ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

داستان تیموس ۵

به نام خدا

درود

۱۴۰۵,۳,۲۳

پادشاه کانوس که پی برده بود شورشیان مسلح گروهک تینوروسوس قدرتمندتر از آنچه او فکر می‌کردند هستند دستور داد تا شاهدخت مهانوس را که در زندان الماس به سر می‌برد به سیاره کوچک آمیشوس تبعید کنند.

(آمیش در زبان سیاره تیموس به معنای آتش است و آمیشوس نام سیاره کوچک در کهکشان ریسوس هست که نیمی از آن در مذاب غرق شده و بسیار گرم است.)

+زندان الماس+

صدای باز شدن در مانند رعد در آسمان تاریک سکوت زندان را شکافت.

سربازان امپراطور کانوس با خشم وارد سلول اصلی شدند تا بانو مهانوس را به آمیشوس تبعید کنند.

در کمال ناباوری بانو را در سلول ندیدند.

در انتهای سلول تیشه بانو افتاده بود.

روی کف سنگی زندان چیزی با تیشه حک شده بود:

این تازه اول راه است من برمی‌گردم.

@& به من کمک کرد تا فرار کنم.

@& افسانه نیست و روزی من با او برمی‌گردم و حق خودم را می‌گیرم.

ــــ مهانوس

یکی از سربازها از ترس به خود لرزید.

با صدای گرفته گفت:

«امممم @& نماد همون هیولای افسانه‌ای هست که....»

حرفش را سرباز دوم قطع کرد:

« ساکت باش امکان نداره اون افسانه واقعی باشه.»

« باید به امپراطور بگیم»

«نه، میرم پیش پیراسوس حداقل اون هم سنش بالاتره هم مثل امپراطور کانوس خشمگین و بی‌عقل نیست.»

سرباز دیگر فریاد زد:

«چطور جرات می‌کنی به امپراطور بگی بی‌عقل، احمق.»

+اتاق شخصی پیراسوس+

سربازانی که برای تبعید به زندان الماس رفته بودند تا مهانوس را از آنجا خارج کنند به نزد پیراسوس رفتند.

ماجرای فرار ناگهانی و بدون سرنخ مهانوس را برای پیراسوس تعریف کردند و همچنین گفتند که در سلول مهانوس نماد @& را دیده اند‌.

نخست پیراسوس سعی کرد با دروغ و چاخان بگوید که@& موجودی افسانه‌ای و یولایی در داستان‌هاست.

وقتی با اصرار سربازان ترسیده مواجه شد برای ایشان توضیح داد:

« امروز که شما به نزد من آمده‌اید ماه هشتم سال ۵۰۷ ریسی هست. من در سال ۸ ریسی به دنیا آمدم. یعنی حالا ۴۹۹ ساله هستم.

آن سال‌ها که من به دنیا آمدم و قد می‌کشیدم هیولایی وجود داشت که مردم او را@& می‌نامیدند.

این هیولا از سال ۲ تا ۱۵ ریسی در تیموس و کل کهکشان ریسوس خرابی‌های بزرگی به بار آورد.

ولی هنوز خیلی از مردم باور دارند او برای کار خیر و شکست دادن اهریمنی که قصد فتح کهکشان ریسوس را داشت این کار را کرده.

با این حال این موجود قدرتمندتر از چیزی هست که شما فکر می‌کنید و افسانه نیست.»

یکی از سربازها با ترس و کلماتی بریده شده گفت: اااا..فسانه نی....ست؟

ــ نه متاسفانه.

ــ اون مهانوس رو نجات داده؟

ــ احتمالاً.

ــ پیراسوس بزرگ این یعنی او برگشته؟

ــ او برنگشته همیشه بوده فقط فراموش شده.

ــ و این یعنی؟

ــ نمی‌خواد باز هم فراموش شده بماند.

ــ آه به امپراطور چی بگیم. اون حتماً ما رو می‌کشه.

ــ نمی‌خواد چیزی بهش بگید فقط میگیم مهانوس رو بردیم جزیره آمیشوس.

ــ واقعا از شما ممنونم پیراسوس کبیر.

+دشت داراس+

نیروهای دیانو سردار بزرگ تینا روسوس به سمت کوهپایه‌های اطراف دشت داراس لشکرکشی کرده و همه غارها و کوه‌های اطراف داراس را فتح کرده و برای نیروهای خودشان امن کردند.

دیانو سوار بر اوسوب ــ نام نوعی حیوان بارکش، بالای صخره‌ای از سنگ‌های سیاه ایستاده بود.

سران قبایل محلی اطراف با او همراه شده بودند تا در برابر کانوس بجنگند.

ناگهان فردی فریاد زد:

عالیجناب دیانو ‌ عالیجناب دیانو تدارکات قبایل رسید.

دیانو سرش را بلند کرد و سربازان پیاده قبایل اطراف را دید که هر کدام خورجینی پر از آذوقه یا سلاح برای کمک به گروه تینوروسوس می‌آوردند.

+آزمایشگاه کشفیات پروفسور موداس+

موداس بالاخره توانسته بود اختراع جدید خود را به پایان برساند.

پیراسوس و کانوس به آزمایشگاه کشفیات موداس آمده بودند تا از این اختراع جدید دیدن کنند.

موداس به سمت کانوس و پیراسوس ادای احترام کرد و پارچه سفیدی را از روی اختراع بزرگ جدیدش برداشت.

کانوس و پیراسوس به ماشین جنگی و زره پوش بزرگی که حالا نمایان شده بود خیره شدند.

موداس گفت:

«عالیجناب ها، این خودروی زره پوش سیدیک نام دارد. به معنای زره.

این ماشین قدرتمند زرهی سنگین و غیر قابل نفوذ دارد.

سرعتش نسبتا خوب هست.

روی آن چهار تفنگ رگبار که جز اختراعات قبلی من هست کار گذاشته شده که توانایی شلیک ۵۰۰ تیر را دارند.

این خودرو لانچرهای بزرگی در عقبه خود دارد که توانایی شلیک ۶ موشک کوچک را دارد.

سیدیک ها می‌توانند برگ برنده ما در برابر شورشیان گروه تینوروس باشند.»

کانوس و پیراسوس به هم نگاه کردند.

کانوس با خوشحالی به موداس لبخند زد و گفت: این خودرو باید در تولید انبوه قرار بگیرد جایزه تو محفوظ است.

مودای لبخند شرورانه‌ای زد و تعظیم کرد.

پ.ن: کامنت هام منتشر نمی شوند واسه همین جوابتو نمی دم🥺

داستانسیاره
۲
۰
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید