پارت چهارم مجموعه داستان مافیایی شب های کارتل.

تیخوانای مکزیک سال ۱۹۹۲
ماشین های کارتل دل مار از کوچه های خلوت رد شدند.
و به ویلای سناتور رونالد رامولس رسیدند.
رامولس سیاستمداری فاسد بود.
مردی که هم با دولت بود و هم از کارتل ها درازای قاچاق مواد از مکزیک به آمریکا و ونزوئلا پول می گرفت.
درهای فلزی ویلا گشوده شدند.
مجسمه های سنگی زینت بخش باغ بودند.
رودریگو مونتس از ماشین، پایین پرید.
کت و شلوار چرم قهوه ای به تن کرده بود.
نگهبانان با کت های سیاه آنان را تا اتاق رامولس هدایت کردند.
رامولس با کتی سفید و کرواتی سرخ پشت میز نشسته بود.
چراغ به موهای جو گندمیش می تابید.
و از همیشه او را زیبا تر نشان می داد.
رودریگو نشست و گفت: سلام رامولس.
ـ باز چی می خوای؟؟
ـ اگر بار کوکائین من به شیکاگو، آمریکا برسد، بهت پول هنگ مفتی می دم.
ـ پول هنگ مفتی نیس. دستمزده. راه دریا رو باز می ذارم، و تو پول رو بده.
رودریگو خندید و گفت: اگر خیانت کنی ترور می شی.
ـ من سیاستمدارم، خیانت جزی از کار ماست.
بعد ادامه داد: درعوض چی می دی؟؟
رودریگو گفت: پزو مکزیک و دلار آمریکا. و درصدی از پول به دست آمده از قاچاق.
مورالس گفت: و حمایت امنیتی از من و خانوادم. و ترور سه تا از رقیبانم توی مجلس مکزیکوسیتی.
رودریگو قبول کرد و از اتاق بیرون آمد....
--------------------------------
دیگو، لوپز، سالازار و دیگر مردان کارت دل مار از ماشینهای خود بیرون پریدند.
و جلوی تالار بزرگ تیخوانا ایستادند.
از بیرون صدای آهنگها میآمد.
لوپز پرسید: توی همین تالار رقیب سیاسی مورالس حضور دارد؟
سالازار زیر لب جواب داد: آره، وارد که شدید هر که را که دیدید بکشید. طرف یک مجلسی پولدار هست نگذارید فرار کند.
یک مرد با لگد در تالار را باز کرد.
ده ها مرد مسلح به مسلسل دستی و کلاشینکف وارد شده و همه را به رگبار بستند.
ده ها زن و مرد که درحال رقصیدن بودند، در چند ثانیه کشته شدند.
اورته از آن طرف تالار فریاد زد: بیایید، طرف مورد نظر رو در حال فرار کشتم.
همه دور مردی که روی زمین افتاده بود جمع شدند.
کت قرمزش که گل رز سرخی از آن آویزان بود از خون پشت کمرش سرخ شده بود.
چند ثانیه پیش قلب دیگر فرمان نبرد و دیگر ریه نفس نکشید.
لوله کلت اورته هنوز گرم بود.
از لباس شیک و گرانش معلوم بود که چیزی فراتر از یک رقاص در یک پارتی بزرگ است.
------------------------------
قربانی بعدی در پارتی یا مهمانی نبود.
آقای پالرمو ـ رئیس مجلس مکزیکوسیتی و رقیب مورالس در خانهاش خواب بود.
اورته و رودولف وارد خانه شدند. ساختمانی ۶ طبقه و لوکس.
دیگو که توی ماشین نشسته بود از روی شیشه به پنجره آن خانه خیره شده بود.
ناگهان دست خونی با فشار زیاد به شیشه چسبید و در چند ثانیه بعد لیز خورد روی زمین.
دیگو زمزمه کرد: قربانی کشته شد. فقط یک نفر دیگه مانده.
--------------------------
دو تا از رقیبان مورالس در مکزیکوسیتی کشته شده بودند فقط مانده بود یکی.
این یکی خیلی پولدار بود.
و رقیب اصلی مورالس حساب میشد.
فهمیده بود مورالس به کارتلها در ازای پول اجازه ی قاچاق به شیکاگو آمریکا را میده و قصد افشا کردن آن را داشت.
پلیس ها از عمارت او نگهبانی می کردند.
ولی این مانع نفوذ دل مار ی ها به عمارت نشد.
عمارتی که سطحی از فلز صیقل خورده و سطح صاف آهن داشت.
و تمام عمارت با دوربین وارسی می شد.
صاحب عمارت، کارل ورون بود.
سیاستمدار ثروتمند.
توی کار ماشین بود.
پنج نمایشگاه بزرگ ماشین در مکزیک و یکی در پاراگوئه داشت.
و حالا با مورالس درافتاده بود.
نفوذ دل مار به این عمارت خیلی سخت نبود.
سالازار با یک نفر تماس گرفت و او در را باز کرد.
همین...
بله یک جاسوس، از پشت به ورون خنجر زد.
در باز شد.
پلیس ها شوکه شدند.
همه شلیک کردند.
هرکس پشت هرچیزی که می توانست، پنهان می شد.
رودولف سرش را بالا آورد و یک نارنجک دودزا را به سمت پلیس ها پرتاب کرد.
دود سفید همه جا را بلعید.
اورته، لوپز و دیگو با مسلسل های دستی پیش رفتند.
و پلیس ها را به رگبار بستند.
خیلی سریع راه باز شد.
همه وارد عمارت شدند.
ولی خبری از ورون نبود.
ناگهان لوپز به سمت پنجره رفت و فریاد زد: آنجا. آمجا یک ماشین درحال فرار است.
رودولف، آر پی جی اش را به سمت مرسدس بنز در حال فرار نشانه رفت.
و ماشه را چکاند.
صدای انفجار گوش ها را کر کرد.
درست همان موقع که دل ماری ها فکر می کردند، ورون رو کشتند،
چندین مسلسل سنگین به سمتشان شلیک کردند.
دیگو ورون را نیز دید که وقت را غنیمت شمرده است و از پشت مسلسل ها فرار می کند.
دیگو، کلاش خود را گرفت، کلتش را پر کرد و خود را از پنجره به بیرون پرت کرد.
محکم به زمین کوبیده شد.
ولی به سرعت به سمت ورون پرید.
کلتش را درآورد و سه بار شلیک کرد.
بار اول و سوم به او اصابت نکرد،
ولی بار دوم پای او را شکافت.
دیگو بالای سرش رفت و شلیک کرد....
خون به صورتش پاشید.
دوستانش را خبر کرد و خیلی سریع سوار ماشین شده و فرار...
---------------------------
همه روی صندلی ها نشسته بودند.
رودریگو وارد شد و بر بالای صندلی اش نشست.
و گفت: آفرین بر شما ها. با ترور آن سه نفر، مورالس اجازه می دهد تا به آمریکا قاچاق کنیم.
سپس ادامه داد:
آفرین به شما......
ادامه دارد.......