ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

شب‌های کارتل ــ بخش اول

سلام دوستان یه داستان جدید شروع کردم.

که مافیایی هست و در مکزیک اتفاق می‌افتد.

ایده این داستان از کروات کلمبیایی آقا آرش به ذهنم رسید.

عکس جلد خوبه یا تغییر بدم یه عکس دیگه هم بود اونم بد نبود.
عکس جلد خوبه یا تغییر بدم یه عکس دیگه هم بود اونم بد نبود.

مکزیک پر از خیانت بود

پر از گروه های مافیا

پر از خشونت

پر از ترس و بیم

کارتل‌های مکزیک پولشویی، قاچاق اسلحه و مواد مخدر می کردند.

هر کس در مقابل این کارتل‌ها بایستد کشته می‌شود.

مکزیک ـ تیخوانا ـ ۱۹۹۲

دیگو رامریز یک نوجوان معمولی ۲۵ ساله در تیخوانا بود.

ولی فساد در تیخوانا بالا بود.

این نوجوان هم وسوسه پول شد.

به بازار سیاه مافیا ها سر زد.

جایی که مامورین کارتل ها با گلوله حرف می زنند.

و روزانه مقدار زیادی پول جا به جا میشود.

دیگو، با یکی از مامورین کارتل حرف زد

درباره ی اینکه برای کارتل کار کند.

پیغام او به انریکه سالازار ـ دست راست رودریگو مونتس ـ رییس کارتل دل مار. رسید.

شب تاریک تر از همیشه بود.

چراغ های زرد نور کمی می دادند.

دیگو رامریز با پالتویی سبز زیر یک دیوار ایستاده بود.

صدای موتور دو ماشین شنیده شد.

دیگو از دور دو ماشین شاسی بلندFord Bronco و سواری Cadillac Fleetwood را دید که در غبار پیش می آدند.

دو ماشین در کنار دیگو متوقف شدند.

شیشه عقب ماشین Cadillac Fleetwood پایین آمد.

انریکه سالازار با کتی چرم نشسته بود.

با صدای کلفت گفت: بشین دیگو.

دیگو با ترس نشست.

ماشین ها در تیخوانا دور می زدند.

دیگو و سالازار نیز گرم صحبت بودند.

بالاخره ماشین در کوچه ای تاریک در پشت تیخوانا توقف کرد.

سالازار رو به دیگو گفت: ببینید آقای رامینز، من احساس می‌کنم شما برای من و رودریگو مونتس و کارتل دل مار به درد می خورید.

قرار بود بعد از ملاقات با تو به یک جلسه برم.

ولی الان تورو هم آوردم تا بیشتر با کارتل دل مار آشنا شی.

دیگو نمی‌دانست سالازار از چه جلسه ای حرف می زد.

وقتی پیاده شد، به دستش یک کلت دادند.

یک مرد مسلح چراغ را روشن کرد.

چهار نفر رو به روی دیگو با طناب به تیر های چراغ برق بسته شده بودند.

حالا دیگو فهمید منظور سالازار از جلسه چی بود.

میگل اورته معروف به ال کویوت نیز حضور داشت.

اورته جلاد کارتل دل مار بود.

اون مردی حدوداً ۴۵ ساله، با ریش‌های طوسی، چهره خشمگین و کتی قهوه‌ای بود.

چشم‌ها به سالازار دوخته شده بود.

سالازار بیان که حرفی بزند دستش را بالا آورد.

میگل اورته خشاب تفنگش را پر کرد و در مقابل چهار مرد بسته شده به تیرها ایستاد.

دیگو تاب دیدن نداشت.

آرام خود را به سالازار نزدیک کرد و پرسید: جرمشون چی بوده؟

ـ این چهار مرد عوضی در کارتل لوس کار می کنند. چند روز پیش هین عملیات با نیروهامون دستگیر شدند.

صدای شلیک اول شنیده شد.

گوش دیگو سوت زد.

او به تیر اول نگاه کرد.

مردی که به تیر بسته شده بود، بی جان به تیر بسته شده بود. و پیراهن زردش از خون، سرخگون شد.

همان لحظه سه وانت نزدیک ماشین های دل ماد یی ها پارک کرد.

درهای وانت باز شد و مسلسل‌ها شروع به تیراندازی کردند.

از هر سو تیر شلیک می‌شد.

دیگو پشت جعبه‌های چوبی پرید.

سالازار نیز پشت ماشینش قایم شده بود.

دیگو سرش را به سمت انریک سالازار چرخاند و فریاد زد: جناب سالازار، اینها از ما چی می خواند؟

سالازار هنگامی که با هفت تیر دو شلیک کرد، رو به دیگو گفت: ببین دیگو، از اون سه نفری که دیگه بسته شدند نفر سمت چپی از خودشونه. نگذار او را ببرند.

دیگو کلت کمریش را گرفت و به سمت تیرها دوید.

مسلسل‌ها از هر سو به سوی او شلیک می‌کردند.

اورته و سالازار نیز او را پشتیبانی می‌کردند.

خیلی شانس آوردی که جان سالم به در برد.

خود را به تیر سمت چپ رساند و مرد را باز کرد.

مردی با چهره‌ای مصر و آرام.

او گفت: ای کارتل دل مادرویی‌های کثیف فکر می‌کنید می‌تونید کارتل لوس رو شکست بدید؟

دیگو با خشم مرد رو به سمت سالازار هول داد.

از سمت وانت کارتل لوسی ها یک گاز اشک آور پرتاب شد.

چشم و دهان دیگو به شدت می‌سوخت.

مرد را رها کرد و روی زمین نشست.

تنها کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که روی زمین دراز کشید تا تیرها به او اصابت نکنند.

صدای سالازار رو می‌شنید که می‌گفت دیگو سالمی؟

دیگو ناله‌ای کرد و کمک خواست.

یکی از مردان مسلح کارتل دل مار به پیش آمد و او را به سمت سالازار کشاند.

پس از مدتی تیراندازی این جنگ محلی به اتمام رسید.

دیگو و قوای کارت دل مار سوار بر ماشین‌های خود شدند و خیلی سریع به مخفیگاه خود در تاخوانا برگشتند.

در مخفیگاه تاخوانا همه چیز حس عجیبی داشت.

بوی خون و فلز همه جا را پر کرده بود.

رودریگو مونتس ـ رئیس کارتل دل مار و رئیس مافیای دل مار وارد شد.

همه به احترام او ایستادند.

دیگو با دقت چهره‌اش را وارسی کرد.

چهره خشنی داشت.

دو زخم نیز در گونه‌اش وجود داشت.

سبیل سیاهش ترس به جان همه انداخته بود.

کت سیاه و چرمی به تن داشت.

سالازار نقشه‌هایی را روی میز گذاشت و آرام زمزمه کرد: جناب مونتس، کارتل لوس جنگ را آغاز کرده. و آدم خودشون رو از چنگ ما درآورده و بردند.

جناب رودریگو مونتس محکم روی میز کوبید.

هفت تیرش را بالا آورد و فریاد زد: مگر شما خواب بودید؟

اگر کارتل لوس جنگ را آغاز کرده، یعنی قاچاق مواد و اسلحه و پولشویی به آمریکا و کلمبیا دچار اختلال میشه.

بعد ادامه داد: از امروز خودتون رو آماده کنید. از امروز جنگ با کارتل لوس شروع شده، و باید همه این مزدورهای قدرت طلب رو از تیخوانا پاک کرد.

بعد دستور داد همه برگردند.

دیگو و دیگر اعضای مافیا به خانه‌های خود برگشتند.

ولی مادر دیگو از اینکه این همه دیر کرده خیلی عصبانی

بود.

ولی دیگو آرزوهای بزرگتری داشت:

قدرت گرفتن زیر سایه سالازار و مونتس و گنده شدن در مافیای مکزیک.

ادامه دارد....

داستانمافیا
۱۶
۱۰
محمدجواد
محمدجواد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید