ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۵ دقیقه·۱۷ روز پیش

خاکریز های غرب ۱

سلام بر دوستان گرامی 🌹

با توجه به توصیه‌های آقا آرش و البته نداشتن داستان برای پست کردن قرار شد بلندترین داستان خودم در نوت گوشیم را با شما به اشتراک بگذارم.

پارت هفدهم این نوشته شده و نصف پارت هجدهم را هم نوشتم، با این حال ز شما پوزش می‌خوام که خیلی دیر برایتان پست کردم و حالا بریم برای پارت اول این داستان.

پیش نویس: داستان درباره دفاع مقدس و یک داستان اکشن و جنگی بوده، با این حال در حدود پارت نوزدهم یا بیستم ونس از جبهه به خانه خودش برمی‌گردد و داستان کمی در روه ادامه پیدا می‌کند. با این حال محوریت داستان درباره جبهه سرپل ذهاب در دوران جنگ دفاع مقدس هست.

تاریخ انتشار: ۱۴۰۵,۳,۷

تاریخ نوشتن داستان: ۵/۰۱/۱۲

تقدیم به شهدای میهن
تقدیم به شهدای میهن

۱

باد غلیضی می وزید.

هوا بوی مه می داد.

یونس صادقی سرش را بلند کرد.

کامیون از یک پیچ گذشت.

تکان سنگینی به یونس و دیگر سربازان وارد شد.

راننده کامیون با صدایی بلند فریاد زد: اینجا سر پل ذهابه بچه ها..... از اینجا به بعد صدای توپ و تفنگ عادیه.

سروان نیک بین _ فرمانده گروهان سوم، بلند فریاد زد: سریع سریع. پیاده شین. زود باشین دیگه.

یونس و دیگر رزمندگان با پوتین هایشان روی سنگلاخ ها پریدند.

نفس اول: بوی باروت.

نفس دوم: بوی دود

نفس سوم: بوی جنگ

نفس چهارم: بوی دفاع از میهن

گروه آنها باید از سنگر های خط پشتی عبور می کردند و خود را به محل استقرار گردان می رساند. رئیس گروه آنها ستوان سوم حاتم پور بود. مردی جدی، عصبانی، خشک و بی رحم.

ستوان سوم حاتم پور دسته ی خودش را مرتب کرد.

پنج سرباز یکم و دو سرباز دوم. به علاوه ی یک سرجوخه که دستیار او بود.

سروان نیک بین ـ فرمانده کل این گروه ها و مردی خوش برخورد از کردستان از میان صفوف سربازان گذشت.

از رو به روی ستوان سوم حاتم پور که گذشت گفت: همه چی آماده هست ستوان؟

- بله قربان.

سروان نیک بین سرش را تکان داد و گفت: پس حرکت کنید. سعی کنید خود را تا چند ساعت دیگه به محل استقرار گردان برسانید. ما از پشت سر می آییم.

۲

همه ی نه نفر سرباز دسته ی یونس نفس نفس می زدند.

ناگهان سرجوخه رضایی گفت: قربان حاتم پور نگاه کنید.

حاتم پور سرش را بلند کرد.

فریاد شادی سر داد.

سرجوخه داد زد: بالاخره رسیدیم.

یونس و سربازان که بی رمق شده بودند با خوشحالی سرعت خود را بیشتر کردند تا اینکه پس از حدود پنج دقیقه به محل استقرار نیروهای گردان آنها در سرپل ذهاب رسیدند.

همه نشستند تا خستگی در کنند.

ستوان سوم حاتم پور به یونس نزدیک شد: صادقی، شمالی بودی نه؟

یونس خبردار ایستاد.

و گفت: بله قربان. اهل روستای لپاسر قائم شهر مازندران.

حاتم پور دستی به ریشش کشید و گفت: لپاسر قائم شهر. ما هم یک داماد داریم مازندران بود.

سپس حاتم پور .آنها اش را خاراندن و گفت: آزاد. و از یونس صادقی دور شد.

پس از حدود ده دقیقه ی بعد سروان نیک بین و دیگر استوار ها و ستوان ها وارد قرارگاه شدند. سربازان نیز پشت سرشان.

همه ی سربازان دور سروان نیک بین جمع شدند و او سخنرانی اش را آغاز کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم.

سلام بر شما رزمندگان شجاع اسلام.

من سروان نیک بین اهل کردستان هستم.

از امروز شما در جبهه غرب خدمت می کنید.

فرماندهان کل قوای شما سپهبد علی صیاد شیرازی و سرتیپ ناصر فربد هستند.

پشت سر ما مردم خوزستان و کردستان هستند.

روبه روی ما، پشت کوه ها اون بعثی‌ها هستند.

وظیفه ی شما خیلی سنگینه.

وظیفه ی دفاع از کشور.

دفاع از میهن اسلامی.

دفاع از مردم بی گناه ایرانی.

هر کدام از ما یک تیکه از خاکریزیم.

اگر یکی بلرزه همه می لرزند.

پس همه هوای همو داشته باشین.

ما یک گردانیم.

یک واحد.

یک گروه.

یک تن.

کم و کثر یا مشکلی داشتین به من با ستوان سوم حاتم پور مراجعه کنید.

یا علی.

بعد چرخید.

به چشمان حاتم پور نگاه کرد و گفت: ستوان کارت ها را تحویل بدید.

وقتی یونس کارتش را گرفت به آن خیره شد:

نام و نام خانوادگی: یونس صادقی

نام پدر: رحمت‌الله

تاریخ تولد: ۱۳۴۲ / روستای لپاسَر – قائم‌شهر

شماره خدمتی: ۸۱–۲۳۱–۴۷۶

رسته: پیاده‌مکانیزه

درجه: سرباز یکم

سلاح سازمانی: تفنگ G3

تخصص: آموزش‌دیده‌ی تیربار M1919 (در حد کمک‌تیربارچی)

یگان:

لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه

تیپ ۱ سرپل‌ذهاب

گردان ۱۱۱ پیاده‌مکانیزه

گروهان سوم

دسته دوم

تاریخ اعزام: ۱۳۶۰/۸/۲

محل آموزش: مرکز ۰۳ چابهار (پیاده‌نظام)

ویژگی‌ها:

تیرانداز خوب، اما از تاریکی شب هراس خفیف دارد

شناگر قوی (به‌خاطر رودخانه‌های شمال)

آرام، کم‌حرف، باهوشی زیرپوستی

احساس مسئولیت بالا نسبت به هم‌خدمتی‌ها

یونس خنده اش گرفت و در دل گفت: این همه اطلاعاتی که اینجا نوشته رو خودم هم نداشتم.

۳

سروان نیک بین فریاد زد: خبردار، به صف.

همه در صف خود ایستادند.

تفنگ ها را در دست می فشردند.

فقط صدای خش خش لباس ها می آمد.

ناگهان فردی جدید قدم برداشت.

درجات او از سروان نیک بین نیز بیشتر بود.

بغل دستی یونس زمزمه کرد: سرهنگ محمدی.

مرد فریاد زد: من سرهنگ هوشنگ محمدی هستم. رییس گردان شما.

همه در حال آماده باش کامل برای رفتن به خاکریز ها بودند که صدای موتور هواپیما شنیده شد.

ناگهان روی سر آنها سایه انداخته شد و جنگنده ی بعثی از روی سرشان پرواز کرد.

سروان نیک بین دستور دراز کشیدن داد.

تیربار ضد هوایی نداشتند.

خیلی ها با ترس و ارز دراز کشیدند.

خیلی ها هم از ترس خوشکشان زده بود.

یونس با تفنگ G3 شروع به تیراندازی به سمت جنگنده کرد.

ولی این تفنگ برای حمله به یک جنگنده کافی نبود و هواپیما سرنگون نشد.

پس او پرید روی یک دوشکا و تا می توانست شلیک کرد.

و از شانس خوبش چند تا از تیر ها به قلب دو خلبان جنگنده نشست و جنگنده سرنگون شد.

و فقط دو نفر زخمی شدند.

سرهنگ هوشنگ محمدی که از کار یونس خوشش آمده بود او را به نزد خود آورد و از او پرسید: اسمت چیه جوان؟

_ یونس. یونس صادقی قربان.

- درجت؟

- سرباز یکم.

ـ به سرجوخه ترفیع گرفتی.

ـ ممنونم قربان.

- تو جونم رو نجات دادی.

ـ وظیفه ام بود.

پس از مدتی کوتاه حاتم پور جلو آمد و گفت: آفرین صادقی. در همون روز های اول ترفیع گرفتی. جون مارو هم نجات دادی.

ادامه دارد...

پ.ن: چون داستان جنگی و اکشن بوده این پست امتحانی هست و اگر از آن خوشتان نیاید من پارت های بعدی رو نمی زارم.

پ.ن۲: در ادامه شاهد صحنه های مهیج و فوق نفس گیر هستیم.

ارادت مند شما، محمد جواد

این بالاییه رو از یگانه یاد گرفتم بعداً نگی نگفتی.

امیدوارم راضی باشه😅

د

دفاع مقدسداستان
۰
۰
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید