

اعضای دل مار وارد مخفیگاهشان در تخوانا شدند.

همه وارد سالن اصلی شده و روی صندلی‌ها نشستند.

رودریگو مونتس سر حرف را باز کرد:

ای اعضای گروه بزرگ دل مار. درود بر شما.

احسنت بر شما.

از شما بابت نبرد کردن در انبار مواد مخدر کارتل لوسی تشکر می‌کنم

و از شما سپاسگزارم که بخش عظیمی از ذخایر کوکائین این کارتل را نابود کردید.

کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:

ولی کار ما با کارتل لوسی تموم نشده.

و باید خیلی زود گروهک باخا را نیز نابود کرده تا دزدی‌هایشان به انبارهای ما نرسد.

تا سخنان او تمام شد تمام اعضا از سالن اصلی بیرون رفتند.

همه به فکر فردایی روشن‌تر بودند.

فردایی که باخا را نابود کرده و لوسی‌ها را ریشه کن.

ادامه دارد....

داستان
۱۷
۴
محمدجواد
محمدجواد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید